تبليغاتX
×الله رمز وجودی من×

* به نام خدای مهربون*

سلام...

حالتون خوبه؟

راسیتش نمی دونم چی بگم؟یک جورایی از برخورد خیلی هاتون ناراحتم!

از جمعه تا حالا که آپدیت کردم  همش از بین ۲۰ تا نظر ۸ تاشون راجع به موضوع

من، فکر کردن و حرفاشونو عقایداشونو بیان کردن!

روز جمعه تا شبش به وبم سر زدم و دیدم ۴ تا نظر بیشتر ندارم و این خیلی ناراحتم

کرد چون اون ۴ نفر هم  نتونسته بودن مطلب منو بخونن یا این که

حوصلشون نیومده بود!

به سرم زده بود دیگه وبلاگ ننویسم نه به خاطر نظرها!!!نه!! فقط به خاطر

این که میدونم حوصله خوندن ندارین و من هم الکی این همه وقتمو میزارم تا

یک مطلب خوب ارائه بدم ولی آخرشم میشه همین که وبمو نخونن!

این نتیجه زحمتای منه؟با این که وبمو واسه دل خودم مینویسم ولی با امید به

محبتای شما میامو آپدیت میکنم اما احساس میکنم کسلی و بی حوصلگی بین

بیشتریاتون رواج داره و حوصله خوندن متن منو ندارین

 بیخیال

اشكي كه بي صداست ، پشتي كه بي پناست ، دستي كه

 بسته است ، پايي كه خسته است، دل را كه عاشق است ،

حرفي كه صادق است ، شعري كه بي بهاست ،

 شرمي كه آشناست ، دارايي من است ، ارزاني شماست.


 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه 1386/05/31ساعت 0:47 AM نويسنده ایرسا |

*به نام خدای مهربون*

سلام...

میلاد با سعادت امام حسین بر شما مبارک

میلادتون مبارک(دوستون دارم)

میدونم ماجرای الهام ناگوار بود ولی خب هر کسی تو دنیا یک مشکلی داره و

هیچ بنده ی خدایی نیست که بی مشکل تو دنیا باشه هرکس به نوعی مشکلات

خاص خودشو داره!

قرار گذاشتیم با هم بریم پارک!میخوام شادش کنم،قراره تدارک غذا ببینم

ما اینیم دیگه!

بگذریم!

من از خیلی وقته دچار یک مشکلی هستم اونم مربوط به آهنگ گوش دادنه!

نمی دونم با این که از دفتر مرجعم پرسیدم حتی ایمیل زدم و جواب ایمیلمو دادن

اما منظورشونو نمی فهمم.

مثلاْ گفته بودن گوش دادن آهنگ به تشخیص خود مکلف است.مامانم میگه آهنگایی که

در مورد خدا نیست منظورشونه!مثلاْ در مورد جنس مخالف و قربون چشای عسلیتو..!

آهنگی که آدمو از یاد خدا دور کنه!ولی من اصلاْ با گوش دادن آهنگ از یاد خدا

دور نمی شم فکرمم جایی منحرف نمی شه!

من هر جور آهنگی رو گوش نمیدم مثلاْ آهنگای طرب آور و ... مطلقا!

طرب آور یعنی به رقصت بیاره و از این جور چیزا!

من از آهنگی خوشم بیاد چندین بار  گوش میدمش ولی معنیشو زیاد گوش نمیدم فقط به

صدای طرف مقابل دقت میکنم و لذت میبرم!

باورتون میشه ممکنه ۱۰۰۰ بار گوش بدمش ولی به معنیش عمیق گوش ندم فقط

برم تو بهر صدا!

مثلاْ از آهنگ آخه دل من دل ساده ی من،فکرشو کن من نباشم،

البته آهنگی اگر چرت و پرت باشه رو اصلاْ دوست ندارم.

ولی اگر میخوام آهنگی گوش بدم و ببینم چطوریه تا آخرش گوش میدم ببینم چی میگه

اگر منو  از یاد خدا دور کرد و به یاد جنس مخالف کشوند خب مگه مرض دارم گوش بدم؟

من میترسم!آخه به تشخیص خودم فقط از صدا خوشم میاد نه از معنی

من اگر بدونم کدوم آهنگا مشکل داره اصلاْ گوش نمیدم

البته نا گفته نمونه که فقط این ۲ آهنگو تو موبایلم دارم.مابقیش مال پخش

شده های تلویزیونه!مثلاْ بنیامینو با این که دوست دارم ولی آهنگشو گوش نمیدم چون

یک بار که گوش دادم دیدم چرت و پرت میخونه ولی از سبکش خوشم میاد

این مطلبو بخونین:

*استماع موسیقی*

<<در بهشت درختی وجود دارد که خداوند به بادهای بهشتی فرمان می دهد که به

حرکت در آمده،به این درخت برخورد کنند و از آن صداهای دلنشینی به گوش  می رسد،

که مردم صدایی به زیبایی و دلنشینی آن نشنیده باشند.سپس فرمود:ولی این

موسیقی ناب و دلنشین مخصوص کسانی است که به خاطر ترس از خداوند شنیدن

موسیقی را در دنیا ترک کرده باشند.>>

از امام صادق(ع)

سوال پرسیده شده توسط فردی:

*حکم استماع موسیقی های صدا و سیما یا اداره ارشاد،ساخت و تعلیم و خرید و فروش

ابزار آلات موسیقی چیست؟*

حضرت آیة الله خامنه ای:

هر گونه نوازندگی مطرب لهوی که متناسب با مجالس عیش و نوش باشد حرام است.

حضرت آیة الله فاضل لنکرانی(خدا رحمتشون کنه):

موسیقی اگر مطرب و مهیج و مناسب مجالس لهو و لعب باشد حرام است و در

غیر این صورت مانعی ندارد و مرکز پخش تاثیری در حکم ندارد.

حضرت آیة الله بهجت(خدا رحمتشون کنه):

اگر موسیقی مطرب باشد استماع و خرید و فروش آن حرام است.

حضرت آیة الله صافی گلپایگانی:

آنچه را عرف مردم موسیقی می دانند استماع آن و ساخت و تعلیم و تعلم و

 فروش آلات آن حرام است.

حضرت آیت الله مکارم شیرازی:

کلیه صداها و آهنگ ها که مناسب لهو و فساد است حرام و غیر آن حلال است و تشخیص

آن با مراجعه به اهل عرف عام خواهد بود.

حضرت آیة الله تبریزی:

گوش دادن به موسیقی لهوی که مناسب مجالس خوشگذرانی می باشد جایز نیست

و همچنین ساخت و تعلیم و خرید و فروش ابزار آلات موسیقی لهوی جایز نیست.

حضرت آیت الله سیستانی:

اگر موسیقی مناسب مجالس لهو و عیاشی نباشد حرام نیست.

کتاباش خیلی جالبن و قیمت هر کدوم ۱۰۰۰ تومنه!

 نمی دونم دیگهخدا خودش کمک کنه!

 

کتاب جالبی است اسمش مسائل جدیداز دیدگاه علما و مراجع تقلید است

 و ۴ جلده و سوالات مختلفی داره

و از دیدگاه علما و مراجع تقلید توشه،یعنی مثلاْ یک سوالی که فردی پرسیده  مراجع

تقلید هر کدوم نظرشونو دادن!

جلد 1 کتاب

فهلاْ

+ تاريخ جمعه 1386/05/26ساعت 2:22 AM نويسنده ایرسا |

*به نام خدای مهربون*

سلام...

توجه:پستم طولانی شد ولی کسایی که حوصله دارن خب بخونن

یک دوست دارم به اسم الهام،دوست دوران راهنماییم بود.

