*به نام خدای مهربون*![]()
![]()
![]()
![]()
(روش خوب فکر کن)![]()
آرزوهامونو یادداشت کنیم و اونها رو یکی یکی از خدا بخواهیم باید مطمئن باشیم
که خدا یادش نمیره، این ماییم که یادمون میره چیزی را که
امروز داریم، آرزوی دیروزمان بوده!![]()

سلام...![]()
یادتونه گفتم واسه کمرم باید برم فیزیوتراپی؟![]()
من مطمئنم خیلی هاتون فکر میکنین شدم مثل این پیرزن قوزی ها!![]()
باید بگم بیخود فکر کردی
بنده از نظر ظاهری کمرم مشکلی نداره ولی تو عکس مهره هام
فاصله پیدا کرده بود و بیشتر به دلیل درد کمر رفتم.![]()
این فیزیوتراپیه هم خیلی باحاله
! دکتره میاد یک دستگاهی رو رو کمرت قرار میده و کمرت گزگز میکنه
بعد مدتی هم حدود 25 دقیقه که گذشت یک مایع ژله مانند رو هم میزنه به کمرت بعدشم پاکش
میکنه و بعدشم خونه![]()
مسخرس نه؟
! البته این 2 روزه با این روشش و تمرین نشستن درست دارم از کمردرد میمیرم!![]()
اینقده کمر درد بده که خدا میدونه
.داشتم به بابام میگفتم که گفت:شما ها که باید برین فعلاً بوق بزنین
اگه جای من بودین چیکار میکردین؟![]()
![]()
روز اولی که مامانم اومد تو اتاق پیشم، رو یک صندلی چرخدار نشست.خلاصه بعد از مدتی یکم احساس
میکنه که بد نشسته بعد کمی خودشو عقب جلو که میکنه یکدفعه صندلیه در میره و مامانم همونطور
با اون حالت نشستن میخوره زمینو پرستاره بیرون اتاق برای این که مامانم خجالت نکشه میگه:خانوم...
چیزیتون نشد؟بعد مامانمم میگه: نه فقط صندلیه یک چیزیش شد.![]()
![]()
البته من اون موقع متوجه نشدم چون دمر خوابیده بودم و فقط صدای افتادن صندلی رو متوجه شدم
و با حرف پرستاره تازه دوزاریم افتاد![]()
![]()
مامانم میگفت با آرنجو کمرو سر و ... خوردم زمینو رومم نمیشد بگم خوب نیستم.![]()
دکتره هم که فهمیده بود وقتی اومد تو اتاق به مامانم گفت:شما که طوریتون نشد؟![]()
مامانمم گفت:نه
! بعد که دکتره رفت بیرون جفتمون داشتیم از خنده منفجر میشدیم.
مامانم میگفت:حس ششمم بهم میگفت نشینما اما...
بعدشم میگفت:مطمئنم صندلیشون پیچ نداشت
مامانم میگفت:فک کنم منم از فردا پاشم بیام فیزیوتراپی!
خلاصه که خیلی برام جالب بود
.حالا مامان بنده خدای من روز دومشه که میگه دارم از کمر درد
میمیرم
.(اینو گفتم تا متوجه بشین بابام به منو کی بود که میگفت باید برین بوق بزنین شما دو تا
!)
کلاس شیمیم از تابستون شروع شده بود یادتونه؟![]()
خب من همش 2 جلسه رو رفتم که دیگه تموم شد
. دوباره قرار شد واسه شاگرد جدیدا
کلاس بزارن که خنگولا بنده رو به حساب نیاورده بودن و جزو تابستونی ها حساب کرده بودن
و کلاسا رو بدون حضور بنده دایر کرده بودن.![]()
![]()
![]()
بهشون که گفتیم:گفتن ببخشید ما یادمون رفت!
(خب بیخود کردی که یادت رفت
پس تو اونجا چیکارا ای؟
)
همش 2 جلسه آخرو رفتم و یک چیزایی یاد گرفتم.![]()
حالا معلمش هی امر و نهی میکنه که خانوم فلانی شما نمیخواین بیاین پای تخته و ...!![]()
بنده هم هی نیشخند تحویلش دادم.
(امروز بودااااا)
بعد مدتی دیدم اومد سر میزم گفت:انشاء الله 14 مهر امتحان میگیرم و خودتونو برسونین!![]()
منم چشمام 4 تا شد خواستم فقط اون لحظه بگیرمشو خفش کنم!
رفت نشست بعدش گفتم:آخه من اصلاً هیچی بلد نیستمو اگرم مثل بچه ها از اول میومدم مطمئن باشین
که 24 ساعته میومدم پای تخته!![]()
![]()
که دیدم داره میپچونه گفتم بیخیالش!![]()
آخه این انصافه؟
نمی دونین چقدر سر این مدرسه وامونده حرص خوردم که موهام مدام داره میریزه
!
به من درس نداده و توقع داره واسش امتحان بدم!![]()
فکر کنین اونوقت از اون طرف میاد میگه: من به همه به یک چشم نگاه میکنم و عادلانه نمره میدم
و نمیزارم کسی نفهمیده امسالو طی کنه از اون طرفم میگه بچه ها هیچ کس مثل معلم نمیتونه
درسو به کسی بفهمونه نه داداش آدم نه خواهر آدم!![]()
(آخه یکی از بچه ها کلاساشو نمیاد و خواهرش باهاش
کار میکنه سر همین این حرفو میزد)اونوقت به من میگه برو بخون ایشا الله دیگه بیا پای تخته!
اونوقت نگین چرا من از مدرسه بدم میاداااا دلیلش همین اعصاب خورد یاشه!
بدشانسی میگن به این میگن دیگه!!!!!

(روش فکر کن)![]()
![]()
یک کلیپ از نمازخوندن آیت الله بهجت است که اگر ببینین ضرر نمی کنین.![]()
فقط اینو موقعی ببینین که سرعت اینترنتتون خوب باشه و الا کلی طول میکشه تا دانلود بشه نگا کنین
اونوقت میفهمین که من چی میگم!![]()
در ضمن برای دانلودش روش کلیک راست کنین بعدشم گزینه save target as رو بزنین!
حجم ۱۷ مگابایت![]()

راستی اگه رنگ نوشته ها اذیتتون میکنه بگین تا قالبو عوض کنم (چیکار کنم دیگه اگه رنگی
ننویسم نوشتم بی روح میشه خود دانین ولی من این قالبو دوست دارم بی رحمااااا!
)
فعلاً
به نام خدای مهربون![]()
![]()
![]()
![]()
سلام...![]()
دیشب موقع سحر بود که خودمو لوس کردمو رفتم بقل مامانمو لوس بازی در آوردم که بدونه ناراحتم
بعدش یکدفعه بهم گفت:بابات گفته میخواد با ... صحبت کنه تا جواب آخرو بهت بده راجع به پیانو!![]()
بعد از این حرف کلی خوشحال شدم و گفتم:عجب بابایی و اشکم در اومد
که اونجور که باید قدرشو نمیدونم.![]()
![]()
فقط دعا کنین که...![]()

نمی دونم شنیدین دانشمندا گفتن اگر تو تهران زلزله شدید بیاد همه مردم تو چاه ها دفن میشن
و میمیرن؟![]()
یا شنیدین که یکی از علما خواب میبینه که قرار بوده تو تهران زلزله شدیدی بیاد ولی به خاطر دعای
بزرگا این اتفاق نیفتاده؟![]()
یا ملاقات یک جانباز با یک شهید که میتونین اینجا بخونینش!![]()
واقعاً تا حالا فکر کردین اگه همین الان زلزله بیاد و بمیرین اعمالتون چطوره؟
چند روز پیشا یک پیرزن با نمک و خارجی رو که مسلمون شده بود تو برنامه ماه عسل دیدین؟![]()
برام خیلی جالب بود که میگفت از مرگ نمی ترسه و چقدر جالب بود وقایعی که موقع زیارت
واسش اتفاق افتاده بوده.![]()
![]()
نه به اینجور آدما که از ته قلبشون به دین و نماز خوندنو عبادتشون عشق میورزن نه به...
فقط کافیه یک لحظه به خودتون مراجعه کنین .ببینین الان اگه عزرائیل بیاد سراغتون تا جونتونو
بگیره آیا آمادگیشو دارین یا نه؟آیا کوله بارتون پره یا...!
راستی تو فیلم اغما فکر میکنین حامد کمیلی هادی باشه یا شیطون؟
فیلم هیجان انگیزیه از مابقی فیلما بیشتر دوسش دارم.
از تو فیلمای ماه رمضان اینا به ترتیب بهترینن
1ـ اغما ، 2ـ میوه ممنوعه، 3ـ شکرانه .4 ـ یک وجب خاک!
راستی تو این فیلم میوه ممنوعه آدم وقتی اون دختر پسررو که با هم ازدواج کردنو میبینه بخصوص
پسره دلش میخواد ازدواج کنه نه غلام؟؟؟؟؟

![]()
چند روز پیش بود که یک جنایت رو خوندم و تا سحر احساس حالت تهوع میکردم.![]()
زنی شهرستانی که بعد از فوت پدر زنا کارش بی پناه میشه و آواره
شبها تو توالت و پارک ها میخوابیده بعد از مدتی تصمیم میگیره واسه
سر پناه داشتن بره با مردا و از این طریق پول در بیاره.
اهل شراب و سیگار هم شده بوده و بعد از دستگیریش به خاطر روابط نامشروع با مردا
متوجه میشن که حاملست و آزمایشش نشون میده که ایدز هم داره.
بچشو که بدنیا میارن میبرن شیرخوارگاه آمنه و زنه هم تو زندان.
بعد از مدتی از زندان فرار میکنه و میره بچشو میدزده و با چاقو سرشو میبره و 2 تا ضربدر هم
رو سینش ایجاد میکنه.
وقتی صحنه جدا شدن گردن بچه و دلو روده و ... رو دیدم حالت تهوع گرفتم.
خواستم تو وبلاگ بزارم ولی دیدم خیلی ها حتی طاقت خون رو هم ندارن و سریع از حال میرن
برای همین تصمیم گرفتم فقط راجع به این جنایت بنویسم.

