تبليغاتX
×الله رمز وجودی من×

*به نام خدا*

قصه عشق برای تو ای دوست ...

 

omxm7mq1tjexz61pdlsl.bmp


وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم

 نشسته بودو اون من رو داداشي صدا مي کرد.به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم

 و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهي به اين مسئله نمي کرد.

آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست.من جزومو بهش دادم.

بهم گفت: متشکرم.و گونه من رو بوسيد.مي خوام بهش بگم،مي خوام که بدونه،

من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم.

اما...من خيلي خجالتي هستم...علتش رو نمي دونم.


تلفن زنگ زد.خودش بود.گريه مي کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود..

از من خواست که برم پيشش.نمي خواست تنها باشه.من هم اينکارو کردم.

وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود.

آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت ديدن فيلم

 و خوردن چيپس خواست بره که بخوابه،به من نگاه کرد و گفت:متشکرم

و گونه من رو بوسيد.مي خوام بهش بگم،مي خوام که بدونه،من نمي خوام

فقط داداشي باشم.من عاشقشم.

اما...من خيلي خجالتي هستم....علتش رو نمي دونم.

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد.گفت:"قرارم بهم خورده،اون نمي خواد با من بياد."

 من با کسي قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچ کدوممون

 براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم،درست مثل يه خواهرو برادر.

ما هم با هم به جشن رفتيم.جشن به پايان رسيد.من پشت سر اون،کنار در خروجي،ايستاده بودم.

تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود.آرزو مي کردم

که عشقش متعلق به من باشه.اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو مي دونستم.

به من گفت:متشکرم.شب خيلي خوبي داشتيم. و گونه من رو بوسيد.

مي خوام بهش بگم،مي خوام که بدونه،من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم.

اما...من خيلي خجالتي هستم...علتش رو نمي دونم.


يه روز گذشت.سپس يه هفته،يه سال...قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم.

روز فارغ التحصيلي فرا رسيد.من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه

 رفته بود تا مدرکش رو بگيره.مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من

 توجهي نمي کرد و من اين رو مي دونستم.قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد.

با همان لباس و کلاه فارغ التحصيلي، با گريه من رو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه

 من گذاشت و آروم گفت: تو بهترين داداشي دنيا هستي،متشکرم.و گونه من رو بوسيد.

مي خوام بهش بگم،مي خوام که بدونه،من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم.

اما...من خيلي خجالتي هستم...علتش رو نمي دونم.


نشستم روي صندلي،صندلي ساقدوش،توي کليسا،اون دختره حالا داره ازدواج مي کنه،من ديدم

 که بله رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.با مرد ديگه اي ازدواج کرد.

من مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اينطوري فکر نمي کرد و

 من اين رو مي دونستم.اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کردو گفت:تو اومدي؟

متشکرم.مي خوام بهش بگم،مي خوام که بدونه،من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم.

اما...من خيلي خجالتي هستم...علتش رو نمي دونم.


سالهاي خيلي زيادي گذشت.به تابوتي نگاه مي کنم که دختري که من رو داداشي

خودش مي دونست توي اون خوابيده،فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند.

يه نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه.دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته.

اين چيزي هست که اون

نوشته بود:

"تمام توجهم به اون بود،آرزو مي کردم که عشقش براي من باشه.اما اون توجهي به اين

موضوع نداشت و من اين رو مي دونستم.من مي خواستم بهش بگم،مي خواستم که بدونه

 که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه.من عاشقش هستم.

اما...من خجالتي ام...نمي دونم....هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره...."

اي کاش اين کارو کرده بودم....با خودم فکر مي کردم و گريه امانم را بریده بود.

1kczty09o9x8pyvz05t.jpg


پ.ن:داستان قشنگی بود و به نظرم یکم به واقعیت شباهت داشت.

پ.ن:آخه یکی نیست به بعضی از این پسرای... بگه که آخه چرا اینقدر خجالت میکشی و خودتو

دیگری که دوست داره رو  عذاب میدی؟

پ.ن:واقعاْ چرا وقتی یک دخترو دوست داری مستقیم ازش خواستگاری نمی کنی؟ چرا باید

تو خودت نگه داری و اونم که چون دختره نمیتونه  ابراز علاقه کنه تا توی... بفهمی که اونم دوست داره

و فقط خودت نیستی که اونو دوست داری بلکه یه قلبی هم هست واسه تو که میتپه و شب و روز

در انتظار یه جمله و یه کلمه از طرف تو است که بگی دوسش داری!

پ.ن:این یه معظل تو دنیا است و به نظرم جالب نیست یه پسر عشقشو به خاطر خجالت از دست بده

و یه عمر تو ناراحتی سپری کنه..