هنوزم باهاش رابطه دارم و در ارتباط هستم.دختر خیلی باصفا و مهربونیه!

از همه لحاظ دختر پاک و خوبیه!

قبلنا هم تو پرشین بلاگ در موردش نوشته بودم و مشکلاتشو  توضیح داده بودم.

من نسبت بهش بی وفا ام.البته از نظر زنگ زدن،ولی اون مثل کسایی

نیست که اگرم بهش زنگ نزدم حتی ۱ سال ،تو روم بزنه و بگه چرا زنگ نزدی و ...!

کاملاْ دختر با شعور و با فرهنگیه!اما حیف که تو خانواده ای است که از بودن تو جوشون

احساس ناراحتی و رنج میکنه.

بچه که بوده پدر مهربونشو از دست میده!کم کم بزرگ میشه و مادرش  اقدام به

ازدواج میکنه.شوهرش دارای ۱ دختر است که ۱ سال از الهام بزرگ تر است.

۱ پسر هم از ازدواجش داره که حدود ۶ یا ۷ سالشه!

الهام دوست من از پدر ناتنیش بدش میاد،شاید بگین همه اینجورین!

ولی انصافاْ پدرهای ناتنی خیلی هاشون با یتیما شایدم بچه های طلاق میونه ی خوبی

دارن اما این مرد مثل مادر الهام از آدمای سنتی است !

با این که مادرش حدود ۳۶ سالشه ولی از لحاظ اخلاقی مثل زمان های قدیم رفتار میکنه!

نمی دونم ولی احساس میکنم داره عقده هاشو سر این بچه خالی میکنه!

بزرگ کردن دختر تو جامعه کار سختیه و  دختر یک سری محدودیت هایی داره در

مقابل پسرجماعت که از خیلی نظر ها آزاده!

(برای همینه که من دوست داشتم از همون بچگی پسر میشدم ولی بازم

آزادم گذاشتن تا راهو خودم انتخاب کنم چه از نظر حجاب و چه از نظر دوست!

هر کاری که بکنم با اجازه ی اوناست و این یک رابطه ی دوستی بین پدر و مادرم و منه

که از داشتنشون احساس غرور میکنم چون باهاشون راحتم و همه چیز را بهشون

میگم و اونا هم راه حل بهم میدن! البته بیشتر با مادرم راحتم و مثل ۲ تا دوستیم

با این که آزادم گذاشتن ولی تعریف از خود نباشه هیچ کار اشتباهی نداشتم

و نخواهم داشت)

مادر الهام خیلی سختگیره!الهام دلش میخواد بیاد اینترنت و با دنیای نت و

جو سالمش ارتباط برقرار کنه اما مادرش بهش اجازه نمیده!

مسافرت و بیرون نمیرن و ۲۴ ساعت مادرش بیرونه و پی علاقه های خودشه

(منظورم از علاقه مندی هاش درس خوندنه!مادرش تا سیکل بیشتر نخونده بود و حالا

حدود ۴ ساله که داره درس میخونه و میخواد کنکور بده واسه رشته انسانی!)

و این دختر تو خونه تنهاست و باید کار کنه(کارهای خونه همش سر این و خواهر ناتنیشه!)

روزه که میخواد بگیره مادرش گاهی اجازه نمیده(منظورم روزه های مستحبی است)

و نمیزاره الهام روزه بگیره و بهش میگه تو ضعیف میشی و ...!

گفتم بیرون نمیرن و این دختر همش کلاس درسی ثبت نام میکنه و روحیش حسابی

خرابه!میگن آدم باید جایی بره و روحیشو بسازه ولی خب این بنده خدا حق نداره

جز کلاسای درسی بره ۱ ساعت تو پارک یا همین میدون مقابل خونشون که پر از پیرمرد

و پیر زن است بشینه!مادرش میگه تو میدون پر از پسره در صورتی که من رفته بودم

خونشون میدونو که دیدم پسر جماعت حتی ۱ دونه توش پر نمیزد.

به مادرش میگه با خواهر ناتنیش برن سینما اما مادرش مخالفت میکنه!

راهنمایی که بودیم تعریف میکرد و میگفت:رساله میخواستم بابت یک مشکلی

اما باید میرفتم به مادرم میگفتم تا بهم از تو رساله بگه چی کار کنم و الا رساله رو بهم

نمیداد،میگفت:بدرد تو نمیخوره!شاید میخواسته این سراغ مسائل و توضیحات

ازدواج و ... نره،نمی دونم والا!

امروز یک جورایی مثل هر روز دلم سوخت واسش!بهم گفت:تو حتی ۱ لحظه هم

نمیتونی تو این خونه دووم بیاری راست میگفت!

عاشق معلم ریاضی پارسالشونه!یک خانوم مهربون و دلسوزه که به قول الهام

واسش سنگ تموم میزارم چون به درد و دلام عمیق گوش میده،کمکم میکنه،راه حل

درست و منطقی بهم میده و مثل مامانم نیست تا باهاش درد و دل میکنم بپره بهم

و طوری حرف بزنه که اون ور محله هم از راز من باخبر بشن !

بهش گفتم:من فکر کنم تو این معلمتو بیشتر از مامانت دوست داری گفت:آره

کلی واسش نامه مینویسه،واسش هدیه میخره،یک قاب خریده که با قلم داده

واسش نوشتن البته به دلیل شکاک بودن خانواده

این کارو به من سپرده بود تا براش سفارش بدم منم به همه زنگ زدم آخرشم

آقا احسان زحمتشو کشیدن و دادن به دوستشون نوشتن و قاب کردنو منو

شرمنده کردن!

آدرس قاب درست شده:

قاب

بهش گفتم:بیا با من بریم پارک.گفت:مامانم نمیزاره و اگرم بزاره باید خودش هم باشه

ولی هیچ وقت حوصله اومدن با منو نداره و با من هم نمیاد.

گفتم:جای کلاسی وقتی، نمی تونی زودتر بیای و ...؟گفت:مگر این که کلاس شنبه

زبانمو نرم و بیام با تو!(گفتم:عقب میوفتی که!گفت:نه بابا شنبه ها چیز به خصوصی

نداریم!)تو محیط همچنین خونه هایی بچه ای سالم بیرون بیاد ۵٪ است!

افسردگی،مشکل روانی،به ۱۰۰۰ راه منحرف شدن رو در پی داره اما این دوست من

همچنان با تنها امیدش یعنی قبول شدن رشته ی داروسازی در کنکور داره تلاششو

میکنه و به قول خودش کنکور، بعد دانشگاه،بعد خریدن یک خونه ی مستقل واسه

خودم،رانندگی و سالم زیستن!

دلم واسش کباب میشه ،قیافش مظلومه،دلش پاکه اما حیف

باور کنین اگر بیاد اینترنت حتی از من هم بهتره از لحاظ دوستی و ...

(ممکنه شاید هیچ ارتباط کامنتی هم با پسر جماعت برقرار نکنه!یعنی

تا این حد واقعاْ یک معجزس)

براش هر سری آرزوی یک همسر خوب رو دارم.از دوران بچگیش تا حالا هیچ لذتی تو خونه

و هیچ شادی و نشاطی نداشته مگر این که در خونه ی شوهرش خوشبخت بشه که

ایشا الله هم خواهد شد!

اگر اون دخترِِ مامانِ من بود مامانم میذاشتش رو سرش!

بیچاره میگفت:مهمون اومده بود خونمون ریخت و پاش کردن

و مامانمم همراهشون بیرون رفت و من از ساعت

۶ تا ۹ داشتم خونه رو تمیز میکردم و  میگفت:بی نهایت خسته بودم!