واقعاً یک مادر و یک آدم چطور دلش میاد سر بچه ای به این کوچیکی رو ...
7 روز از ماه مبارک گذشت و چقدر زود!
راستی اینو احساس کردین که چقدر روزهایی که بهمون خوش میگذره زود میگذره؟
خدا عاقبت همه رو ختم به خیر کنه.

![]()
فعلاً
به نام خدای مهربون![]()
![]()
![]()
![]()
برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در انتهاي کمال.
بنگر که چگونه مي افتي، چون برگ زرد يا سيب سرخ؟
سلام...![]()
وبلاگم مدتیه شده گله و شکایتو ناراحتیو بدبختیو ..
.
زندگی سخته خیلییییی حتی بیشتر از اونی که تصورشو میکنی.![]()
مدت 2 سال برو پیانو یاد بگیر آخرشم بهت بگن کلا هم خرید هم فروش هم نواختنش حرام است.![]()
به مدت 2 سال با کلی ذوقو شوق رو پیانوی کلاست کار کن به امید اینکه روزی صاحب پیانو میشی.
به مدت 2 سال برو سر کلاس با شاگردای مختلف استادت آشنا بشو که حدود 8 سال،
3 سال آموزش دیدن و چقدر قشنگ پیانو میزنن و با خودت میگی یعنی میشه یک روزی هم من
اینجوری بنوازم؟![]()
معلمت بهت امید میده و میگه اگه ادامه بدی حتماً![]()
3 جلسه یا 2 جلسه بعدش که کلاس میری معلمت میگه هواست کجاست؟ اصلاً دقت و تمرکز نداری!
چرا سل رو لا میزنی؟![]()
کجایی؟ امروز جلسه آخر کلاسته واسه کی برات برنامه ریزی کنم؟![]()
تا ساعت چند مدرسه ای؟ خب اگه تا 2:30 کلاسی واسه 3:30 خوبه واست بزارم؟![]()
فکر کن همون روز پدرت قراره زنگ بزنه و از دفتر ...بپرسه.![]()
![]()
خونه میری و زنگ میزنی به پدرت و یادآوریش میکنی.![]()
بعد از مدت 10 دقیقه بعد میبینی پدرت بهت زنگ نزده تا جواب بده.![]()
زنگ میزنی دفتر پدرت به منشیش میگی گوشی رو بده به پدرت!![]()
پدرت میاد پای تلفن و میگه هیچی اشکال داره و تو مثل کسی هستی که یک پارچ آب جوش رو سرت
خالی میشه و میگی چرا؟
و پدرت میگه بعداً مفصل صحبت میکنیم.![]()
تلفنو قطع میکنی و نمیدونی الان باید گریه کنی یا بخندی؟
بخوای هم گریه کنی نمیدونی واسه چی اصلاْ حسش نمیاد
پدرت موقع افطار میاد خونه و تو همچنان هیچ حسی نسبت به گفته
پدرت نداری و احساس میکنی داری خواب میبینی.
شبش موزیک لاو استوری گوش میدی یاد معلمت خنده ها شوخی ها شادی ها و گریه ها و غم ها
و تنبیه ها میفتی میزنی زیر گریه
.

با دیدن ارگ تو خونه انگاری تمام غمو غصه های
عالم بریزه رو سرت با رفتن پیش معلمت و این که به یادش هستی چقدر بغض و ناراحتی واست
ایجاد میکنه.با اس ام اس آخر معلمت، میزنی زیر گریه با این حرف:خیلی ناراحت شدم و متاسفم.
فیلم اغما رو میبینی تیکه ای از فیلم تو رو دگرگون میکنه از این که به حرف مرجعت گوش دادی
خرسندی بعد از گذشت چند روز باز گریه و غمو غصه سراغت میاد و....این ماجرا ادامه خواهد داشت.![]()
![]()
میدونم نه شما نه پدرو مادرم نه هیچ کس دیگه ای نمی تونه درکم کنه پس اگر این نوشتمو هم نخونین
برام مهم نیست چون این یک جورایی جنبه خالی شدن از ناراحتی و سبک شدنو داره.

امروز رفتم دکتر ارتوپد واسه کمرم.
به خاطر بد نشستنم پشت کمرم قوز پیدا کرده.
دکتر بعد از معاینه گفت که گوژپشتی کمر دارم.
گفت برین رادیولوژی و عکس بگیرین تا نظرمو بدم.
عکسو گرفتیم و رفتیم پیش دکتر. گفت که دیگه قوزبند هم اثر نداره و بین مهره های کمرم
فاصله افتاده و من لبخند میزنم و پدرم ناراحت
دکتر گفت باید 10 جلسه بری پیش فیزیوتراپ و یک کیسه 1 کیلویی پر از برنج یا ارزنو
هر روز به مدت 10 دقیقه بزاری پشت ستون فقراتت و تمرین کنی تا شکل مهره ها برگرده
پدرم گفت:خوب میشه؟دکتر هم گفت: بهتر میشه ولی خوب نمیشه
.

تجربه شانه ایست که طبیعت وقتی ما کچل میشویم به ما میدهد.
اینم آهنگ سریال میوه ممنوعه
این یکی مال سریال شکرانس
این یکی هم مال یک وجب خاک
این یکی هم مال برنامه ماه عسل
راستی اگه رو دانلود کلیک کردین و دانلود نشد یک کلیک راست بکنین
و گزینه save target as رو بزنین تا دانلود بشه در ضمن کیفیت همشونم
128 mp3 است.
در ضمن اگر راجع به عکسا نظر ندین من دیگه عکس نمیزارم![]()

![]()
سلام..![]()
ماه رمضان که اومده و واقعاْ جالبه.راستی ما فردا میریم دانشگاه تهران!![]()
واسه نماز ظهر البته اگه خدا قسمت کنه و لایق باشیم رامون بده.
آخه اینقدر از صف های طویل خوشم میاد که نگو اونم فکرشو بکنین پشت
سر آقای خامنه ای
آقای احمدی نژاد و امثال این مهربونا آدم نماز بخونه.![]()
![]()
اون همه آدم و عظمت مردم برای فردا دیدنیه.اگه شد چند تا عکس میگیرم![]()
راستی چقدر خوب میشد شما هم فردا اونجا باشین اونوقت همچین حس و
حالش میگیرتتون که دوست دارین به حال خودتون زار زار گریه کنین.
یک آدمایی موقع راهپیمایی و نماز جمعه میان که آدم واقعاْ تعجب میکنه که
اینا کجای تهران هستن که ما نمی بینیمشون.یک آدمای پاک و نورانی![]()
![]()
(واقعاْ خوش به سعادتشون ما که...![]()
)

پ.ن:برنامه ماه عسل چقدر جالبه .مخصوصاْ اجرای احسان علیخانی واقعاْ بینظیره
البته اگر گاهی متلک نگه که دیگه بهتر از این نمیشه.
پ.ن:سخت درگیر ناراحتی هستم هم برای خودم هم برای یکی دیگه!![]()
پ.ن:قرار شد پیانو بگیرم بعد ۲ سال که آرزومندش بودم حالا پدرم میگه خریدو
فروششو باید بپرسم ایراد داره یا نه؟تا حالاش قراره بپرسه و هر سری
یا اون شخص نیست یا پدرم نرفته و یادش رفته.
اگر بگن پیانو اشکال داره باید پیانو رو ببوسم بزارم کنار![]()
این تصمیمو گرفتم چون رو سازی که تو آرزوش بودم نتونم کار کنم دیگه برام مهم نیست
هیچی.به مامانم اینا گفتم:اگه بگن خرید پیانو اشکال داره و من پیانو رو بعد ۲ سال
کار کردن رها کنم جواب روحیم با اونا!اگه دپرس شدم جواب این حالمو کی میده؟![]()
واسم زور داره ازشون پرسیدم نواختنش اشکال داره؟گفتن اگه طربی و لهو و لعبی باشه
بله!!اما من ساز لهو و لعبی و طرب آور تا حالا نزدم و اصلاْ خوشم نمیاد حالا
بعد ۲ سال پدرم بهم گفت واست میخرم(البته با پیله های من و غصه خوردنام)
خلاصه قرار شد بخریم اما این اومد به فکرشون که اول باید بپرسیم حالا اگرم
بپرسن دیگه...
(خودتونو یک لحظه جای من بزارین با ذوقو شوخ
تو ۲ سال شوخی نیست)