پ.ن:با حیا و نجابت موافقم ولی این دلیل نمیشه که بخوای دستی دستی عشقتو از دست بدی که آخه!

اگه اینقدر خجالتی و با حیا هستی خب بهش  نگو برو مامانتو بنداز جلو!

پ.ن:شدیداْ محتاج دعا هستیم هم خودم هم خانواده ام...

هـــــــــــــــــــمـــــــــــــــیــــــــــن!

+ تاريخ چهارشنبه 1388/07/29ساعت 1:2 AM نويسنده ایرسا |

*به نام خدا*

<<خدايا با من قهري >>

بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است


 خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم !!!


 بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان!!!!

خدايا! سه رکعت زياد است!


بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو


خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد!


بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله


خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!


بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد


ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است.

چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد،

 دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است


خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد


ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست


پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!


اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است


اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود


خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند


ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟


واي نه ... !


خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟!


ولي باز هم خدا من رو مي بخشد


و باز هم ... !


پ.ن: اتفاقات زیادی این چند روزی که نبودم واسم رخ داده و اصلاْ حوصله تایپشونو ندارم...

پ.ن: شیرینی گواهینامه ام رو قسمت بود که تو بیمارستان پخش کنم!

پ.ن:خدا رو شکر حال مامانم خوبه و از دعای همتون ممنونم!

پ.ن:از دانشگاه انصراف دادم و شنبه باید برم پولی که واریز کردیمو پس بگیرم

 فقط تو این مدت به بابام خیلی سخت گذشت

و بنده خدا صداشم در نیومدانصراف از دانشگاه کلی دوندگی و امضا و ... داره که

 بابای بنده خدای من با این کمردرد و پادردش کارهای دانشگاهمو انجام داد.بــــــــــــــمــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم

فعلاْ هم تا روحیه ام عوض نشه  قصد خوندن ندارم !

یکم دپرسم و پارسال هم سر همین دپرسی و ... هزار مرض و کوفت و ... گرفتم و میدونم امسالم

به رویه پارسال به اون رشته ای که دوست دارم نمیرسم پس چه بهتره مثل خانوما بشینم

سر جام و عقلمو به کار بندازم و دست به کار شم واسه شاد زندگی کردنم!

میخوام برم کلاس کامپیوتر مجتمع فنی!

شنیدم میگن مدری که بهت میدن در حد دکترای IT است!اینو از چند نفری پرسیدم!

فک کن طرف مدرک دیپلم داشته باشه بخواد بره خارج بفهمن مدرک کامپیوتر

 از مجتمع فنی داره با سر قبولش میکنن!

میخوام کلاس زبان سفیر هم شرکت کنم!در کل میخوام کل هفته هام رو پر کنم

 که دیگه وقتی واسه سر خاروندنو  فکرای الکی و بدرد نخور نداشته باشم

به قول دوستام و آشناهامون الان مدرک ارزشی نداره مهم اینه که تو کار بلد باشی!

فعلاْ واسه من که یه دخترم وقت برای درس خوندنو مدرک گرفتن هست!

پس چه بهتره اول روحیه امو شاد کنم بعد برم سراغ  درس!

چطوره؟

 

+ تاريخ پنجشنبه 1388/07/23ساعت 11:31 PM نويسنده ایرسا |

*به نام خدا*

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود

 و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد،

داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد،

 آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت،

خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست

 و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از

 دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز.... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است

 و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی

را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش مي‌درخشيد، اما می‌ترسيد

حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد،

 قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟

 بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد

 و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند،

 می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی

را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد

و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد

 و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگی كرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم،

 اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!

 


پ.ن: ای خدای مهربون،دلـــــــــــــــــــــم گرفته،از این ابر نیمه جون دلم گرفته،از زمینو آسمون دلم گرفته...

پ.ن:حسابی خســـــــــــــــــــــته ام میفهمی؟

تا حالا شده کارهات به هم گره بخوره و سردرگم بمونی که باید چیکار کنی؟

شاید این موضوعی که میگمو ساده بگیری و مشکلات خودتو بزرگ بدونی و بگی این دختره پس مشکل

ندیده که این حرفو میزنه...

پ.ن:امروز رفتم دانشگاه واسه گرفتن برنامه هفتگی!

کلاسام از یکشنبه شروع میشه و تمام برنامه هام قاطی شده، به سرم زده قید دانشگاهو بزنم

برم انصراف بدم ولی از طرف دیگه

پ.ن:برنامه امتحان عملی رانندگیم با کلاسای دوشنبه ام تداخل داره و اگه بخوام امتحانمو بندازم عقب

بازم هفته بعدش همچین مشکلی دارم و نباید دوشنبه برم دانشگاه!