مامانش که خونه اومده گفته بوده چرا گازو تمیز نکردی  ...!

آخه یکی نیست بهش بگه حرف زیادی نزن خونتو مثل دسته گل کرده و یک جا رو

فقط از قلم انداخته تاوانش جر و بحث و دعوا است؟

دخترای امروزی زیاد مثل قدیم کاری نیستن!مثالش خودم.دست به هیچ کاری نمیزنم

و مادرم مثلاْ میگه رختارو پهن کن!چرا مثلاْ سفره پای منو زهرا است(البته من وقت

نمیکنم کار کنم و الا کار میکردم قمپز در کردن)

افتخار نمیکنم به این اخلاقم ولی میخوام بگم نه به من نه به الهام!

این مادر باید دخترای امثال منو ببینه اونوقت دهنشو ببنده و به دختر خودش

افتخار کنه که اینقدر که کار کرده حد اقل یک دستت درد نکنه هم بگه کلفت که دور از

جون استخدام نکرده !

من محرم راز الهامم ولی هیچ کس نمیشناستش برای همین نوشتم تو نت!

و الا به دوستام که میشناسنش هیچی نگفتم و دهنم قرص قرصه!

 

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه 1386/05/25ساعت 3:32 AM نويسنده ایرسا |

*به نام خدا*

سلام...

دیروز کلاس زیست و شیمی داشتم،خیلی معذرت میخوام که برای اولین بار

دچار اشتباه شدم.بگین چرا؟خب معلومه دیگه تو تشخیص چهره

استاد زیست ما شبیه امین زندگانی استو بنده گفتم تو مایه های گلزاره منظورم

از لحاظ قشنگیه که باز هم اشتباه گفتم.

امروز تو کلاس داشت بایکی از بچه ها صحبت میکرد اول حرفش گفت:میدونی!

همه زدن زیر خنده خودش خندش گرفت:گفت منظورم اون مرتیکه مزخرف نیست

خلاصه از جواد رضویانش گفت و که چقدر مسخرس و زیر آب زنه!(در مورد خودشون

نظر ندادا در مورد نقشاشون نظر داد).خلاصه که زنگ زیست هم زنگ حرف زدن و شوخیه

و هم زنگ درسه!

بگذریم امروز وقتی رفتم سراغ آکواریوممون دیدم ماهیمون دمر شده

یعنی برعکس شده بود اینقدر دلم سوخت.اولش فکر کردم داره میمیره و به بابام

گفتم:بابامم گفت:آره میدونم ماهی ها هر کدوم یک عمری دارن دیگه اینم عمرش به سر

رسیده .من باز کمی به ماهیه دقت کردم دیدم بیچاره باله نداره

باله هاش انگاری خورده شده بود .گفتم:بابا این که باله نداره و الا سالمه.خلاصه

اینقدر دلم سوخت که نگو!یک ظرف مخصوص و کوچولو گذاشتم تو آکواریوم تا بیشتر از این

ماهی ها(این آنجلای ذلیل شده)بهش صدمه نزنه و  نخورتش.

دیگه انداختمش تو ظرفه و هنوزم که هنوزه دمره بابام گفت:گشنشون شده این بیچاره

رو خوردن!

حالا بنده خدا هی تقلا می کنه بتونه صاف شه نمی شهمنم که حساسسسسس

وقتی می بینم هی یک جورایی دست و پا میزنه(اصطلاح منه و الا گوسفنده که

دست و پا میزنه بیچاره)دلم کباب میشه.به بابام پیشنهاد دادم ماهیه رو

بکشیم گفت:نه آخه بمیره بهتره تا این که اینقدر ضجر بکشه بیچاره

یاد قناریم افتادمبیخیال!

حالا تو این ظرفس تا باله در بیاره آیا دوام خواهد آورد یا نه؟ مسئله این است!

بمیرم واست!

یک موضوع دیگه:

اینقدر از آدمایی که افراد پولدار رو فقط به خاطر پولشون دوست دارن و برای پولشونه

که بهشون احترام میزارن بدم میاد!

یعنی یک جورایی ازشون متنفرم.نمونش همین طنز چارخونه که مرد پولدار اومده

در خونشون اونوقت اینا ناله میکنن ردش کنن بفرستنش بیرون تا به خوشگذرونی

خودشون برسن عوضش از اون طرف که حرف پول میاد وسط میگن نه ما دیگه

نمیریم لواسون میمونیم پیش شما دور هم غذا بخوریم!

نه به اون همه غر زدن که حالا چه وقت اومدن بود؟نه به بعدش که حرف از پول میشه

میگن تشریف داشته باشین خوشحال میشیم!

نکته ی دیگه:

خیلی بده آدم این همه وب بنویسه ،کارت و تلفن هدر بده و هزینه بر باشه آخرشم

وبش یا هک بشه یا خراب بشهدلم میخواست یک سایت داشتم

البته ماهی نمی دونم چقدر میگیرن ولی امکاناتش بهتره دیگه خرابی نداره

مثل این سرویس دهنده های (بلاگفا و پرشینو...)و هم این که کلاس داره(به قول عروس

اون پیرمرد زشته با اون زنش که تمام صورتش احتیاج به عمل داره دختره

هم به مامانش رفته اگه تا حالا دقت نداشتین از این به بعد دقت کنین)

البته عروسه توشون بهتره (پوستشو می بینی حال میکنی کلاس داره!)

همین دیگه!

دیگه چیز زیادی به ذهنم نمیاد!

آهان اینو بگمو برم،dvd یانگوم(جواهری در قصر)فکر می کنین چقدره؟

یک نیگا به سایتا بکنین بد نیست.دایی من سفارش داده واسش بخرم از کتایون شنیدم

8 تا سیدیش 8000 تومنه اونوقت اومدم تو اینترنت گشتم تو سایتا تا سفارش بدم

دیدم قیمتا 15000 و 18000 و 25000و ... به بالا است!

من رفتم فهلاً

 

 خودمونیم میمونا هم آدم شدنا!

+ تاريخ چهارشنبه 1386/05/24ساعت 0:35 AM نويسنده ایرسا |

*به نام خدای مهربون*

سلام...

ما پریشب ساعت ۲۲۰۰رسیدیم خونه.جاتون خیلی خالی.

روز چهارشنبه ساعت ۶:۳۰ راه افتادیم و ساعت ۷ شب رسیدیم.

هممون خسته بودیم.مامان بنده خدام هم که ۲ شب بود حالش بد بود دیگه اسهال

و استفراغ و...(ویروس بود)تو جاده همش آیو اوی میکرد.

منم که دلم میسوخت واسش گفتم چرا اومدیم؟گفت: هتل رزرو کردیم دیگه نمیشد

خواهرم و شوهر خواهرمم بلیط  سیر و سفر  گرفته بودن اگر میخواستن بهم بزنن

۹ تومن ضرر میکردنمامان منم تحمل کرد تا مشهد فقط هی راه به راه باید

نگه میداشتیم بره دستشویی

ولی وقتی رسیدیم هتل آپارتمان دیدیم یک جای دربه داغون رزرو شده.

منو مامانم خورد تو ذوقمون.آخه اینو یکی از همکارای بابام رزرو کرده بود واسه این که تو این چند

روز تعطیلی جا گیر نمیومد.و الا ما هر سری که میریم مشهد جا از قبل رزرو میکنیم.

ولی این سری سپرده شده بود دست دوست  بابام که  یک سوئیت واسمون گیر آورده بود مثلاً

من که تا ظاهرشو دیدم گفتم:این چیه؟بریم هتل قصر

دیگه مامانمو بابام رفتن توشو دیدن و تعجب کردن اونوقت شبی ۶۰ تومنم واسه این

خراب شده میخواستن از ما بگیرن عجب!