پ.ن:امروز بیستو سوم است و تقریباْ یک هفته بیشتر به مدرسه ها نمونده
پ.ن:خیلی دختر احساسی هستم و واقعاْ از این اخلاقم متنفرم.
پ.ن:سر سفره افطار بودیم همهچیز بود به مامانم گفتم:یک چیزی سر سفره کمه
مامانم قکر کرد بعد زهرا گفت:منظورش فالوده سیبه!
بعد مامانم گفت:آخههههههه یادم رفت.بعد یک جورایی اشک تو چشمم جمع شد.
یعنی به خاطر این مدت چون روحیم خرابه یکی بگه پخ زدم زیر گریه.
پ.ن:برای این که ناراحتیم و بغضم بشکنه ریز ریزه گریه میکنم تا خالی بشم
البته امروز شدید دپرس بودم،بعد دیگه رفتم بیرون تو دم در خونمون محسن
یک بچه گربه بامزه آورد یکم نازش کردم تا حالم بهتر بشه.
بیچاره اینقدر محسن فشارش میداد که هی جیغ میزد آخرش گفتم:ولش کن بدبختو
دردش میاد خب
پ.ن:دلم میخواد یک طوطی سخنگو داشته باشم

پ.ن:عاشق سگ تربیت شده ام اما حیف که نجسه والا میخریدمش.
پ.ن:عاشق اینم که تو محیطی کار کنم که انواع حیوونایی رو که دوست دارم اونجا باشن.
پ.ن:بچه که بودم به بابام گفتم:من وقتی برای خودم یک خونه گرفتم اونوقت توش حیوون
میزارم.یکیش میمونه تربیت شدس یکی دیگشم قناری و اردکو طوطیه با سنجابو
بچه آهو و ...![]()

مامانمم میگفت اگه اینطوری کنی من یکی دیگه خونت نمیام
پ.ن:یادتون نره منو دعا کنین شدیداْ محتاجم هم خودم هم دوستم![]()
![]()
![]()
پ.ن:دوستون دارم و فهلاْ![]()
هم او نغمه, هم او نای, هم او نی![]()
هم او ساغر, هم او ساقی, هم او می![]()
هو الاول, هو الآخر, هو الحّق![]()
هو الظاهر, هوالباطن, هوالحّی![]()
سلام...![]()
بازم فرارسیدن ماه مبارک رمضان رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم.
امیدوارم خدا نماز روزه هاتونو قبول کنه و یادتونم نره موقع افطار همه
رو دعا کنین اگه جا واسه منم موند منو فراموش نکنین![]()
![]()
روز اول ماه مبارک غسل داره ،(نیتشم غسل اول ماه مبارک )بعد غسل
هم ۳۰ تا مشت آب میریزین رو سرتون و یک دعایی هم داره
بعد نماز مغرب تو مفاتیح هست.![]()
خلاصه موقع نماز و افطار یادتون نره همه رو دعا کنین![]()

پيش ازاينهافكرميكردم خدا//خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصرپادشاه قصه ها//خشتي ازالماس وخشتي ازطلا
پايه هاي برجش ازعاج وبلور//برسرتختي نشسته باغرور
رعدوبرق شب طنين خنده اش//سيل وطوفان نعره طوفنده اش
هيچكس ازجاي اوآگاه نيست//هيچكس رادرحظورش راه نيست
بودامادرميان مانبود//مهربان وساده وزيبانبود
دردل اودوستي جائي نداشت//مهرباني هيچ معنائي نداشت
هرچه ميپرسيدم ازخودازخدا//اززمين ازآسمان ازابرها
زودميگفتنداين كارخداست//جستجودركاراوكاري خطاست
تاخطاكردي عذابت ميكند//درميان آتش آبت ميكند
خواب ميديدم كه غرق آتشم//درميان شعله هاي سركشم
نيت من درنمازودردعا//ترس بودووحشت ازخشم خدا
تاكه روزي دست دردست پدر//راه افتادم به قصد يك سفر
درميان راه دريك روستا//خانه اي ديديم خوب وآشنا
زودپرسيدم پدراينجاكجاست//گفت اينجاخانه خوب خداست
گفتمش پس آن خداي خشمگين//خانه اش اينجاست اينجادرزمين؟
گفت آري خانه اوبي رياست//فرشهايش ازگليم وبورياست
مهربان وساده وبي كينه است//مثل نوري دردل آئينه است
عادت اونيست خشم ودشمني//نام اونورونشانش روشني
خشم نامي ازنشانيهاي اوست//صورتي ازمهربانيهاي اوست
قهراوازآشتي شيرينتراست//مثل قهرمهربان مادراست
تازه فهميدم خدايم اين خداست//اين خدائي مهربان وآشناست

سلام![]()
اول از همه بگم روزه هاتون قبول(منظورم پیشوازه!
)
ماه رمضان هم که داره میادفکر کنم پنجشنبس![]()
خیلی این ماهو دوست دارم نمی دونم چرا؟شاید بابت اتفاقات جالب و دور یک
سفره نشستنو ... باشه!
قبلنا فامیلای ما یکم پر کار و فعال بودن و هر سال دعوت بودیم خونه ی یکی!![]()
اما حدود ۲،۳ سالیه که هر کس حوصلش بیاد دعوت میکنه![]()
خلاصه که تو ایام ماه مبارک رمضان ما بیشتر خونه ایم حالا اگه هم قسمت بشه
میریم جایی که دعوتیم![]()
بازم فرا رسیدن ماه مبارک رمضانو پیش پیش تبریک میگم.![]()
دعا هم یادتون نره ![]()
تا وقتی کوچیکیو تو دوران کودکی و بچگی سیر میکنی شیطنتو ... داری.
کار و زندگیت بازی با دوستات و تماشای تلویزیون و برنامه ی مخصوصت یعنی همون
برنامه کودک است.
از دیدن و تماشای تلویزیون لذت میبری و بعد از پایان اون برنامه دوست داری بری
و یک کارتون قشنگ بخری و بشینی پاش.
به محض این که بزرگ میشی ،صداقت ،پاکی،محبت،حس کمک کردن و ...
در تو از بین میره و جاش دروغ،گناه،نفرت،بی حوصلگی و ... وجودتو فرا میگیره.
دیگه به پای دیدن برنامه ی کودک نمیشینی و به نظرت برنامه ها چرت و پرت میان.
تمام زندگیت مشغول کارو هوسو گناه میگذره،اگه شانس در خونتو بزنه و به خودت
بیای که خیلی خوبه و الا...![]()
![]()

برعکسش خیلی ها هستن که حتی گریه که میکنن فکر میکنی انگاری یک بچه ی
با محبت و عاطفی داره با تمام وجودش جلوت گریه میکنه.![]()
تو دوران نوجوونی و جوونی سعی میکنن از همه چیز به نحو احسن استفاده کنن.
به وقتش مطالعه کنن،به وقتش تلویزیون از نوع برنامه کودک(به یاد کودکی)برنامه
نوجوان(به یادنوجوونی)و ... نگاه کنن،به وقتش برن رازو نیاز کنن(ولی این مسئله
متأسفانه خیلی داره کمرنگ میشه،خیلی هامون هستیم که حتی ۱ ساعت هم
واسه درد و دل کردن با خدا و راز و نیاز نمیریم در خونش اونوقت توقع داریم هرچی
میخوایم خدا بهمون بده.اونوقته که خدا میگه:تو یک لحظه کارو زندگیتو ول کردی بیای
پیش من و با من حرف بزنی و عملتو درست کنی
که حالا من بخوام خواستتو اجابت کنم؟اونوقت ما
خیلی با پررویی میریم به اینو اون میگیم:آره فلانی ما که هر چی دعا کردیم خدا
اون چیزی رو که میخوایم بهمون نمیده!![]()
بعضی ها هستن مثل خودم که دیگه آخرشن
خجالت میکشم بگم![]()
فقط یک نمازرو میخوننو بعدشم بیخیال~!
تازه اونم چه نمازی!
نمازی که باهاش حال نکنی و بهت حال نده که نماز نیست
حدیث از پیامبر:
نمازی که با حضور قلب نباشه نماز نیست و پذیرفته نمی شه

به قول یکی:
فقط مثل کلاغایی می مونیم که به زمین نوک میزنیم.![]()
![]()

سرمونو مثل کبک کردیم زیر برفو...![]()
مدتیه که احساس میکنم به خدا نزدیک نیستم،یک جورایی احساس کردم که دارم
از خدا دور میشم انگاری خدا دستمو رها کرده
![]()
احساس گناه رو هم که رو شاخشه،احساس میکنم کارام تکراری و عادت شدن
نماز خوندنم ،دعا کردنم (همش بدون توجه
)
میدونین دلیل این همه سستی چیه ؟گناه باعث میشه که کارهای خوبت واست
حوصله سر بر بشن
قرآن خوندنمونم شده سالی۱ بار اونم تو مدرسه ها اگه تیکه ای از قرآن توش نوشته
شده باشه!
![]()
احساس میکنم نکنه اگر مردم کافر از دنیا برم؟
(البته بازم ببخشید که حرف از
مردن اومد ولی...این حقیقت انکار شدنی نیست
)
خیلی نگرانم ،نگران این که اگه ۲ روز دیگه امام زمان ظهور کرد چطور میتونم با روی
گشاده برم پیششو بگم خوشحالم از دیدنتون آقا جان
از خودم حالم بهم میخوره حالا دلیلش اینه فهمیدی
!
همه دوست دارن آدم بشن کی بدش میاد ؟همه دوست دارن بهشت برن ،همه عاشق
خدا و اماماشن اما همش بستگی به خودمون داره.![]()
خود من تا الان واقعیتشو بگم هیچ گلی به سرم نزدم.
![]()
دلیل اینا همه اینه که اطلاعاتت کمه!زیاد از اماما و خدات چیزی نمی دونی!![]()
زیاد کتاب نمی خونی،یک عالمه کتاب دینی اما کوووو اونی که اراده کنه!؟
همش تفریحو ...بعدشم؟
من فقط میترسم همین!
(این پست مخصوص آدمایی مثل خودمه نه شما!
)

*اینم پست مخصوص شما
که نگین بعد ۴ روز اومد هر چی غمو غصه داره میخواد سر ما خالی کنه*![]()

*تردید*
- امروز دیگر مصمم بودم تا در مورد ازدواج با دختر مورد علا قه اش صحبت کند .
سه سال از اولین روزی که این تصمیم رو گزفته بود می گذشت و همیشه
ترس و دودلی باعث شده بود نتواندتصمیمش رو عملی کند در افکارش غوطه ور بود
که او را دید گامی به جلو برداشت و دهان گشود شرم مانع شد سر به زیر انداخت
ناگهان برق حلقه ای زرد بر دسست دختر چشمش را خیره کردو دهانش رابست.