تنها برنامه پر تو این ۴ روز  دانشگاه در هفته دوشنبه هامه که از ۶ صبح باید برم دانشگاه تا ۶ عصر!

اونوقت موندم امتحان رانندگیمو کی باید بدم.امتحان رانندگی ام هم فقط روزای دوشنبه است و روزای

دیگه نیست!

از طرفی دلم راضی به این رشته نیست...امروز که رفتم دانشگاه حس خوبی نسبت به این رشته نداشتم

نمیدونم دوباره بهم ریختم و حالتای قبلم اومده سراغم!

پ.ن:۲ راه بیشتر ندارم یا بیخیال دانشگاه بشم یا برم امتحان رانندگیمو بدم!

دلــــــــــــــــــــــــــــــــم به رشته ام راضی نیست...تکلیفم با خودم روشن نیست چه خاکی تو

سرم کنم؟ به خدا دیگه خسته شدم

احساس خوبی ندارم نمیدونم چرا؟تا چند روز پیش به خودم گفتم:دختر تو مگه فقط یه مدرک نمیخوای

خب الان این رشته رو بخون  مدرکتو بگیر اینقدرم باباتو اذیت نکن!

بعد دوباره امروز به خودم میگم با چه انگیزه ای میخوام برم این رشته رو بخونم؟

هیچ کس حتی خودم نمیتونه درکم کنه هـیچ کس!

دلم واسه بابام میسوزه که اینقدر به خاطر من اذیت میشه!

۵۰۰ تومن ریختیم به حساب دانشگاه حالا اگه انصراف بدم و یکشنبه کلاسامو نرم ۹۰ تومن ازش کم

میکنن و من خیلی از این جهت ناراحتم که هیچ منفعتی واسه بابام ندارم بلکه همش

مایه ضرر و دردسرم واسش

خسته شدم دیگه...خسته

پ.ن:داستان بالا اصلاْ رو من اثر نذاشت اصلاْ..

همین!

+ تاريخ پنجشنبه 1388/07/09ساعت 4:35 PM نويسنده ایرسا

*به نام خدا*

نمیدونم چرا  ولی احساس میکنم شدم عینهو فرید سریال  مسافران!

حس اونو دارم...دلم میخواد بتونم یه کار بزرگ انجام بدم.

خیییییییییییییلی دلم میخواد تا دل یکی رو شاد کنم.

دوست عزیزم  هیچی قبول نشده..بنده خدا ۲ سال هم هست که

داره کنکور میده ولی سراسری امور بیمه کاردانی آمل غیرانتفاعی قبول شد ولی نمیشه که بره.

خب بابای منم شهرستان قبول نمیکرد که انتخاب رشته کنم ولی

بابای اون  یه جورایی از اون آدمای حساس و شکاکه!

بعدشم وضع مالیشونم اونجور خوب نیست که بخواد آزاد شرکت کنه!

تازشم به قول خودش بابام حقوقش آن چنان نیست ولی ما هر ماه کلی پول

 آژانس واسه رفت و آمدهامون میدیم

دختره دختر خیییییییلی خوبو مهربونیه و من خیلی دلم میخواد کمکش کنم.

بهم میگفت:میخواد دوباره شرکت کنه ولی معلوم بود که  دیگه حس

 و حالی واسش نمونده.میگفت:دلم میخواست یه رشته ای قبول میشدم

 که حداقل از این جو خونه برم بیرون.حتی تو تابستون قرار گذاشتیم

با دوستامون بریم بیرون ولی پدرش نذاشت.

۲ قدم میخواد بره فلان جا باباش میگه با آژانس باید بری.

فک کن ۲ قدم...

خیلی دلم واسش میسوزه و وقتی ناراحتی دوستامو میبینم دلم بد جور میگیره

بهش یه پیشنهاد دادم خدا کنه که  مشکلش حل بشه .

دعا کنید واسش که مشکلش حل بشه و ...


دل و دماغ رفتن به دانشگاهو اصلا ندارم...

خیییییییییلی خسته ام و اصلاْ حال و حوصله دانشگاهو ندارم

خدا کنه اینم مثل رانندگی واسم خوشایند بشه و از رفتن به دانشگاه احساس خوبی داشته باشم...

تا اونجایی که میدونم و گفتن از شنبه ۱۱ مهر کلاسام شروع میشه!

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خدا


اینو بخونید زیادم به چرت و پرت های من توجه نکنین

دلم نمیخواد حالتون گرفته بشه...

ههههههههههه من که از این خیلی خوشم اومد باحال بود یه جوراییمنظورم تست شخصیتی پایینه


طالع بینی : چه شخصیتی دارید؟ [ June 16, 2007 ]

این تست فقط 3 پرسش دارد و جواب ها شما را شگفت زده خواهند کرد.

جواب ها را نخوانید زیرا مغز مانند چتر نجات عمل میکند،وقتی که باز است بهتر کار میکند.