نگو طرف یک۱ اتاق خوابه واسمون گذاشته کنار!بابام گفت من که ۶ تخته میخواستم

و از قبل رزرو شده بود گفت:آخه اونایی که قرار بوده بلند شن بلند نشدن و فردا میخوان برن

حالا شما امشب بمونین فردا اینا میرن.بابام خیلی ناراحت شد.زنگ زد به دوستشو

ماجرا رو گفت: دوستشم  حسابی شرمنده شده بود.

خلاصه بعد ۱۰ دقیقه منتظر موندن بابام گفت:بریم بالاخره اونی که طلبیده جای خوبشو

هم واسمون نگه داشته.سوار ماشین شدیمو من گفتم بابا جان یک سر به هتل قصر بزن!

بابامم گفت:هتل قصر پرهرفتیم این هتل اون هتل.تا این که بابام که خسته شده بود

یک جا وایساد تا بره سیگار بکشه(امان از دست این سیگارا).

پیاده که شد به این راهنمای زائرا خندید گفت:آقا چرا مشهدیا این جورین؟مرده هم گفت چجورین؟

بابام گفت:ما یک هتل رزرو کردیم مرده داده یکی دیگه ما هم الان الاف شدیم.

تا اومد تو ماشین دیدیم یک موتور سواره با دوستش میگه آقا هتل آپارتمان ۲ اتاق خوابه میخواین؟

تمیز با بهترین امکانات!

بابام گفت:بریم ببینیم دیگه رفتیم و بابام که توشو دیده بود پسندیده بود و آخر اینجا مستقر شدیم.

ولی باز بهتر از هیچی بود

تا چند سال پیش هتل بین المللی قصر ۲ تختشو میگرفت ۱۰۰ تومن حالا چقدر شده خدا میدونه؟

حرم حسابی شلوغ بود ولی بازم کم و بیش خوش گذشت

تو حرم که ماشا الله پر از بچه نوزاد بود.منم که هی ضعف  میکردمواسه بچه

همتونو هم دعا کردم

همین دیگه

امشب استثنا بود آپدیت کردم از امشب به بعد طبق روال همیشگی.

یعنی همون چهارشنبه و نجشنبه و جمعه ها!

پ.ن:تو مسافرت حجاب داشتن اونم تو فصل تابستون مکافاته

پ.ن:تو حرم آقای مکارم شیرازی رو هم دیدیم.

پ.ن:نمی دونم چرا فامیل خواب میبینن من ازدواج کردم؟

پ.ن:۲ جلسس از زیر کلاس ریاضی در رفتم

پ.ن:این سرویس دستشویی های سر راهی واقعاً واسه خودشون معظلین!

پ.ن:خواهرم تعریف میکرد تو سیر و سفر  موقع برگشت پشت سرشون یک خانواده ی عرب

نشسته بوده.وقتی راننده کولرو خاموش میکرده یکی از اون پشت  آره همون!

میگفت:بعدشم میخندیدن   میگفت:ما هم هی خفه میشدیم  

پ.ن:تو راه رفتن به مشهد هم شمالیا گیر اینا افتاده بودن.میگفت:مرده را به راه راننده رو صدا میکرد

بچه ی من دیش داره ۹ سالشه...(آمار میداده) میگفت:ما هم اینقدر اعصابمون خورد

شده بود که نگو!خوبه بعضی  آدما فرهنگ داشته باشنااااا نه؟

پ.ن:موفق باشین

مشهد 1

مشهد 2

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه 1386/05/22ساعت 1:59 AM نويسنده ایرسا |

*به نام خدای مهربون*

سلام...

حالتون خوبه؟خدا رو شکر!

امروز کلاس داشتم.کلاس زیست بود با همون استادی که ازش خوشم اومده بود

خیلی قشنگ درس میده البته بزنم به تخته!

معلم شیمیمونم خوب بود(معلم اصل کاریمونه)درس میپرسه و درس میده!

برای حل مسئله هایی که میده دونه دونه میره بالای سر بچه ها و ازشون میپرسه اشکال

دارن یا نه؟اما اگر مدرسه ی دولتی رو در نظر بگیرین معلم میاد درسشو میده

و اصلاْ براش مهم نیست فلان شاگرد یاد گرفته یا نه!

ولی این ۲ معلم واقعاْ دلسوز بودن.معلم زیست آقای دو...خیلی باحاله البته کمی هم

خودمونیه!۳۶ سالشه و  تازه صاحب بچه شدن!

داشت تعریف میکرد که  ۲ ساعت بیشتر نتونسته بخوابه!بعدشم گفت:علتشم

بچشون بوده،می گفت:نصفه شب بیدار میشه به جای این که گریه کنه یا

دل درد بگیره و ... بازی می کنهمی گفت:من اینجوریشو دیگه ندیده بودم بچم خیلی

استثناییههمه دخترا هم هی می گفتن:آخی الهی

سر کلاس موقع درس دادن ممکنه ازت بخواد  تفاوت فلان شکلو براش بگی.

اونوقت صدات میکنه مثلاْ ایرسا بگو این شکل چه تفاوتی داره!راحتیش راحته

یک چیز جالب منو مامانمو تو دفتر دید گفت:خانوم از جلسات عقبی!  ۶ فصل عقب افتادی

بخون و خودتو برسون منم سعی می کنم  یک جلسه واست بزارم.

من خنگم اصلاْ تو حال خودم نبودم و داشتم گیج میزدم گفتم:چیرو؟زیست؟

گفت: نه پس عربیرو!خب شما هم ۳ ساعت و خورده ای خوابیده باشین

کله سحر(صبح ساعت ۷:۳۰)پاشین برین آموزشگاه  تا ساعت ۱۴ ظهر خب معلومه گیج

میزنین دیگه!

پ.ن:یک جورایی نسبت به درس زیست علاقمند شدم(فکر منحرف نیاد به سرتون

گفتم درس زیست نه معلم زیست! )

پ.ن:خدا رو ۱۰۰۰ مرتبه شکر که حجاب رو طوری قرار داد که همیشگی نیست.منظورم

اینه که خدا رو شکر حد اقل جلوی محرمامون راحتیم و الا...هرچند من بدبخت که فعلاْ

دست کمی از این همیشگیه ندارم!

پ.ن:ساعت ۴ صبح امشب عازم مشهدیمبالاخره بعد ۲ سال مارو طلبید

که بریم پابوسش!تا صبح موقع اذون میخوام بیدار باشم چون خواب ۳ ساعته

اصلاْ مزه نمیدههمین دیگه دلم واستون تنگ میشه.تا روز مبعث اونجاییم،

تا شنبه .عصرش برمیگردیم.دلم واسه همتون تنگ میشه بازم نشد

 پنجشنبه و جمعه آپدیت کنم بدقول شدم یک جورایی ولی شرمنده

ایشا الله قسمت همه ی اونایی که دلشون میخواد بیان مشهد بخصوص کتایون

عزیزم بشه تا برن زیارت امام رضا

پ.ن:اگه زنده برگشتیم که برمیگردم و باز  روزاز نو و روزی ازنو!

خدا رو چی دیدی شاید اتفاقی چیزی افتاد تو جاده!

پ.ن:ما با ماشین میریم،قطار که نبود تازه هتل هم گیرمون نمیومد

دیگه امام رضا یک جورایی جورش کرد خلاصه که خوبه واسه من

 حداقل تقویت روحیه ی میشهدرس خوندن از تابستون

 و اینا خب روحیه میخواد دیگه!