سلام...![]()
دیدین وقتی یک پست می نویسین بعدش مممکنه سر یک جمله که کپی کردی
سایته ارور بده و بلاگفا یا سرویس دهنده پاک شه؟![]()
من الان در همون وضعیتم!
اگه نگران حال من هستین(که بعید میدونم
)مثل قبلم همونجور دپرس!
فکرشو کن ۲ هفته دیگه بیشتر به مدرسه ها نمونده![]()
![]()
تعجب نکنین من یکی که اصلاْ هیچی از تابستونم نفهمیدم.
مخصوصاْ امسال و پارسال نه پیارسال![]()
ما اصولاْ تو تابستونا جایی نمیریم جز مشهد و شمال!![]()
تو ۹۰ روز ما همش ۴ روزشو میریم مشهد ۳ روزشم اگه بشه و بریم ،میریم شمال!![]()
این انصافه؟اونوقت تو زمستونا همه ویرشون میگیره قرار بزارن پیکنیک دسته جمعی!
مهمونی و ...!
من آخه چی بگم به اینا هان؟
تو تابستونا من واقعاْ حوصلم سر میره فکر کن ۸۳ روز تو خونه موندن مریضی و کسالتو
خستگی و دپرسی میاره هیچ ناشکرم میکنه آدمو!
هر وقت میگم حوصلم سر رفته،مامانم میگه:بده استراحت میکنی؟
آقا مریضم بخواد استراحت کنه همش ۳ روز بیشتر استراحتش نیست اونوقت استراحت چی؟
من که تعطیل نشدم ۲۴ ساعته تو خونه بمونم درو دیوار تماشا کنم که!![]()
تو مدرسه ها اون آخراش یک جورایی هوس تابستون میکنم بعد که یاد تابستون میوفتم منصرف
میشم. ما الان ۱ ساله هی مدام میگیم بریم جمکران!میگن بریم
.من نمی فهمم این بریم
کی میاد؟![]()

زينت انسان در سه چيز است ؛ علم، محبت، آزادي. (افلاطون)
گاهی اوقات فکر میکنم اگه بمیرم واقعاْ تو این دنیا چه گلی به سر خودم زدم؟
همش نشستی درس خوندی فکر کن بدون هیچ لذتی بعدشم اتفاقی بمیری!
خب بعدشم (سانسور)>>لحظه ی مرگت،پرسشو پاسخا،جهنم،مار،عنکبوت ،آتیش ،فرعون،
یزید همه دورو برتن و تو غمگین ،خسته ،پشیمون و پریشون!<< 
زمون پیامبر بوده که یک نفر داشته میمرده لحظه ی مرگش شیطون میاد سراغش،
این مرده هم تنها تو دنیا وابسته ی یک چیز بوده و خیلی دوسش داشته و مثل جونش ازش
مراقبت میکرده و اون یک گلدون بوده.شیطون تهدیدش میکنه که اگه اشهدتو بگی من این گلدونو
میشکونم.به پیامبر خبر میدن و پیامبر میاد بالای سر این مرده و بهش میگه اون گلدون سالمه و
نمی شکنه تو اشهدتو بگو،طرف اشهدشو میگه و گلدونو شیطون میشکنه.
برای اینه که میگن تو دنیا به هیچ چیز وابسته نشو و دل نبند که بلای جونت میشه!
البته اون گلدون تو خیال اون مرد شکسته شد در صورتی که صحیح و سالم بود.

فردا نامزدی پسر عممه که بعد مدتی تو سن ۲۸سالگی تونست زن بگیره.
تنها مشکلشم هزینه ی ازدواج و نداشتن شغل و نبودن دختر مورد علاقش بود که تا حالا
ازدواج نکرده بود.
خلاصه که بعد از مدت ۱ سال الان دارای شغل هست و چند روز پیش هم برای گرفتن
مدارکش به دانشگاه میره و همکلاسیشو میبینه و به قول مادر بزرگم:با یک نگاه عاشق میشه![]()
خانواده ی دختره هم وضعشون خوبه و دختره کارمنده
بكوش در آباداني دنياي خود چنان چه مي خواهي دائم در آن زندگي كني. (امام علي «ع»)
پ.ن:چند شب پیش بود که دیدم خواهرم داره گریه میکنه،دعامو کردمو رفتم کنارشو
یکم نوازشش کردمو پرسیدم چیه چیزی شده؟گفت:میخوام برم دلم واستون تنگ میشه،
خوش به حالت میشی دختر خونه،کاش من جای تو بودمو...بعد من گفتم:برو بابا حالا فکر کردم
چی شده.(مخصوصاْ اینطوری کردم که از سرش بیفته و موضوع براش مسخره بیاد)،میبینم
به احسان میخنده میگه ایرسا حس روانشناسیش گل کرده بود از اون طرف دلداریم
داد از طرف دیگه بهم میگه برو بابا ![]()
پ.ن:چند روز پیش با خواهر الهام داشتم صحبت میکردم راجع به خودم که
وقتی میخوام حرفی بزنم گریم میگیره و نمی تونم صحبت کنم که دیدم سرزنشم میکنه و
میگه خیلی عادت بدیه سعی کن از خودت دورش کنی این نشونه ی ضعفه!
در مورد خودشم گفت:که حرفشو به طرف میزنه و میره تو اتاق و بعد گریه میکنه
نقله ی اون شب با زهرا که دیدم داره گریه میکنه گریم گرفت.حالا یکی نبود خودمو دلداری
بده ،یک لحظه بغضم ترکیدو بدتر از زهرا(حالا بیا و درستش کن
)
پ.ن:قراره دوشنبه بریم شمال،البته قراره اگه بهم نخوره
بابام میگه بخوایم بریم
۱ روزه میشه و خوب نیست حالا اگه دوست دارین بریم.دلیلشم ماه رمضونه که میگه یا
چهارشنبس یا پنجشنبه یا جمعه!
فکرشو کن اگه چهارشنبه باشه خب ما سه شنبه نمی تونیم بریم پیشواز.خلاصه با ناشکری
امروز من فکر کنم شمال تعطیل شه رفتنش!

پ.ن:گاهی اوقات که مامانم حرصش میگیره قضیه ی شوهرو میکشه وسطو میگه من تو رو حالا
حالاها اگه شوهر دادم
من:بابا خب نده کشتی منو بیخیال شوهر حالم بهم خورد!
بعدش چند روز پیشش بود که یک کاری کردم یادم نمیاد بهم گفت:من ۲۰ سالم بود عقل یک زن ۳۰
سالرو داشتم تو که ۲۰ سالتم بشه باز هنوز بچه ای!
زهرا هم میگفت:اینو باید ۵۰ سالگی
شوهر داد
همین دیگه!

راستی کی میشه من این شلکی شم؟

فهلاْ
سلام...![]()
خسته ام،
خسته تر از آهی كه در حسرت ديداری دوباره !
حتی نتوانم برآيم !
دارم دپرس میشم از بابت اومدن مدرسه ها،اگر چند ساله باهام دوستین حتماْ
منو شناختین که این موقع ها که میشه دپرس و غمگین میشم.
البته یک جورایی احساس سنگینی میکنم و درد و خستگی!
شاید اثر داروهاست نمیدونم...![]()
مامانم میگه صلوات بفرست.