اگر به جواب ها نگاه کنید نتیجه درستی نخواهید گرفت.

یک قلم و کاغذ بردارید و جواب ها را بنویسید.

این یک تست صادقانه است که اطلاعات زیادی از خودتان به شما می دهد.

حالا شروع کنید.....!!!


1- نام های این حیوانات را به ترتیب علاقه خود قراردهید:

گاو

ببر

گوسفند

اسب

خوک

2- یک کلمه برای توصیف اسامی زیر بنویسید:

سگ

گربه

موش صحرایی

قهوه

دریا

3- به کسانی فکر کنید (کسانی که شما را بشناسند وبرای شما مهم باشند) و آن ها را به رنگ های زیر ربط دهید (افراد تکراری نباشند. برای هر رنگ،نام یک فرد).

زرد

نارنجی

قرمز

سفید

سبز

توجه: جواب های شما باید دقیقاً همانی باشند که مطلوب شماست.

حالا تعابیروتفاسیر جواب هایتان را بخوانید.1-

گاو یعنی "کار."

ببر یعنی "غرور و فخر."

گوسفند یعنی "عشق."

اسب یعنی "خانواده."

خوک یعنی "پول."

2-

توصیف شما ازسگ،"شخصیت شماست."

توصیف شما ازگربه،"شخصیت شریک زند گی تان است."

توصیف شما ازموش صحرایی،"شخصیت دشمن شماست."

توصیف شما ازقهوه،"تعبیر شما از رابطه زناشویی است."

توصیف شما ازدریا،"زندگی خود شماست."

3-

زرد : "کسی که هیچ وقت فراموشش نخواهید کرد."

نارنجی : "کسی که به نظر شما دوست واقعیتان است."

قرمز : "کسی که شما به اوعشق می ورزید.گ

سفید : "جفت روح شما."

سبز: "کسی که تا آخرعمرتان او را به خاطر خواهید داشت."

 

 

+ تاريخ سه شنبه 1388/07/07ساعت 1:15 AM نويسنده ایرسا |

*به نام خدا*

 

از کجاي خاطره بگويم


و از کدامين شب هاي سرد تنهايي


از کدام قطره ي اشکي که بي تو باريد


و از کدامین طلوعي که تو را نمي ديدم...


از چشم های لبريز اندوه


آن شب که ريسمان دلم


در کشاکش رفتن، ريش ريش می شد


و دستان پژمرده ی عشق، ملتمسانه


بر ميله هاي سنگين جدايي


چاک چاک غم تنهايي بود


از کدام خاطره مي پرسي


از کدام دل غمگين


چشم هايي که نمي بينند رنگي


خاکستري هاي مرا مي فهمي؟


باران اشک هاي من


و چترهاي سرد وارونه...

 

 

پ.ن: ۲۹ آبان تولدمه ...

واسه اون روز یه برنامه مختصری دارم !

نزدیکای تولدم که شد اون موقع بهتون میگم

+ تاريخ جمعه 1388/07/03ساعت 8:49 PM نويسنده ایرسا |

*به نام خدا*

 

 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
 
 زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
 
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
 
 زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی. مرد جوان: منو محکم بگیر.
 
 زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری. مرد جوان: باشه به شرط اینکه
 
کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
 
 روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید.
 
 در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند
 
 و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان
 
را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم
 
را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر
 
 از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.....
 
 

پ.ن: یکم درگیر فکرایی هستم که تو مخم رفت و آمد میکنن و حسابی کلافه ام کردن!
 
پ.ن:دوستای وبلاگیم کم شدن ، مشکل از وبلاگو محتواشه؟ یامن؟
 
پ.ن:هنوز نرفتم  امتحان عملی بدم ولی چون یک ۵ روزی از کلاس رانندگیم میگذره یکم
 
 با ماشین بابام تو کوچمون  میرم یا این که ماشینو از پارکینگ در میارم تا یه وقت دستم کند نشه!
 
پ.ن:خواهرم امروز بهم میگه ما شیرینی میخوایماااااااااااا!
 
یهو تعجب کردم که واسه چی؟
 
بعد گفت:واسه رانندگی!
 
گفتم تو برو دعا کن من بار اول قبول بشم بعدش به روی چشم..
 
پ.ن:معلمم و چند تا از دوستای دیگمم که میگن افسرا سلیقه ای  قبول میکنن!
 
باید گفت مایه تاسفه آخه میدونین چیه؟
 
یه چیزایی شنیدم که اصلاْ خوشم نیومد
 
 
 
پ.ن:عروسکای نازم ببینینشون
 
 
 
 
 
 
+ تاريخ چهارشنبه 1388/07/01ساعت 1:44 AM نويسنده ایرسا |