پ.ن:همتونو دعا میکنم مطمئن باشین

 

پ.ن:میدونم پستم کمی طولانی شد ولی همش تقصیر این نرگس ورپریدس از بس گفت:

آپدیتات که کم شده طولانی آپ کن

پ.ن:مبعث رسول اکرم (ص) را پیشاپیش تبریک میگم.

فهلاْ خداحافظ

 

 

+ تاريخ چهارشنبه 1386/05/17ساعت 1:16 AM نويسنده ایرسا |

*به نام خدای مهربون*

سلام...

امروز رفتم کلاس و چیزی نفهمیدمالبته دلیلشم بابت همونه که دیر

اومدم سر کلاسامامانم اینا میگن حالا ما باید صحبت کنیم الکی که نیست

پول دادیم تا برسوننت

(برای زیر ۱۷ سال بدآموزی داره نیگا نکن)

این مدرسه دیپلم کامپیوترم بهت میدن

به سرم زده برم ریاضی نمی دونم درگیرم.رشتم تجربیه ولی هر چی فکرشو

میکنم میبینم کار درست و بدرد بخوری توش پیدا نمیشه.

دامپزشکی رو خیلی دوست دارم ولی بازم زیاد جالب  نیست.

بابام میگه تو همش هی نظرت عوض یشهخود دانی خودت میدونی من دیگه

کاری بهت ندارم

شما هم زیاد جدی نگیرین که برم ریاضی

از این به بعد خیلی سختمه روزایی که کلاس دارم نصفه شب بیدار باشم

الان دارم از خستگی میمیرم.آپدیتام  از این به بعد

روزهای چهارشنبه و پنجشنبه و جمعس!

بچه های وبلاگ:آخیش راحت شدیم از دستش از بس چرت و پرت نوشت تو این وبلاگش

خدا رو شکر که همش ۳ روز تو هفته می نویسه بابا از بس چرت و پرتاشو

خوندیم که حالا می فهمیم چقدر وقتمون تلف شده.ایرسا:

در ضمن بنده یک چیزی را یادآوری کنم اونم اینکه من گوشام تیزه اگه میبینی

که  حرفاتو  می شنوم  پس مواظب باش تو وبلاگ من حرف نزنی

فهلاْ تا روز چهارشنبهاگر زنده بودم البته

 

+ تاريخ یکشنبه 1386/05/14ساعت 0:12 AM نويسنده ایرسا |

*به نام خدای مهربون*

سلام...

شنیدین میگن آدم از چیزی که بدش میاد سرش میاد؟یا مار از پونه بدش میاد در لونش سبز میشه

                                                  

روز چهارشنبه بود که به همراه پدرم رفتیم دنبال مدرسه!

اولین مدرسه ای که رفتیم با کادر آموزشیش که آشنا شدیم ازش خوشم اومد.

ظاهری خیلی خوب بود دیگه مابقیش باید امسال تجربه بشه!

از نظر معلماش گفتن بهترین معلما و مجرب ترینشونو گذاشتیم.

از نظر انضباطی هم خوبن ولی غیر انتفاهی ها مثل دولتی ها نیستن

قبل از این که راجع به چیزای دیگه بگم باید از مدرسه ی رضوان بگم که واقعاْ گند ترین مدرسست!

نه کادر آموزشیش خوبه نه برخورد انضباطیشون.اگه تک تک ناظما و مدیرشون بسپرن

دست من همشونو دار میزنم از بس که از همشون متنفرم

احسان که حرف منو شنید خندید گفت:خطری شدینمامانمم گفت:نه این از این

حرفا میزنهمن:

داشتم میگفتم:از نظر دانش آموزاش که کلاس تجربیش ۱۵ نفرن با من شدن ۱۵ نفر!

از نظر برخوردشون کاملاْ بی نظیرن

از نظر مدیرش باید بگم یک پیرمرد بامزس

از نظر حیاطشم باید بگم قد حیاط خونه هاست

از نظر مدرسشم که تو تابستون مارو مهمون خودشون کردن.

روزهای شنبه و یکشنبه و سه شنبه کلاس دارم هر کدومم ۳ ساعته

این ضرب المثله مخصوص خود خودمه

۲ روزه دارم غر میزنم بابامم میگه:خودت خواستی

استادامون همشون مردن البته تو تقویتیهای تابستونی یک جورایی از معلم زیستش

خوشم میاد.یکبار دیدمش ولی خیلی باحاله!قیافش تو مایه های گلزاره

یک زن داره و یک بچه که تازه بدنیا اومدهاینآمارهارو دخترهای مارمولک درآوردن به گوش

منم رسیده!سال دیگه اگر تو این مدرسه بمونم این استادمونه

موقعی که از مدرسش خوشم اومد استاده هی نگا میکردنمی دونم هواسش به چای

خوردنش  بود یا صحبت کردن با یکی از معلما یا من؟

شاید بیچاره خواسته ببینه شاگردش میشم یا نهکنجکاو بود

نمی دونم خوشبختانه یا بدبختانه ایشون استاد زیستمونه!

کلاساش از تیر شروع شده اما قراره مدیر با استادا صحبت کنه کمکم کنناز

بچه های دیگه عقب نیفتم.ناظمه که از من خوشش اومده بود میگفت:چهرت به دلم

نشست.ظاهری که دختر خوبی هستی و انضباطتم که ۲۰ استمن:

اگه شاگردی ضعیف باشه می برنش تو یک اتاق یک شاگرد معدل نوزده و نیم به بالا  میزارن

بقل دستش تا ایراداشو برطرف کنه شایدم خود معلم بیاد و مسائل و مشکلاتشو رفع کنه!

شما دعا کنید مدرسش خوب باشه یک میلیونو ۲۰۰ تومنم شهریشه!

سال پیش دانشگاهیشم ۲۰۰/۳ است

کلاسای تابستونش ۳ ساعته از ساعت ۷:۳۰ تا ۱۰:۴۵ دقیقه،خیلی زیاده و حیف که صبح

زوده.تنها روزی که خیلی باید تو مدرسه بمونم روز سه شنبس که تا ساعت ۲ مهمونشونم

یعنی از ۷:۳۰ تا ۲ بعدازظهر

همشم تقصیر زهرا و احسانو بابامه که چشم زدن گفتن:تا لنگ ظهر میخوابه

فهلاْ

 

 

 

+ تاريخ شنبه 1386/05/13ساعت 1:24 AM نويسنده ایرسا |

* به نام خدای مهربون*

سلام به همگی!

دیشب یک موضوعاتی به سرم زد اما حال نوشتن نداشتم.اما امروز ظهر ساعت

تقریباْ ۳ بود که نشستم و داستانمو نوشتم.نمیدونم جالب شده یا نه!

مامانم می گفت بیشتر فکر کنی و موضوعات هیجان انگیز تری رو بنویسی

بهتر هم میشه.

خلاصه آخرای داستان گیر کردم .رفتم پیش مامانم و یکمی پیشنهاد بهم داد

و منم از پیشنهادش خوشم اومد.حالا  هروقت میگم داستانم قشنگ بود نوشتم؟ میگه

خوبه آخرشو خودم گفتم چی بنویسی هاااااامنم میگفتم:نخیرم تو

گفتی ولی من بلد بودم بنویسم.

این داستانم کمی طولانیهاما کسی که داستان دوست باشه تا آخرشو میخونه

ببینه آخرش چی میشه.

چند تا نکته:

خوشحالم می کنین اگر این داستان را با این موزیک  بخونین!دوست نداشتی

هم با موزیک گوش نده ولی به نفعته که با موزیک گوش کنیش شاید وقتی با موزیک

شنیدیش حرفامو بهتر بفهمی.