خب فرستادم اما...![]()
روزا خیلی زود میگذره انگار همین دیروز بود که تازه امتحاناتمون تموم شده بود.
عمر زود میگذره و ما همچنان...![]()
انگار همین دیروز بود که آیت الله مشکینی فوت کرد و امروز اربعینشون!![]()
![]()
دلم میخواد حرف بزنم ولی...![]()
سلام...![]()

A father was trying to read the newspaper, but his little son kept pestering him
.Finally, the father grew tired of this and,
tearing a page from the newspaper - one that
bore a map of the world - he cut it into several pieces and handed them to his son
.'
Right, now you've got something to do. I've given you a map of the world andI want to see if you can put it back together correctly
.'He resumed his reading, knowing that the task would keep the child occupied
for the rest of the day. However, a quarter of an hour later, the boy returned with the
map
.'
Has your mother been teaching you geography?' asked his father inastonishment
.'
I don't even know what that is,' replied the boy. 'But there was a photo of aman on the other side of the page, so I put the
man back together and found I'd put the
world back together too
.پدر روزنامه می خواند،اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد.
حوصله ی پدر سررفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه ی جهان
را نمایش می داد جدا وتکه تکه کرد و به پسرش داد.
بیا تو حالا یه چیزی برای انجام دادن داری من یک نقشه ی جهان به تو می دهم
و می خواهم ببینم می تونی آن را دوباره بسازی؟
او دوباره خواندن روزنامه را شروع کرد و می دانست که این کار تمام روز پسرش
را مشغول می کند.ولی یک ساعت بعد پسر با نقشه"درست شده"برگشت.
پدرش با شگفتی پرسید:«مادرت قبلا"به تو جغرافی یاد داده؟»
پسر جواب داد:«من حتی نمی دانم جغرافی چیست؟
اما پشت همین صفحه عکسی از یک انسان بود.پس من انسان را دوباره
ساختم و فهمیدم که جهان را هم دوباره ساختم.![]()
![]()
![]()
![]()
سلام به همگی..![]()
از چی بگم؟آهان اول از از همتون پوزش میخوام بابت این که دیروز آپدیت نکردم.
راسیتش تا دم نماز صبح یکسره داشتم از دفتر ریاضی الهام رو نویسی میکردم
واسه امسالم!(از کلاس ریاضی عقب بودم واسه همین داشتم جبران میکردم.
)
حالا فک کنین وقت اذون صبح تموم شد
منم که از شدت دست درد داشتم میمردم.
فقط دلم میخواست نمازمو بخونمو برم تو رختخواب
خلاصه موقع نوشتن اون همه صفحه دیگه چشمام داشت سیاهی میرفت و حسابی
حالم بد شده بود.اینا رو گفتم:تا بدونین مشکلات بود و
بدقولی نشده باشه واسه دیروزم!
از این به بعد میخوام مثل روال همیشگی همون چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه آپدیت
کنم.خوبه؟
البته بازم پوزش سر این که هی نظر تغییر میدم![]()
میبینم وقتشو ندارم برای همینه که گذاشتم چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه!

میگم مریضی چقدر بده ها نه؟خدا مریضی رو نصیب کسی نکنه!
البته مامانم میگه:هر چی آدم تو این دنیا ضجر بکشه و مریض
بشه بهتره و پاک میشه
راهنمایی که بودم به خاطر سن بلوغ و رشد چاق شده بودم
و از خودم خوشم نمیومد.
دیگه هم برای قد و هم برای لاغری رفتم دکتر تغذیه!
دکترشو هم همسایمون معرفی کرد،مدت ۱ سال و نیم تحت درمان بودم و دیگه
وزنم و قدم نرمال شده بودن،یعنی وزنم دیگه ایده آل بود.
خلاصه بعد از مدتی بنده دچار بیماری یبوست شدم![]()
![]()
اوایلش خیلی خفیف بود ولی کم کم پیشرفته شد و بنده هم هیچ دکتری پامو نذاشتم،
تا این که مامانم منو ترسوند و گفت:برو دکتر خدایی نکرده سرطان روده میگری و ...
و هی باید کنولوسکپی کنی و ...
خلاصه بنا بر اتفاق پسر خالم(دکتره)زنگ زد خونمون
و از حال پدرم جویا شد بعدشم بیماریمو بهش گفتم.البته چند روز پیشش اومده بود خونمون
و داروی گیاهی برام تجویز کرد ولی این باز افاقه نکرد و ۱ هفته بعدش یبوستم
شدید شده بود و باعث... خلاصه پسر داییم باهام صحبت
کرد و بهم دستورات لازمو داد و ...(پسر داییم تخصص نگرفته و عمومی است
ولی خیلی حالیشه!)
اما برای اطمینان و خاطر جم شدن امروز با پدرم گرام رفتیم پیش متخصص گوارش!
اونم دقیقاْ حرفای پسر خالمو زد و دستورات لازمو داد.![]()
![]()
بهم گفت:پیاده روی کن ،تنقلات مثل چیپس و پفک و فست فود و نوشابه و... نخور
اگرم میخوری کم بخور.(منم فقط خنده تحویلش میدادم که یعنی جک میگی!)
خلاصه که میخوام بگم مریضی بد دردیه
مامانم اینا که میگن دکتر تغذیه باعثش
شد چون بعد از این ماجرا من این بیماری رو گرفتم،پسر خالم میگفت:
اگر خودتو درمان نکنی و پیگیرش نشی بواسیل میگیری
خلاصه که قدر سلامتیتونو بدونین و هی ناشکری نکنین!


پ.ن:
نمی تونم تحمل کنم فکرشو بکنین چند روز دیگه به مدرسه ها نمونده
پ.ن:چقدر روزا زود میگذره
پ.ن:خیلی وقته دلم میخواد یک هم صحبت داشته باشم که باهاش درد و دل کنم ولی ...
پ.ن:نمی دونم چرا این فکرو میکنم ولی بارها دیدم کسایی که دلشون با خدا نیست
نماز نمی خونن و ... نسبت به زندگی دلسرد میشن و دوست دارن از زندگیشون فرار کنن.
هیچ لذتی از زندگی کردن نمی برن و ...
پ.ن:ببین جامعه چقدر خرابه که از رفتن به خونه ی دوستت هم باید صرف نظر کنی.
(البته دوستی که همش از طریق اینترنت باهاش دوست بودی!
)

پ.ن:خیلی بده آدم بی عرضه باشه و نتونه بره با دوستاش بیرون
پ.ن:تابستون من یکی که همش شده خواب،اینترنت،تلویزیون،گاهی سراغ ساز،گاهی گریه!
دلم میخواست یکی پایه بود باهاش میرفتم مسافرت!(منظورم جنس مخالفه ،فکر بد نکن
منظورم محرمشه!مثلاْ نامزدی،کسی
)

پ.ن:دلم میخواست می تونستم کار کنم،یکم دستم تو جیبم بره و خرج و مخارجو درک کنم
ولی حیف که پدرم مخالفه و میگه محیط جامعه نا سالمه!
پ.ن:دلم میخواد به خدا نزدیک بشم خیلی ولی
پ.ن:منتظر ماه رمضانم نمی دونم چرا تو این ماه احساس لذت بخشی بهم دست میده!
پ.ن:شاید درست نیست این حرفو بزنم.یک سوال:تا حالا به این فکر کردین که الان همسر آیندتون
داره چیکار میکنه؟
پ.ن:هیچی دیگه همه حرفا گفته شد.



سلام...
یک مطلب جالب پیدا کردم البته واسه اونایی جالبه که یانگومو دوست دارن و خیلی
مشتاقن که بتونن باهاش ارتباط برقرار کنن.

(عکس صفحه ی موبایلم
)
به مطلب زیر توجه کنید:
کم نیستند ایرانی های طرفدار یانگوم که دوست دارند به نحوی با این بازیگر کره ای تماس
داشته باشند.جالب هم این است روزگار فعلی که به عصر ارتباطات مشهور شده دیگر هیچ
محدودیتی برای تماس ها نیست.اگر چند سال پیش که سریال اوشین پخش میشد هیچ راهی
برای دسترسی به او جود نداشت امروز شرایط جدیدی حاکم است.عصر ارتباطات
دیگر مرزی باقی نگذاشته،همه به راحتی میتوانند به یکدیگر دسترسی داشته باشند.
خانم لی (یانگوم)نیز در جهان فعلی چنین اوضاعی را درک کرده و راه های ارتباطی مناسبی
برای تماس هوادارانش فراهم آورده است.
۱ ـ از طریق فاکس،نوشته های خود را میتوانید به این شماره ارسال کنید:
«۷۹۷۴ ـ۵۴۶ ـ۲ ـ ۰۰۸۲»

۲ـ از طریق تلفن، تلفن های یانگوم هم این است:
«۷۹۷۱ ـ۵۴۶ ـ۲ ـ۰۰۸۲»
«۷۲ ۷۹ ـ۵۴۶ ـ ۲ـ ۰۰۸۲»
«۷۹۷۳ ـ۵۴۶ ـ۲ـ ۰۰۸۲»

من که خیلی مشتاقم باهاش حرف بزنم ولی حیف که انگلیسیم فول نیست
و الا خیلی دوست داشتم.هی گفتم برم تابستون کلاس مکالمه هاااا!من خنگ...
در ضمن اگر زنگ زدین به منم بگین باشه؟
فهلاْ

