به نام خالق بی همتا ![]()
سلام
من آبجی زهرا نویسنده ی سابق وبلاگ zarzari2005.blogfa.com هستم .
آبجی ایرسای من به دلیل مشغله ی فراوون نتونست بیاد و وبلاگش رو آپ کنه به خاطر همین بنده افتخار به روز کردن این وبلاگ با ارزش رو کسب کردم و خیلی خیلی خوشحالم که این بار بعد از مدتها که اومدم اینترنت ، به مناسبت تولد یه دختر دوست داشتنی با نام مستعار ایرسا اومدم . ![]()

انشالله یه روز بیام و جشن نامزدی یا عروسیشو تبریک بگم .
همه با هم : انشالله
خدا رو میلیون میلیون بار شکر می کنم که آبجی مونا رو آفرید تا دوست خوبی برای من و شما باشه

دوستان ، هر آدمی توی زندگیش اهداف زیادی داره ولی همیشه از بین اون همه آرزوها و هدف های رنگا رنگ ، یه هدف بزرگتر و مهم تر و والاتره که فکر می کنم اون هدف برای خیلیامون رسیدن به قرب الهی باشه .
تلاشی که مونا می کنه برای دوری از گناه و به دست آوردن رضایت و خشنودی خدا نشون می ده که آرزوی بزرگ اونم همینه .
من توی این مدتی که با ایرسا دوست بودم تا حدود زیادی شناختمش و می دونم که آبجی ایرسای من توانایی رسوندن خودش به هدف والای آفرینش رو داره .
توی این شب عزیز براش دعا می کنم که توی مسیر زندگیش و در تمام مراحل عمرش موفق و در راه رسیدن به هدفش سعادتمند بشه و به تک تک آرزوهای خوب و قشنگش برسه .![]()
آبجی مونای نازنینم با دل و جونم یکی از بهترین روزای عمرتو بهت تبریک می گم و امیدوارم به اون هدف متعالی ای که توی ذهنت می پرورونی دست پیدا کنی . ![]()
خدا رو شکر اتفاقای خوب با هم مصادف شده .منظورم مراسم ازدواج خواهر موناست که تقریبا خیلیاتون در جریان هستین . مونا جون از طرف من ازدواج خواهرت رو هم خیلی بهش تبریک بگو . برای آبجی زهرات و آقا احسان و همه ی زوج های جوون از ته قلبم آرزوی خوشبختی می کنم .
ان شالله یه روزم نوبت تو بشه که بری خونه ی بخت و خودم بیام شیرینی عروسیتو بخورم .![]()

راستی چون به دلیلی نتونستم برم وبلاگ خودم از آبجی مونا اجازه گرفتم مطلب مورد علاقه ی خودم که اون هم تبریک تولد یکی دیگر از دوستانمه رو اینجا بنویسم . شاید تا 10 آذر نتونم بیام اینترنت به همین خاطر از همین حالا پیشاپیش چندین روز دیگه ، دهم آذر ماه ، تولد آزاده ی نامداری که عکساشو گذاشتم رو بهش تبریک می گم و امیدوارم در تمام مقاطع زندگیش موفق باشه .![]()
۱* عکس هایی از پشت صحنه ی برنامه ی تازه ها
آرزو می کنم که اتفاقات خوب و خیر برای همتون بیوفته . ![]()
آبجی مونا باز هم هزاران بار روز قشنگ تولدتو بهت تبریک و تهنیت می گم و از همین راه دور یه عالمه می بوسمت .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

عکس شاسخین که مامانمو بابام واسه تولدم خریدن
یا علی ...خدا نگهدار
سلام...![]()
حالتون خوبه؟ خسته نباشین...![]()
ولی من خسته ام و دارم از خستگی میمیرم.ساعت ۲:۳۰ که از مدرسه تعطیل شدم
دیشب هم ساعت ۲ خوابیدم و صبح هم ساعت ۶:۴۵ دقیقه بیدار شدم
و امروز هم نتونستم بخوابمو دلم نیومد وبمو آپ نکنم.![]()
خلاصه تصمیم گرفتم با این که خیلی خسته ام به خاطر عشق به همتون وبمو
آپ کنم.![]()
![]()
چند روز پیش بود که مهسا متوجه شد من وبلاگ دارم.با هم راجع به وبم صحبت کردیم و
اون عقیده داشت باید وبلاگ نویسی و دوستای اینترنتیتو ترک کنی ![]()
![]()
منم که گوشم به این حرفا بدهکار نبود گفتم:من عمراْ همچین کاری کنم مگه عقلمو از
سر راه آوردم؟
میگفت:اینترنت خوب نیست،دوستای اینترنتی هم خوب نیستن.![]()
ولی من قبول نداشتم و ساز مخالف میزدم البته هنوزم گاهی اوقات صحبتش
میشه و من باز از اینترنت طرفداری میکنم![]()
![]()
خلاصه مخلص کلام از همتون عذر میخوام بابت اینکه
نتونستم هفته ی پیش مطلب بنویسم.