این پست تا ۲ روز میمونه.یعنی تا جمعه!

نظراتتون هر چی می خواد باشه باشه باعث افتخارمه که ازم ایراد گرفته بشه

اما اگر ایراد هم میگیری حتماْ ذکر کن کجاش که درستش کنم و در کارهای دیگم

موفق بشم

حالا بریم سر داستانم:

*زندگی با لطافت زیباست*

داشتند شام می خوردند،پدر از صحبت های دختر ناراحت شد و به دختر نگاه کرد.

دختر هم به پدر نگاه کرد،از شدت نگاه های پدر بغض در گلویش حبس شد

و به اشک ریختن افتاد،به سمت اتاق رفت.برادر کوچکش در اتاق بود

برادرش را با زور و  دعوا به بیرون انداخت اما باز برادر داخل اتاق شد و با دختر دعوا

کرد،دختر کنترل خود را از دست داد و او را به سمت زمین هول داد.

پدر از شدت عصبانیت وارد اتاق شد،خون جلوی چشمش را گرفته بود!

ناگهان سیلی محکمی به دختر زد و او را به سمت دیوار پرت کرد و با پسرش بیرون رفت.

سر دختر با شدت به دیوار اصابت کرد،سرش شکست.خون از سر و رویش جاری

شده بود،خود را با کلی زحمت به سمت تخت کشاند و دراز کشید.

از شدت خون ریزی سرش گیج می رفت.خون زیادی روی ملحفه هایش ریخته شده بود.

دید نمی تواند خود را کنترل کند،گویی آرامش نداشت.به سمت سجاده اش رفت

سجاده اش را بر زمین پهن کرد،با وضویی که داشت نماز خواند.

نماز اولش تمام شده بود و خون زیادی از سرش  رفته بودسجاده اش هم رنگ

و لعاب خون را به خود گرفته بود.

پدر برای معذرت خواهی از دخترش به سمت اتاق او رفت.

در زد،صدایی نشنید،بار دیگر در زد..اما...

دخترم میتونم بیام تو؟ باز هم صدایی نشنید...

در را باز کرد دخترش را دید که بیهوش بر روی

سجاده اش افتاده است.شکه شده بود،سریع او را بقل کرد و در ماشین گذاشت.

نزدیکی های بیمارستان بود، دخترک هنوز زنده بود.خون زیادی را از دست داده بود.

مادر بر بالینش بود.دختر  همانند طفلی معصوم بر روی پای مادر خواب بود.

هر لحظه مادر نبض دخترش را کنترل میکرد،نبض ضعیف و ضعیف تر می شد.

به درب بیمارستان رسیدند،درب را باز کردند.بار دیگر مادر نبض دخترش را چک کرد

دیگر نبضش نمی زد لحظه ای مادر شکه شد و سکوت کرد. چادر مادر پر

از خون شده بود.مرد حال دختر را پرسید اما...

زن جواب نداد.مرد بار دیگر پرسید نبضش چطور میزند؟مادر از دیدن این لحظه

به وجد آمد و شروع به شیون و زاری کرد. مرد که این لحظه را دید

با لکنت همسرش که:ممممرییم فوفوت ککرد تحمل نیاورد ،دلش شکست و به

گوشه ای پناه برد.

بعد از مراسم عزاداری،پدر روز به روز شکسته و شکسته تر می شد.

شب تا صبح به گریه می پرداخت،روزهای اندکی از این ماجرا می گذشت.

پدر به دکتر مراجعه کرد،دکتر به او تذکر داد گریه را کنار بگذارد این گریه ممکن

است بینایی شما را بگیرد.

گویی گریه ها همدم مرد شده بودند.پدر خود را مقصر می دانست بعد از مدتی چشمان پدر

تار و تار تر شد تا این که به طور کامل بینایی خود را از دست داد.

پدر دیگر نابینا شده بود.خانه بوی غم میداد.وقتی به سراغ سجاده ی دخترش می رفت

گریه امانش نمیداد و تمام صورتش پر از اشک می شد.روز به روز با گذشت

زمان بیشتر خود را سر کوفت میکرد.۵ سال از فوت دخترش می گذشت،

در این مدت همسرش را هم از دست داد.

مرد ماند و نابینایی و پسرش که به مدرسه می رفت.

دیگر پدر تمام وجودش را از دست داده بود و تنها دلش به پسرش گرم بود.

بعد از گذشت زمان پسرش بزرگ شد.او دیگر برای خود مردی شده بود.

زن گرفت و با پدرش در یک خانه زندگی میکردند.

مدت ها از ازدواج پسر می گذشت ۶ سال هم با خوشی گذشت.

بعد از مدتی دعوای شدیدی بین پسر و همسرش اتفاق افتاد.

صداها رفته رفته بلند و بلندتر می شد،زن داد میزد و مرد هم صدایش را بلند تر میکرد.

پدر از دعوایشان آگاه شد با عصایش به سمت آن ها رفت.هر دو غرق در دعوا بودند

و متوجه حضور پدر نبودند در همین حین پسرک کنترل خود را از دست داد

و دستش را بلند کرد،همسرش جیغ زد،پدر دست پسر را گرفت

با نگاهش و رفتارش او را یاد ماجرای تلخ خودشان انداخت

پسرک پدر را بقل کرد و از همسرش عذر خواست و این حادثه ی گذشته

برای همه ی نسل هایشان عبرتی بود و هیچ وقت هیچ کدام این حادثه ی

تلخ را فراموش نکردند.

+ تاريخ پنجشنبه 1386/05/11ساعت 1:12 AM نويسنده ایرسا |

*به نام خدا*

سلام...

یک نوشته جالب میخوام بزارم آماده ای؟پس بخون

چند ضربالمثل در مورد زنان از کشورهای مختلف:

انگليسي:

زن شري است مورد نياز.

زن فقط يک چيز را پنهان نگاه مي‌دارد آنهم چيزي است که نمي‌داند.

 هلندي:

وقتي زن خوب در خانه باشد، خوشي از در و ديوار مي ريزد.

 استوني:

از خاندان ثروتمند اسب بخر و از خانواده فقير زن بگير.

فرانسوي:

آنچه را زن بخواهد، خدا خواسته است.

انتخاب زن و هندوانه مشکل است.

بدون زن، مرد موجودي خشن و نخراشيده بود.

 آلماني:

کاري را که شيطان از عهده بر نيايد زن انجام مي‌دهد.

کسي که زن ثروتمند بگيرد آزادي خود را فروخته است.

آنکه را خدا زن داد، صبر همه داده.

گريه زن، دزدانه خنديدن است.

 يوناني:

شرهاي سه‌گانه عبارتند از: آتش، طوفان، زن.

براي مردم مهم نيست که زن بگيرد يا نگيرد، زيرا در هر دو صورت پشيمان خواهد شد.

 گرجي‌ها:

اسلحه زن اشک اوست.

 ايتاليايي:

اگر زن گناه کرد، شوهرش معصوم نيست.

زناشويي را ستايش کن اما زن نگير.

زن و گاو را از شهر خودت انتخاب کن.

+ تاريخ چهارشنبه 1386/05/10ساعت 1:50 AM نويسنده ایرسا |

*به نام خدای مهربون*

سلام...

تا حالا کم پیش اومده تو وبم شعر قشنگ  بنویسم بنابراین این شعر را نوشتم

چون از شعرش خوشم اومده.البته با اجازه ی صاحبش!