سلام...![]()
![]()
الان که دارم مینویسم واقعاْ خدا باهامه که گذاشته بشینمو تایپ کنم.
دارم از خستگی میمیرم چشمامم داره دو دو میزنه،داری میگی خلم؟![]()
واقعاْ که گل گفتی آخه کی پا میشه نصفه شب اونم وقتی که مهمونا ساعت
۱:۳۰ رفتن ساعت ۳:۲۴ دقیقه نزدیک صبح تایپ میکنه؟
اونم وقتی که از پریشبش
تا حالا فقط ۶ ساعت خوابیده؟![]()
مراسم آش و نذر پدر بزرگ خدا بیامرزم برپا شد و امسال آش ها پربرکت بود میگین چرا؟
چون خیلی زیاد اومد و مثل سال های پیش کم نیومد
خداییش بابامو داییمو کلاْ
هر کسی که پای درست کردن آش بود دستشون درد نکنه خیلی خسته شدن و
زحمت کشیدن![]()
کلی عکس گرفتم از خانواده از آش و ...!
تو این بین از ایرسا (دختر دختر خالم)هم عکس گرفتم،اونم از من عکس گرفت،
این بچه بچه ی خیلی شیرین و شیطون و بامزه و با ادب و گاهی که داغ کنه
بی ادب میشه
ولی در کل خیلی بزرگونه حرف میزنه.حوصلش سر رفته بود و هی
دست منو میگرفتو می چرخوندو میگفت:جواب عمو زنجیر بافمو بده!منم خسته هی
میگفتم:ایرسا بیخیال ولی مگه ولکن بود وروجک!
یا به من یاد میداد فیگور بگیرم تا ازم عکس بندازه فک کن!![]()
![]()
تو این ما بین پسر خالم (که دکتره)گیر داده بود بیا برامون بنواز!از اون اصرار از من انکار.
دلیل مخالفتم این بود که تصمیم گرفتم تا پیانو نگرفتم برای کسی رو ارگ
موزیک نزنم!ولی اونا خیلی اصرار کردن و گفتن بیا،منم که دیدم خیلی مشتاقن
رفتمو زدم،از اون طرف زن داییم اومد و گفت:مونا چقدر قشنگ میزنی باریکلا
آفرین بازم بزن!شبشم برداشت داییمو آورد تا پیانو بزنم
منم هی میگفتم:تمرین
نکردم اونا میگفتن اشکال نداره بزن!
دیشب سالگرد پدر بزرگم بود+تولد داییم!همشون میگفتن:آهنگ تولد مبارکو بزن منم
میگفتم:این چیزا رو دوست ندارم و برای همینه که یاد نگرفتم ،داییم میگفت:خوبه یک
وقتایی همچنین چیزایی رو یاد بگیری تا تو این مواقع خودی نشون بدی![]()
زن داییم چه خوش خیال بود.میگفت:مونا فکرشو بکن برای عروسی خودت بشینی
پشت پیانو و با لباس سفید عروسی بنوازی![]()
خواستم بگم که این کارا مال قرتیاس
اما منصرف شدم ، منم مظلوم چیزی نمی گفتم!![]()
(فکرشو کن با یک من آرایش بشینی واسه حضار پیانو بزنی شب عروسیت!
همون لحظه شوهره طلاقت نده خیلیه!![]()
)
دیگه براتون بگم که پسر داییم اومده بود تو آشپز خونه همراه خانومش و داشت
کلیپ دختری رو که سنگسارش کرده بودنو نشون میداد.من خوشم نیومد و ندیدم
چون این چیزا دیدنش زیاد خوب نیست و با روحیه ی آدم بازی میشه خلاصه
خیلی دلم سوخت واسش،داشت تعریف میکرد:دختره خانوادش کردی و سنی
خواسته با پسر شیعه و مسلمون ازدواج کنه که سنگسارش میکنن و میکشنش![]()
آدم یک جورایی دلش میسوزه!
سر آش بود که حرف پیش اومد و اینجا بود که متوجه شدیم تولد داییمه!
احسان هم متوجه شده بود و رفته بود تا برای داییم کیک بگیره![]()
رفتم آشپزخونه و دیدم دختر خالم داره از توی یخچال عکس میگیره
گفتم:چیه مگه؟که یکدفعه دیدم احسان کیک خریده و خیلی تعجب کردم و دیدم احسان
نیشش بازه و خیلی خوشحاله،با محبت و عاطفی به این میگن!![]()
![]()
دیگه این که خیلی کمک مامانم کرد و خیلی هم خسته شده بود فکر کنین از صبح
رفته بود تو حیاط کمک بابام و بعد از ظهر به بعد هم کمک مامانم.رفته بودیم بیرون مهمونا
رو بدرقه کنیم وقتی وارد خونه که شدیم دیدیم که داره ظرف میشوره!
مامانم دیگه به زور از آشپزخونه بیرونش کردو گفت:چرا ایکارو میکنی احسان بشین!![]()
خواستیم برای گذاشتن وسایل شام رو میز میزو جابه جا کنیم،منو زهرا اومدیم سر میزو
بلند کردیم و احسان هم همینطور!![]()
من رفتم تو آشپزخونه که یکدفعه دیدم دارن باز جابه جا میکنن که احسان یک تنه
میزو بلند کرد دلم سوخت زهرا هم هی بهش غر میزد که تو کمرت درد میکنه نکن!![]()
دوباره رفتیم اون یکی میزو بلند کنیم که دیدم احسان داره میاد خودش تک نفره
بلند کنه یک دفعه از دستش کشیدم و گفتم:یعنی چی؟
بزار زمین ببینم
!هی میزو با
عصبانیت کشیدم که بنده خدا ترسید ،به زهرا نگاه کردو گفت
:عصبانیت مونا خانومو
ندیده بودیم که دیدیم
!(فهمید به خاطر خودش میگم
)
چون بهش گفتم:نمی شه که شما همش این میزا رو بلند کنین کمرتونم غر بشه!![]()

دیگه گذاشت منو زهرا بلند کردیم![]()
در ضمن عکسای گرفته شده از آش کاملش نیست منظورم اینه که فکر نکنین
ما فقط برداشتم کشک ریختیما نه!موقع تزئیناتش نبودم
و الا عکس تزئین شدشم میزاشتم![]()
همین!
ولی خداییش عجب آشای خوشمزه ای شده دهنتون آب نیفته یکوقت؟
فهلاْ![]()

سلام...![]()
پریشب که داشتم وبلاگمو آپدیت میکردم در حین نوشتن به سرم زد برای آپدیت
فردا یک خاطره ی ... از بچگیم براتون بنویسم که این موضوع قراره آپدیت امروزم باشه!![]()
۸ سالم بود که بنا به عادت همیشگی رفتم بقالی محلمون تا برای مامانم خرید کنم.
تقریباْ ساعت ۸ شب بود،اسم بقال محلمونم حسین آقا بود،پیرمردی با صفا و مهربون!
خریدامو که کردم حسین آقا مشغول زدن قیمت هرکدوم رو ماشین حساب بود که
یکدفعه یک مرد دستفروش وارد مغازه شد،قیافش به شهرستانی های سبزه
میخورد که خیلی بداخلاق هم بود.خلاصه اومد تا دستمال کاغذی جیبی هاشو به
حسین آقا بفروشه!وقتی قیمت دستمال کاغذی هاشو گفت:تعجب کردم!
یکدفعه به حسین آقا نگاه کردمو گفتم:حسین آقا من دیروز از این دستمال کاغذی ها
خریدم ۱۲۰ تومن اونوقت چطور ایشون داره میگه ۱۵۰ تومن؟
یکدفعه حسین آقا جا خورد و به مرده گفت:این بچه میگه این قیمت بوده چطور شما
میخوای این همه دستمال کاغذی رو بفروشی دونه ای ۱۵۰ تومن؟
مرده یک جورایی بدش اومد و حسین آقا هم دستمال کاغذی هاشو نخرید و ازم تشکر کرد!
از تو مغازه که بیرون اومدم همه جا تاریک بود، یک جورایی احساس تنهایی کردم.
خلاصه یکدفعه دیدم یکی از پشت منو کشید
بقل مغازه ی حسین آقا و گفت:بزنم تو دهنت؟
من خیلی ترسیده بودم و دستشو آورد
بالا تا یک کتک بهم بزنه
!رنگم پریده بود و داشتم از ترس سکته میکردم.![]()
تا مرده گریمو دید
گفت:دفعه ی آخرت باشه هااااا
!منم که ترس ورم داشته بود گفتم:چشم
ولم کردو رفت پی کارش!خداییش هر کسی میدیدش سکته رو میزد از بس زشت بود