هفته ی پیش رفتم خونه مهسا اینا برای این که فیزیک تمرین کنیم.![]()
خودتون میدونین دیگه جلسه ی اول که آدم نمیشینه مدام درس بخونه که یکم وارد جزئیات
میشه بعد حالا اگه وقتی باقی موند میشینه درس میخونه
خلاصه که
خیلی خوش گذشت و همش ۳۰ دقیقه نشستیم فیزیک کار کردیم.![]()
مهسا خیلی منو دوست داره و من هم اونو خیلی دوست دارم.![]()
از زهرا هم بخوام بگم فقط میتونم بگم که
دختر ساده و خوبیه .
از خصوصیات مهسا اینه که عادت داره ۲۴ ساعته دست منو بگیره و هی ماچم
کنه برای همین وقتی زهرا این حرکاتو می بینه اونم متقابلاْ شبیه مهسا عمل میکنه.![]()
امروز به من میگفت:مونا کیفتو بده من بزارم اون طرف بیام بقلت کنم.من:![]()
آخه مهسا به مدت ۱ ماهه که جاشو با زهرا عوض کرده و زهرا میره
سر جای مهسا و مهسا میاد
بقل دست من میشینه،مهسا برای اینکه حس علاقشو نسبت به من ثابت کنه
سر کلاس دستمو میگیره،گاهی اوقات هم میاد کیف خودمو خودشو
میزاره اون طرف میز و میاد بقل
من میشینه
(- - ->منظور به این که زهرا یک جورایی رفتارای مهسا رو تقلید میکنه
)
یا مثلاْ مثل مهسا میادو لوپ منو میکشه و بعدشم میگه:یک بوس بده![]()
.
میدونین چیه؟هر کسی یک نظری داره و من دوست ندارم با هر کسی روبوسی کنم.![]()
البته کسی نیستم که بخوام تعیین کنم که کی چیکار کنه و کی چیکار نکنه ولی خب
حق دارم نظرمو بگم یا نه؟![]()
نظر شما چیه؟![]()
(نمیخوام بگم که از زهرا بدم میاد و مهسا رو دوست دارماااااااا نه ولی یک حس
خاصی به مهسا دارم و اگر دستشو بگیرم یا بقلش کنم یا بوسش کنم احساس بدی بهم
دست نمیده ولی وقتی زهرا منو بوس میکنه نمیتونم احساساتمو نشون بدم و به زور
باهاش روبوسی میکنم.از طرفی روم نمیشه بهش بگم سر فلان شرط یا فلان چیز دوست
ندارم با تو روبوسی کنم یا بیام کنارت بشینم و از طرفی دیگه میترسم بگه:پس چرا
مهسا میادو از این چیزا....البته زهرا آنقدر ساکته که مطمئنم حرفی بهم نمیزنه ولی
اگه دلیل قانع کننده نیارم مطمئنم ناراحت میشه و پیش خودش فک میکنه که
چه مشکلی داره که من دوست ندارم باهاش روبوسی کنم.![]()

گاهی اوقات واسه این که کاری کنم تا زهرا منو بوس نکنه قایم باشک بازی
در میارم یا زودی از کلاس
میزنم بیرون!مامانم میگه:خب بهش یک جوری بگو (غیر مستقیم)که
ناراحت نشه ولی خب من
یک جوریشو بلد نیستم میترسم ناراحت بشه![]()
آخه تنها دوستش که باهاش راحته منم و مامانم
میگه تحمل کن چون دوست داره هی ماچت میکنه و مهسا
میگه:زهرا وقتی میبینه منو تو چقدر
با هم (به قول معروف به قول ما جوونا عشقولانه دروکنیم
)
اونم دوست دارم عشقولانه در وکنه
![]()
![]()