 

از دو چشم یاس میخوانم بیا

شعری از احساس میخوانم بی

نیستم قابل ولی ارباب من

روضه عباس میخوانم بیا

***

چون ببارد ابر دریا میکند

چون بنالد سینه غوغا میکند

 درکلاس درس عشق وعاشقی

عشق را عباس معنا میکند

***

تا که برسیدم ز خالق عشق چیست

در جوابم اینچنین گفت و گریست

لیلی ومجنون فقط افسانه است

عشق بازی کار عباس علیست

شاعر:سید امیر حسین میرحسینی

+ تاريخ سه شنبه 1386/05/09ساعت 1:29 AM نويسنده ایرسا |

*یا هـــــــــــو*

بازم سلام...

اینجور که بوش میاد وبم خوب نیست اگه خوب بود تو نظرات گفته میشد.

یکی دو نفر بیشتر نگفتن که وبم خوبه

بیخیال/روز نامزدی وقتی اومدیم خونه فهمیدیم جعبه دوربین نیست!

دوربین رو هم شرکت آقا احسان بهشون قرض داده بودن تا عکسی خواستن

بگیرن و خلاصه بعد از مدتی فهمیدیم دوربین گم شده!

به همه زنگ زدیم و همه هم تا دم آخر دوربینو دیده بودن

دیگه به تالار زنگ زدیم و فهمیدیم که دوربینو دادن به یک آقایی که پیراهن راه راهی

پوشیده بوده و گفتن که به آقا داماد بدینش!

دیگه ما بیخیال دوربین شدیم وقرار شد بریم دنبال  وسائلش(مثل سیدی و سیم

بلوتوث و ...)+جعبه!همه وسائل گیر میومد الا جعبش .دیگه قرار شد دوربینو بابام

برداره واسه خودمون و احسان یکی دیگه واسه شرکتشون بخره!

بعد از مدتی بابام داشت تعریف میکرد که به خاطر اینکه میز ۳ نفری نشسته بوده

در صورتی که همه میزها ۶ نفری بوده و غذا بیشتر بوده ولی جا نبوده و بابام

میشینه سر میز ۳ نفری همراه شوهر عمم و پسر عمم و دامادشون!خلاصه

غذای باقالی پلوش کم بوده و بابام نخورده تا همه بخورن در صورتی که اونا یک بار

خورده بودن ولی بابام دیگه واسه خودش زرشک پلو ریخته

(با این که باقالی پلو دوست داشت)وقتی احسان

متوجه میشه و میره واسه روز تولد بابام از صبح سفارش باقالی پلو میده و خودشو هم

برای آشنایی بیشتر جوری معرفی میکنه که همونیم که دوربینمون گم شد.

خلاصه طرف میگه اتفاقاْ دوربینتونو نگه داشتم و منتظر بودم بیاین بگیرین!

دیگه احسان خیلی خوشحال میشه خلاصه که خیلی باحاله.من که

این داستانو هی پیش خودم مرور میکنم میبینم چقدر اتفاقات جالبی بوده

همین دیگه!

 

 

+ تاريخ یکشنبه 1386/05/07ساعت 11:32 PM نويسنده ایرسا |

*به نام خدای مهربون*

سلام...

بابا تمام پستام شده معذرت خواهی!البته یکی درمیون اینجوری شد!

دیشب اومدم آپدیت کنم واسه روز پدر ولی متاسفانه این کیبورد کامپیوترم کار نمیکرد

و دلیلشم به خاطر فیشش بود.منم بلد نیستم درست فیشو بزنم سرجاش

بنابراین یکی از سوکتاشه چیه...خلاصه کج شد دیگه نصفه شب با ۱۰۰۰ تا مکافات

پاشدم با گل سر چپ و راستش کردم تا این که درست شد

 وعصرش دادم بابام واسم جازدش

میلاد با سعادت امام علی (ع)را با ۱ روز تاخیر تبریک میگم همچنین

روز پدر رو به همه ی پدرای گل که نه بلکه دسته گل ، تاج گل  و و و .... تبریک میگم.

دیگه براتون بگم از اینکه روز پنجشنبه به همرا ایل و طایفه ی پدر جان رفتیم اوشون فشم

البته زن عموی عزیز تدارک دیده بودن واسه پاگشای (دختر اون یکی عموم)

یک باغ کرایه کرده بودن جای با صفا و دنجی بود.فضای سبز بی نهایت توش موج میزد.

انواع درختان!آلوچه و سیب و گردو و...!قبل از این که ما بیایم روز پیشش بارون اومده بود

و یکمی زمینش گلی و خیس بود ولی باز مزه داد!

امشب هم کادوهامونو به پدر عزیزم دادیم.کادوی منو زهرا و احسان رفتن خریدن.

کادوی من یک پیراهن بود از این آستین کوتاها و راه راهی های رنگی(سبز و آبی)

واسه زهرا هم یک پیراهن آستین بلند بود مدل مال من منتها رنگش تغییر میکرد و

آستینشم بلند بود.

هدیه ی احسان هم یک سِت باحال بود.

واسه محسن هم یک عطر دریک و یک کارت تبریک بود.

واسه مامانمم شلوار اسپرت تو خونگی و  ۲ تا جوراب خارجکی

کادوی زهرا هم به احسان پیراهن راه راه و یک شلوار اسپرت تو خونگی بود.جالب بودن

دیگه اینکه کیک خوردیم و شب قشنگی بود.  

پدر عزیزم ایشا الله ۱۲۰ ساله شی

من خنگ اینجور موقع ها یادم میره عکس بگیرم.کاش از کیک تولد عکس میگرفتم+

کادوها و میزاشتم تو وب.ولی خب باز یادم رفت ولی  زهرا اینا فیلم برداری کردن

و خاطرش باقی میمونه

 

پ.ن:آبجی زهرای عزیزم اگر میدونستی بابت چی دعا میکنم نمی گفتی دیگه نگو!

پ.ن:وبم اصلاْ خوندنی هست یا وقت تلف شدنه اصلاْ ارزش خوندن داره؟

پ.ن:گاهی اوقات به کارام که فکر میکنم همش این به ذهنم میاد که فلان جا فلان کاری که

کردی قسمت بوده و از پیش تعیین شدس و خدا تمام این لحظه هارو میبینه!

پ.ن:تو مراسم نامزدی خواهرم همه گیر داده بودن ایرسا تو ازدواج نمی کنی؟

پ.ن:۲ تا از دوستای مامانم هنوز زهرا نرفته میخوان بیان خواستگاری منواسه

پسراشونمامانمم با اینکه گفته قصد ازدواج نداره و فهلاْ زوده ولی انگاری سمعکشونو

یادشون میره بزارن گوششون و رو حرفشون هستن!انگاری دلشون میخواد یک چیزی به

پسرشون بگم اونوقت گوششون میشنوهیکیشون ۲۳ سالشه البته تقریباْ

یکی دیگشونم ۱۹ یا ۲۰ است و واقعاْ چقدر بچه هوله واسه ازدواجیکی نیست

بگه پاشو خودتو جمع کن تو این سنمنم ماماناشون بیان حتماْ مؤدبانه

حرفمو میزنم تا  بفهمن که قصد ازدواج با پسراشون ندارم!

پ.ن:زن داییم که بیشتر حرفا رو اشتباه میفهمه یا اینکه مخصوصاْ عوض میکنه(خدا میدونه) 

بهم گفت:ایرسا مامانت گفته تو تا امسال میری! عجبا!!!

+ تاريخ یکشنبه 1386/05/07ساعت 3:4 AM نويسنده ایرسا |

*بسم رب المهدی*

سلام...

یک سلام با کلی شادی همراهش!

میدونین چرا؟خب به خاطر اینکه امروز یک روز خاصه

یک روزی که امیدوارم و از خدا میخوام که تا ۱۲۰سال از این روزا باشه

امروز یک روز قشنگیه چیه دلتون آب شد؟

بذار بشه یکم رژیم واست خوبه

شوخی کردم حالا جدی نگیر!