تا خونه تمام بدنم میلرزید و گریه میکردم
،تو دلم گفتم:اگر بابام اینجا بود الان
یَک حالتو جا می آورد که نفهمی از کجا خوردی!
دیگه به خونه که رسیدم مامانم گفت:چرا گریه میکنی؟ قضیه رو براش گفتم و
هیچی نگفت
،ولی خودم خیلی دلم میخواست تو اون لحظه پدرم کنارم بود تا حال
طرفو بگیره،حیف که بابام سر کار بود
البته شانس آوردم مرده با اون شدت
عصبانیتش کتکم نزد و الا معلوم نبود صورتم چی می شد!![]()
من که هنوزم ازش نمیگذرم از هر کی بگذرم از اون مرتیکه نمیگذرم که اونقدر ناراحتم
کرد.حالا شانس من بدبخت اون شبم یک دونه آدم تو خیابون پر نمی زد که بیاد و
نجاتم بده!
خلاصه که اینقدر از این ماجرا خاطره ی بد دارم که تا حالاشم فراموشش نکردم
فکرشو بکنین من از بابای خودم کتک نخوردم اونوقت یکی از سر راه پیدا شده
بود میخواست منو کتک بزنه
پ.ن:خطاب به کدخدا بگم که من غلط بکنم فعلاْ ازدواج بکنم برای عروسی من هیچ کس
نقشه نکشه هااااااا !
پ.ن: میگم به آبجی زهرا حق میدم چرا وبلاگشو بست شایدم منم وقتی... اونوقت
دیگه وبلاگ ننویسم.
پ.ن:من هیچ وقت بچمو کتک نمیزنم اگرم کتکش بزنم همون لحظه میزنم زیر گریه!از دیدن
فیلم هایی که تو یک تیکش بچشونو کتک میزنن بیزارم و میزنم زیر گریه!بچه لطیفه هیچ کس
حق نداره روش دست بلند کنه
پ.ن:از شوهرای بی غیرت متنفرم که میزارن زنشون هر طور که میخواد بگرده و بپوشه
همینطور برعکسش !
پ.ن:فعلاْ
سلام...![]()
میلاد با سعادت منجی عالم بشریت رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم با دعاهای
از ته قلب و واقعیمون بالاخره ظهور کنه و ظلم و فساد و... رو از جهان پاک کنه![]()
![]()
برای تعجیل در ظهورش ۱۰ مرتبه صلوات بفرستین
اگر تو خیابونا رفته باشین همه جا چراغونی و قشنگ شده.اما حیف بعضی جاها
واسه خودشون پارتی گرفته بودنو میزدنو میرقصیدن!
من بیرون نرفتم ولی این رقاصی و ... رو از چند نفر شنیده بودم.
تو کوچه ی ما بچه های کوچه از جمله برادر خودمو دوستاشو ... زحمت کشیده بودن و
کوچه رو چراغونی کرده بودن البته همسایه ها پول میدادن یا ریسه میدادن که
جلوی خونشون چراغ بزنن،یعنی هر کسی در خونشو داده بود چراغونی کرده بودن!![]()
پدر بزرگ من که خدا رحمتش کنه هر سال نیمه شعبان نذر داشت اما بعد ازفوتش
بچه هاش همه دور هم جمع میشدن و این نذرو ادا میکردن اما کم کم اینکار فراموش شد
و هرکسی توی خونه ی خودش مقداری آش درست میکردو میداد ۴ تا دروهمسایه!
اما امسال بالاخره بعد از چند سال با همت پدر و داییم قرار شده بساط دور همی
و آش درست کردن بار دیگه فراهم بشه.حالا همه ی فامیل مامانم اعم از خاله ها
و دایی ها قراره روز پنجشنبه بیان خونمون تا آش درست کنیم،شبشم مامانم میخواد
مرغ بزاره و با ۱ تیر ۲ نشون بزنه برای پاگشای ۲ تا عروس داییم![]()
حالا اگر بشه روز پنجشنبه عکس میگیرم و جمعش میزارم تو وبم![]()
![]()
تمام کلاسام تموم شد(چقدم من رفتم![]()
)شما حق ندارین بخندین فهمیدین؟
البته کلاس ریاضیمو میرم آخه استادش خیلی باحال درس میده!
اینقدم پیرمرد بامزه ای است که نگو!!!
پ.ن:مامانم امروز رفته بود جشن نیمه شعبان خونه ی دوستش!
خلاصه میگفت:دختر دوستش واسه من خواب دیده بوده که ازدواج کردم(به علت
تعبیر کردن از گفتن خواب معذورم)
پ.ن:به جان خودم هم فامیل هم دوستان تا منو زود شوهر ندن ولکن قضیه نمی شن
قضیه داره جدی میشه خودمم دارم باورم میشه نکنه زود شوهر کنم؟
پ.ن:بعد از صحبتای مامانم خندیدم گفتم:من میخوام برم کره شوهر کره ای بگیرم
بابام ییهو یک نیگا انداخت(یعنی خوشش نیومد
)نیست دارم فیلم پزشکانو میبینم
حساس شده
پ.ن:قراره با الهام دوستم بریم سینما حالا کتایون ترسیده میگه ایرسا مامانش ببینتت
چی؟گفتم:هیچی جوابشو میدم گفت:خوشم میاد کم نمیاری
پ.ن:نمی دونم چرا جوونا تا تو سن بلوغ و بعدش قرار دارن دوست دارن یک همدم
داشته باشن،با هم برن بیرون،برن شام بخورنو ...!
به نظرم خوبه آدم وقتی میبینه بچش ممکنه منحرف بشه زود شوهرش بده!
خیلی از اینایی که دوست دختر یا دوست پسر دارن از این نوعن که باید زود شوهرشون
داد یا برعکس زود زنشون داد تا به راه خلاف و ... منحرف نشن!
پ.ن:ماهیمون مرد
(دلم اینقده شکست که نگو!)بیچاره ۱ هفته بدون باله برعکس
بود آخرشم جون دادو مرد!حدس میزدم بمیره چون مدتی بود که دیگه نمی تونست
تکون بخوره و بیاد بالای آب تا غذا بخوره![]()
(خدا لعنت کنه اون آنجلای وحشیرو!
)
دادیمش داییم
وقتی داشتیم میبردیمش خونه داییم به بابام گفتم:بزار بندازیمش
تو جوب بمیره نگام کرد گفت یعنی چی؟گفتم:یعنی این که ماهیمونو زده ناقص کرده![]()
![]()
پ.ن:مدرسه ها داره میاد و من اصلاْ حوصله ی درس و ... ندارم!
پ.ن:دلم میخواست ۳ ماه تابستونی برم سر کار ولی پدرم مخالفت کرد
،خرجم بالا
است و لی...![]()
پ.ن:داره مدرسه ها نزدیک میشه تصمیم گرفتم هر روز آپدیت کنم دلم تنگ میشه
مدرسه ها که میاد کم آپدیت میکنم و این اصلاْ حال نمیده!چی شد خوشحال شدین؟
بچه های وبلاگ:این ایرسا هم فکر کرده کیه؟
چه خودشو تحویل میگیره دختره ی لوس
پ.ن:شب بخیر
![]()

سلام...![]()
روز دوشنبه بود که یک دیویدی از فیلم پزشکان سفارش داده بودم واسم بفرستن.
دیروز به دستم رسید و موقع سفارش هنگام تحویل رو بعد ازظهر زده بودم.

این عکس قابل توجه اونایی که می خواستن بدونن سویانگ کیه و چه شکلیه؟![]()
![]()
این پسرس که مرده!
(حیف که بلد نیستم مثل صدا و سیما این صحنه رو
سانسورش کنم خودتون سانسورش کنین!![]()
)
صبح ساعت ۱۰:۳۰ پستچی که از اهواز اومده بود زنگ خونمونو زد.
من خواب بودم اما با صدای مامانم بلند شدم.
دیدم مرده به مامانم میگه شناسنامه ی دخترتونو بیارین.مامانمم بنده خدا
داشت میگشت که این پستچی مدام میگفت پس چی شد؟
در ضمن هوا هم بارونی بودا! گرم نبود که بگیم گرمش شده بوده و ...
مامانمم جوش آورد گفت:آقا خب دارم میگردم دیگه!
مرده هم گفت:خانوم زود باشین بابا!حالا مامانم هی میگشت مگه پیدا میشد؟![]()
دیگه محسنو فرستاد تا تو ماشینو نگا کنه٬ ولی تو ماشین هم نبود.
مامانم گفت:آقا شناسنامه ی دخترم نیست من مادرشم واسه خودمو بیارم؟
مرده هم هی داد میزد میگفت:نخیر خانوم نمی شه نمی شه!
داغ کرده بودم دلم میخواست برم یک فس بزنمش دیگه از این غلطا نکنه!
مامانمم اعصابش خورد شده بودو آخرش گفت:نیست!
مرده هم گفت:خانوم پس بیاین اینجا رو امضا کنین!
اینو خودم دارم میگم:(جونت در بیاد خب زودتر بگو دیگه!)
مامانم بهش گفت بدین پسرم بیاره.مرده گفت:نه خانوم خودتون بیاین اینجا امضا کنین!
مامانم گفت:آقای محترم من باید لباس بپوشم بیام ،اونوقت معطل میشین!
دیگه مرده گفته بوده:ای بابا! پسر بگیر بده مامانت امضا کنه!
البته یک چیزی رو ذکر کنم که من وسطاش از خواب پریدم و وقتی دیدم
مرده هی داد میزنه داد زدم گفتم:بهش بگو چه خبرته؟مگه من سفارشمو
بعد از ظهر نداده بودم پس حقته تا بعد از ظهر معطل بشی!
خلاصه حیف که لنز چشمم نبود و همه جا رو تار میدیدم و الا میرفتم حالشو جا میاوردم!
این چه طرز برخورده خجالتم خوب چیزیه خوبه زدم بعد ازظهرو صبح واسم
فرستادنشاااااا!یکی نبود بهش بگه مگه مرض داشتی صبح آوردی؟اگر صبح میخواستم
واسم بیاری که نمی زدم تحویل بعد از ظهر که!!
خلاصه از دستم قسر در رفت و الا بلد بودم حالشو جا بیارم.
مامانم وقتی بسته رو بهم داد عصبی شده بودو میگفت:ایرسا دفعه ی آخرت باشه
این چیزا رو سفارش میدی ها!من دیگه نمیرم واست بگیرم.والا اعصابمون خورد
بشه سر یک دیویدی!
منم هی بهش میگفتم:بابا جان من مگه من گفتم صبح بیاره؟من زدم بعد ازظهر
ولی مامانم گوش نمیداد به حرفمو هی تکرار میکرد من دیگه نمیرم این سفارشاتو
تحویل بگیرم خودت میری!
خلاصه کلوم که این پستچی ها البته بعضی هاشون خیلی بی فرهنگن!
انگار نه انگار که یک خانوم باید حاضر بشه تا بیاد دم در،البته لازم به ذکره
که بگم اینا از بس خانومای....(سانسور داشت)
و سرسری چادر سرکنو دیدن
دیگه نمی تونن منتظر چارتا آدم بشن که میخوان با حجاب بیان دم در!
بعد از گذشت این ماجرا مامانم سر سفره قضیه رو واسم تعریف میکرد و یکدفعه
خندیدو گفت:بیچاره مرده داشت اشکش درمیومد
منم گفتم:حقشه میگفتی
آقا گریه کن!مامانم خندید گفت:خودش گریه میکنه لازم نیست بگم!![]()
دوستان اگر پست پیشمو خونده باشین به یک خصوصیت اخلاقیم تو این پست اشاره شده
اگر بتونین حدس بزنین یک جایزه دارین!
نترسین شکلکه محض احتیاط بود که بگم فقط خطا نکنین!
جایزش خیلی مهم نیست مهم اینه که ببینم چقدر هوشتون بالاست؟(نقله ی برنامه ی
مسخره ی چارخونه!
)
راستی منو یکی از دوستام چون از قیافه ی کره ای ها خوشمون میاد قراره بریم کره
و یک شوهر کره ای بگیریمو برگردیم
خوبه نه؟![]()
البته کره ای قشنگ!
به بابام که گفتم:گفت:اتفاقاْ کره ای ها اینقدر بی ادبن!گفتم:وا چرا؟گفت:به خاطر اینکه
از هر ۴ تا حرفشون یکیش فحشه!![]()
![]()
قدیما قرار بود به عموم بگم میری کره یک شوهر واسه منم بیار
(انگاری نقل و نباته!
)اما تصمیمم
عوض شده میترسم از این کور و کچلاش واسم بیاره بنابراین قراره خودم برمو
انتخاب کنم
.اون پارکه که تو ۲۰:۳۰ گفت:یادتونه؟که کره ای ها میرن عکس
دختر و پسرشونو نشون میدن که ازدواج کنن ؟
![]()
![]()
بجای عکسم خودم میرم اون پارکه فک کن![]()
![]()
(شوخی میکنما شایعه درست نکنینا!!)![]()
فعلاْ قصد ازدواج با هیچ کره ای را ندارم
مگر این که نظرم عوض شه!![]()
![]()
![]()