روز دوشنبه هم بار دیگه رفتم خونه مهسا اینا تا با هم ریاضی کار کنیم.![]()
![]()
البته دوشنبش دیگه نشستیم کامل درس خوندیم. همون روز اول،رفتم دکتر چشم پزشک
بعدشم رفتم خونه ی مهسا اینا
دکتر چشم پزشکم (شبیه آقای نجف زاده است) و خیلی هم با ادب
و با شخصیت است.یک مدتی عینک میزدم اما چون یک جورایی گاهی اوقات سردرد میگرفتم
و یا میخواستم گریه کنم شیشه عینکم کثیف میشد و یا میترسیدم شکل بینیم تغییر کنه
تصمیم گرفتم لنز بخرم.البته اول خواهرم خرید بعد من خریدم و الان از لنزا راضیم خلاصه که
دکتر بعد از معاینه گفت چشمات یکمی ضعیف شده![]()
و لنز جدید رو بهم داد.هر لنز هم ۳ جفت
است!![]()
یک مدتی به سرم زده بود که لنز طبی رنگی بخرم تفاوتشم با لنز طبی ۱۰ تومن بود خلاصه
به دکترم گفتم تفاوتش با طبی چیه؟گفت طبی راحت تره و همه جا استفاده میشه اما بیشتر
طبی رنگی رو واسه مجالسی جایی میخرن و میزان اعتبارشم تا ۱ سال است.
ازش پرسیدم
کاتالوگی چیزی داره تا رنگاشو ببینم کاتالوگو نشونم داد اما رنگاش مثلاْ ۱۲ تا بود که از بین این
۱۲ تا رنگ یک رنگ آبی پررنگ و آبی کمرنگو طوسی(امتحانی)انتخاب کردمو
گفت:این شیشه کوچیکا توش لنز رنگیه اگه میخوای میتونی
تو چشمت امتحان کنی خوشت اومد بخری!![]()
رو میزش
چند تا رنگ لنز بود،منم آبی و طوسی و آبی کمرنگشو انتخاب کردم.تو چشمم که گذاشتم مامانم
گفت:بهت میاد ولی چشمای خودت قشنگ تره![]()
![]()
![]()
من از لنز آبی پررنگه خوشم اومد و به نظرم بهم میومد اما مامانم لنز آبی کمرنگرو میگفت بهت میاد
خلاصه بابامم که میگفت:به خدا چشم خودت قشنگه بی عقلی نکن!![]()
دیگه
منصرف شدم و گفتم:سری بعد
البته
اگه به من بود دوست داشتم بنفشو عسلیو سبزو ... رو امتحان کنم ولی خجالت کشیدم
گفتم:الان دکتره میگه این دختره عجب پرروییه هاااااا خوبه یک غلطی کردیم اجازه دادیماااااا
![]()
![]()
پسر عمومم اون روز با منو مامانمو بابام اومد(اونم چشمم ضعیف شده بود)منو مسخره کرد
گفت:چقدر خرجت بالا است
(من:
به تو چه آخه!!!)(البته بهش نگفتم
)
بعد از دکتر تو مترو:رو پله برقی بودیم که یکدفعه دیدم تیلیفونم زنگ زد تیلیفونمو برداشتم
گفتم:کیسه؟گفت من مهسا هسته!![]()
(خالی بستما جدی نگیر!
)هیچی دیگه مهسا
بهم گفت:کی میای خونمون؟گفتم ۵دقیقه دیگه میرسم خونه تا حاضر شمو اینا میشه ۱۹!
تو اون حین دیدم مهدی داره اذیت میکنه و هی تو حرف من میپره که مونا بگو منم اینجام~
چند بار بهش نگا کردم محل ندادم تا دیدم بچه پررو دستشو به کاپشنم زد که بگو مهدی هم
اینجاس !قابل توجه که - - - -> ایشون هم هم سن بندس البته من یک ۴۰ ۵۰ روزی بزرگترم![]()
![]()
![]()
منم واسه این که بچه عقده ای نشه گفتم:مهدی هم اینجاس بعدشم به مهدی نگا کردم
که یعنی( حالتو میگیرم)خلاصه تو مترو با کارای مهدی و حرفای من همه برگشتنو نگامون کردن و من
واقعاْ خجالت کشیدم ![]()
![]()
بعد از خونه هم آماده شدمو رفتم خونه مهسا اینا و ساعت ۲۳:۳۰ بود که دیگه رفتم خونمون![]()
قابل توجه که مهسا یک خواهر داره که خواهرشم شوهر کرده و رفته و پدرشم ۲۴ شب میاد
و مهسا و مامانشم بیچاره ها تو خونه تنهان
- - - ->اینو گفتم که بدونین من آدم مزاحمی نیستم!ژ
سری بعد اگر شد از نحوه پذیرایی مهسا براتون میگم که واقعاْ....![]()
![]()
![]()
پس فعلاْْْْْْْْ ....البته اگه هفته ای دیگه آپی در کار باشه آخه ما جمعش آزمون داریم از گزینه ۲
و باید ۵ شنبه بشینم بخونم البته امروز باید میشستم درس میخوندم که خدارو شکر مدرسه
اعلام کرد که آزمون کنسله و افتاده هفته دیگه![]()
![]()

سلام...![]()
حال و احوالتون چطوره؟![]()
اگه از حال من می پرسین (که بعید میدونم
)منم خوبم فقط یکمی سرفه میکنم
و الا درد گلو یا همون گلو درد دیگه ندارم![]()
![]()