روز ۵ مرداد یک فرشته ی کوچولو به اسم محمد به دنیااومد.

فرشته ای که تا همین الان پاکی و صداقتشو حفظ کرده و همه عاشقشن

به خصوص خانوادش که اونو با یک دنیا  عوض نمیکنن.

به خصوص من که حاضرم عمرم کم باشه و عمر ایشون

طولانی باشه و  هیچ وقت فوتشو نبینم و اینو هرشب از

خدا میخوام و خدا هم ایشا الله که دلمو نمی شکنه!

پدر عزیزم تولدت را تبریک میگم و امیدوارم  ۱۲۰ سال زنده باشی و سایه ات

بالای سر ما باشه. ایشا الله که خدا همیشه همراهت باشه مثل حالا!

از خدا میخوام که سردردت خوب بشه و امیدوار هم هستم.

از خدا میخوام  برات فرزند خوبی بوده باشم و باشم!

از خدا میخوام عمرت طولانی باشه و از خدا میخوام که  همیشه زندگیت سرشار از

شادی و محبت باشه.

خیلی دوستت دارم بیش از اونی که فکرشون میکنی.

میدونم این وبمو نمیخونی ولی دوست دارم تا آخر عمرم با نوشتن این وب

دلم خوش باشه.

راستی منو زهرا و احسان قراره واسه بابام هدیه بخریم حالا نیدونیم چی بخریم؟

البته زهرا میگه سِت بخریم!واسه مردا نمیشه کادو خرید یا باید عطر بگیری

یا زیرپوش  و مخلفاتش

!همشم این آقایون سر به سر خانوما میزارن و میگن

زنا همش بلدن این چیزا رو بخرن یا جوراب یا شلوار یا زیرپوش یا کمربند یا ...

خب شماها بگین ما هرچی دوست دارین میخریم.البته بابام هیچ وقت حرفی نزده.

چند سال پیش روی یک کاغذ با کلی ذوق نشستم  برای پدرم نوشتم.

کلی حرفای قشنگ و جالب!پدرمم استقبال کرد و گذاشتش تو کیفش.

بعد از مدتی حدود ۱ سال بعد دیدم کاغذ تو سطل آشغال افتاده

از مامانم پرسیدم این کاغذو کی انداخته؟گفت من فکر کردم بیخودیه انداختمش دور!

کاغذو برداشتم و خدا رو شکر کثیف نشده بود .ولی بد جوری ناراحت شدم.دیگه هم

کاغذو ندادم به بابام.البته به بابام گفتم اون هم گفت اشکال نداره منم بهم برخورد و

گذاشتمش تو وسایلم.ولی بازم خاطره ای بود.

اشکم دراومد ولی خب مهم نیست  همه که مثل خودم یادگاری نگه دار نیستن که!

البته پدرم تقصیر کار نبود مامانم داشته کیفشو جمع و جور میکرده که دیگه توشو

نخونده بوده و انداخته دور!

حالا اگه شد بعدا این نوشته به بابامو تو کامنت می نویسم.

بازم تولد گلمو تبریک میگم.دوست دارم بابا

 

 

 

 

+ تاريخ جمعه 1386/05/05ساعت 3:39 AM نويسنده ایرسا |

*به نام خدای مهربون*

سلام...

نزدیک بود سلاممو بخورم.شرمنده بابت دیروز که آپدیت نکردم.خواستم بنویسم اما نشد.

سر شرایطی دلم گرفته بود نه به خاطر نامزدی خواهرم بلکه سر یک مسئله کاملاْ شخصی

مهم نیست مهم اینه که فعلاْ باید تحمل  کرد.

منو می بخشین؟

يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ،

يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،

يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم

يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،

يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند

فعلاْ

+ تاريخ پنجشنبه 1386/05/04ساعت 0:47 AM نويسنده ایرسا |

*به نام ایزد بی همتا*

سلام...

آپدیتم عجله ایه نمی خواستم امشب آپ کنم ولی دلم سوخت،

فردا نامزدی خواهرمه و صبح هم باید زود بیدار شم به کارهام برسم

اگر هی مینویسم نامزدی خواهرم عقد خواهرم  بابت اینه که  دوست دارم

بعده ها که پیر شدمیاد خاطرات جوونیم بیوفتم.البته شاید پیری در کار

نباشه و تا اونوقت نباشم ولی همین که بخونم وبمو یکمی آرامش میگیرم!

اینم از آپدیت امروز،کاری نداشت فقط کپی کردم:

سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن:

 خوبم مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم

!
سن
۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ...

 نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاری و رنگ آميزی و...!)


سن ۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم می خوان

خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!


سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ريزن! ...

 بهشون بی وفايی شده! ... (کوران حوادث!)


سن ۱۸ سالگی: ديگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خيابون جلوی

 پاشون رو هم نگاه نمی کنن!


سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی يه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن

 اون يه آدم به تمام معناست!


سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو يه کور

 و کچلی می گيره! می دونم!


سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!


سن ۲۲ سالگی: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيل کرده باشه! 

قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)


سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن!


سن ۲۴ سالگی: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره!

 فقط شجاع باشه! ما رو به اون چيزی که نرسيديم برسونه!


سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکی نمياد؟! ...

 هر کی می خواد باشه ، باشه!


سن ۲۶ سالگی: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!


سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!


سن
۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نميومدی

 بای بای

 

+ تاريخ سه شنبه 1386/05/02ساعت 0:57 AM نويسنده ایرسا |

*به نام خدای مهربون*

سلام... (مثل همیشه!)

امروز هم مثل هر روز زودی میرم سراغ  مطلب !

امروز تولد بهترین عمو است.البته بهترین عموی دنیا

مطمئناْ همه شما ایشونو می شناسین.(بابا خبرنگارم که شدم)

منظورم عموپورنگه!

عمویی که از همون ابتدا  با صداقت و راستی  خودشو تو دل بچه ها جا کرد

عمو پورنگ عموی همه ی ماهاست تنها مختص بچه ها نیست بلکه بزرگترها هم

اونو  عموی شاد خودشون شاید هم پسرشون شاید هم نوشون بدونن.

بعد از این همه تعریف و تمجید دوست دارم بگم که:

عموی خوبم تولدتون مبارک!

دیشب از ساعت ۱۲:۵۷ دقیقه تا بعد از نماز صبح مشغول درست کردن عکس بودم

اما اون چیزی که به دلم بشینه نشده،کلی هم سعی و تلاشمو کردم ولی خب

انگاری قسمت بوده این شکلی بشه!

اما بازم جالب و قشنگ شده البته اینو باید بچه ها بگن

نمیدونم به وبلاگم میاین یا نه ولی اگر هم نتونستین بدونین این  وبلاگ هر ساله طبق

یک وظیفه واسه عموی مهربونش آپدیت می شه!

با این که ۱۷ سالمه ولی هیچ عمویی به مهربونی و شادی شما ندیدم و

خوشحالم که برنامتون شده مختص همه سنین!

 ایشا الله که همیشه موفق باشیدو پایدار باشین 

حالا بریم سراغ چی؟  

این هم کیک تولدتون،مخصوص خود خودتون اگرم دوست داشتین با بچه ها تقسیم

کنین دیگه وسع ما همین قدر بود شرمنده!

این هم کادوی ناقابلم که هنوز وقت نشده بیارم دم جام جم!البته خواستم بیارم ولی...

اینم آدرس عکستون

والسلام نامه تمام البته وب تمام

 

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه 1386/05/01ساعت 4:19 AM نويسنده ایرسا |