در ضمن یک وقت فکر نکنین من خلو چل شدما نه!آخه من هنوز فیلم پزشکانو
ندیدم زده به سرم و هول دیدنشو دارم بعد از این که نوشتم ! برای همینه که زیادی
چرت و پرت میگم مفهوم شد؟![]()
![]()
![]()

فهلاْ
شب خوش
سلام!![]()
محیا منو به بازی دعوت کرده اونم چه بازی ای نمی دونم چی بگم!![]()
![]()
اتفاقات مهم زندگیتون که باید بهش اشاره بشن کدوما هستن؟
۱ـ یکی از علاقه های من مجری شدنه.یک روز بنابر شانس تونستم برم
و تست مجری گری بدم اما چه سود که قبولم نکردن و گفتن واسه گزارشگری
خواستیم خبرتون میکنیم.
۲ـ پارسال مرداد ماه بود که به سفر حج مشرف شدم و این بهترین اتفاق زندگیم است.
۳ـ اون اوایل که اومده بودم اینترنت دوستام روز تولدم برام کادو فرستادن
و من خیلی خوشحال بودم.
۴ـ دوران راهنمایی برام بهترین دوران بود اما دوره ی دبیرستانم حسابی برام
ضجر آور بود،حدود ۲ سال تو دبیرستان رضوان سر کردم و عمرم تلف شد.
۵ـ تو دبیرستانم یک دوست داشتم که از راهنمایی با هم بودیم،توی دبیرستان هم
اولین باری بود که با هم تو یک کلاس می نشستیم،همین امر باعث شد که حس حسودی
در اون نسبت به من ایجاد بشه و با من رقابت کرد،طوری شده بود که منو مسخره
میکرد و میخواست با این کار خودشو بالا ببره!چند روز پیش زنگ زده بود به من تا مشکل
کامپیوترشو برطرف کنم وقتی مشکلش برطرف شد گفت:خداحافظ![]()
.jpg)
۶ـ تقریباً ۵ سال پیش بود که با فامیل مامانم دسته جمعی رفتیم همدان٬ اون موقع
تو مسافرت خیلی ساکت بودم و زیاد حرف نمی زدم علتشم یک مریضی کوچک بود
و یادمه زن داییم بهم گفت:ایرسا تو چقدر ساکتی!![]()
منو ساکتی!
۸ـ قبلاً اینترنتو نمی شناختم ولی بعد از مدتی کم کم چند تا سایت رفتم و با
وبلاگ عموپورنگ آشنا شدم، تو وبلاگش همه با هم دوست بودن و منم هر روز به خاطر
عمو میومدم !بعد گذشت ۵ سال تازه متوجه شدم اون عموپورنگ نبوده که
تو وبش مینوشته بلکه یک نفر دیگه بوده اینقدر ناراحت شدم که نگو!
اتفاقات مهمی که بهشون اشاره نشه خیلی بهتره!
۱ـ روزیه که با یکی از همکارای بی ادب عموپورنگ دعوام شد و اون روز روز خیلی
ناراحت کننده ای بود!
خلاصه ای از اخلاق و شخصیتتون!
دختری مهربان ،دل نازک،عجول،کم صبر، گاهی بداخلاق(تحت شرایطی)،دلسوز،
فداکار، دیگه بگم:دست به سیاه و سفید نمی زنم مگر این که مامانم بهم بگه فلان کارو
بکن!انتقادپذیرم و از نظر مذهبی کم و بیش خوبم البته میگم هنوز از خودم خوشم
نمیاد چون اونی نیستم که دوست دارم،با برادرم خشک رفتار میکنم اونم به خاطر
کارهایی که انجام میده! برای خانوادم و علایقشون زحمت میکشم.مثلاً:پدرم آهنگ
یاد امامو شهدا... (برای محمود کریمی) را میخواست و من بخاطر علاقه ی فراوون
بهش رفتم و چند ساعت تو گوگل گشتم تا پیدا کردم یا مثلاً
یک روز بود که زهرا نوحه ی کریمی رو شنید و گفت چقدر قشنگه و من رفتم اینترنت و
براش اون نوحه رو گرفتم.
(تو آسمون بی کسی با من بمون خورشید من مال محمود کریمی)
وقتی از لحاظ روحی خیلی بهم فشار بیاد میرم تو اتاقم تا هر
جا که نا داشته باشم گریه میکنم طوری که فرداش چشمام ورم میکنه!
کسی باهام جر و بحث نکنه هیچ حرفی نمی زنم !
دیشب محسن(برادر ۱۳ سالم)تو اتاق ما غذاشو خورد و بشقابشو گذاشت رو میز
کامپیوتر!شبش که زهرا رفت تو اتاق دید تمام اتاق پر از مورچس تمام تخت من
پر از مورچه شده بود به من گفت: و من بیخیال بودم اما تا رفتم تو اتاقم و این
صحنه رو دیدم کلی سر محسن داد زدم و گفتم:مگه بهت نمی گم ۱۰۰ دفعه تو اتاق
ما غذاتو نخور و ایشون هم پررو پررو حاضر جوابی می کردن عوض معذرت خواهیشه!
تو این وضعیت شما باشین چی کار میکنین؟
تا تو موقعیتش قرار نگیرم چیزی نمیگم و خیلی خونسردم ولی امان از قرار گرفتن تو
موقعیت...!
خیلی راحت حرف دلمو میزنم البته میدونم کار درستی نیست ولی خب یک جورایی
احساس میکنم اگر این اتفاقی که برام افتاده رو به دوستم نگم انگاری خفه میشم!
با دوستام راحتم و براشون هر کاری میکنم تا بتونم خوشحالشون کنم اما نسبت
به خانوادم یک جورایی کم محبتم!البته این مربوط میشه به خواهر و برادرم!
اگر پدرمو ناراحت کنم با گریه میرم و ازش معذرت میخوام و مادرم هم همینطور!
ولی در مورد خواهر و برادرم یک جورایی احساس میکنم اونا باعث ناراحتی من شدن
اونوقت من باید برم ازشون معذرت خواهی کنم؟
از گفتن کلمات محبت آمیز به خانوادم لذت میبرم ولی یکی مانعم میشه که مثلاً به
مامانم نگم:دستت درد نکنه و ...!ولی گاهی اوقات اینقدر شیطون میشم که
با لهجه ی بچگونه هر چی بخوام بهشون میگم.مثلاً به بابام:(صدامو عوض میکنمو میگم)
بی تربیت و اون هم میخنده!
تو برخورد با اطرافیان و دوستام تعریف که میکنن برای این که ناراحت نشن میخندم
و بروز نمیدم که از فلان حرفت خوشم نیومد یا خنده دار نیست!
مامانم میگه ایرسا رکه البته مامانم میگه!
بابامم میگه ایرسا دختریه که احساساتشو بروز نمیده البته بابا میگه!
خیلی پولامو هدر میدم و مثلاً یک قیمتی رو میشنوم از نظر خودم میگم خوبه!اونوقت
همه ضایعم میکنن میگن خوبه؟بابا تو دیگه خیلی باحالی!مثلاً چیزایی رو که
دوست دارم حتی اگرم گرون باشن میخرم چون نمیخوام باعث بشه
تا ناراحت بشم میگم فدای سرت
چه هنرپیشه ای را برای ایفای نقش خودتون انتخاب میکنید؟
دارم فکر میکنم...
به نظرم خود ما آدما همه ی زندگیمون بازیگری و نقشه،پس چه لزوومی داره
خودم که هنرپیشه ام یکی رو بیارم جام بازی کنه؟
با اجازه ی دوستام ۴نفرو به بازی دعوت میکنم!
۱ـ کتایون، ۲ـ پریسا، ۳ـ باران،۴ـآبجی زهرا
فهلاً شب بخیر!
