تبليغاتX
×الله رمز وجودی من×

×الله رمز وجودی من×
شهادت امام رضا را تسلیت می گویم.
به نام نعمت دهنده بی منت*

سلام

اولاْ همتون کلی خرج میذارین رو دست مامان باباهاتونو تا به یکی مثل من می رسین

نصیحت های پدر بزرگی و مادربزرگیتون شروع می شه.

دوماْ شوخی کردم جدی نگیرین !اینم واسه تاْکید بیشتر!!!

(ایرسا چقدر بی مزه ای نمکدون)

ایرسا:لطف دارین

نمی دونم راسیتش چی بنویسم؟

پس بیخیال بشین تا روز عید با کلی مطلبو عکس از کربلا که روز سال تحویل اونجاییم

حتماْ همتونو دعا می کنم و عید را هم پیشاپیش تبریک می گم.

راستی شهادت امام رضا را تسلیت می گم.

 

 

 

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه 1385/12/28ساعت 6:8 PM توسط ایرسا|
×دزد بازار×
* به نام خدای مهربون*

سلام

امروز رفته بودیم خرید عیدچه خریدی!

اول که رفتیم بازار رضا،جاتون خالی  دزد بازاری بودا

یک روسری پسند کردم از این ساتنا به نظر خودم قشنگ بود البته  ۱ دونه انتخاب نکردم

۲ تا را پسندیدم بعد رفتیم تو مغازه.به مرده گفتیم آقا این روسری چنده؟

گفت: ۵/۱۶ بعد قیمت یکی دیگرو پرسیدم گفت:۵/۱۳

ما که اینطوری شده بودیمتو مغازش میخکوب شدم مامانم گفت:می خوای؟

گفتم :آرهگفت:اینقدر می خوای پول یک روسری بدی؟گفتم:من خوشم اومده

باز گفتم نمی دونم چی کار کنم بخرم یا نه؟

بعد گفت:بیا بریم بیرون مغازه تصمیم بگیر

آقا رفتیم بیرون ،گفت:چی کار می کنی می خوای؟گفتم:نمی دونم بخرم؟ نخرم؟

گفت؟:خودت می دونی نمی ارزه اینقدر می خوای پول روسری بدی؟تازشم مثل

اون لباس ۰۰۰/۴۰ تومنی بعدش بزاری تو کمدت تا خاک بخوره

گفتم:من عروسی و ... پیش بیاد می پوشم حرفا میزنیا!

گفت:دیگه از مد می افته و من تو رو می شناسم تو که نمیری دیگه بپوشیش که

گفت:پس بیا تو مغازه می خوای بخری بخر.رفتیم تو مغازه گفت:برو سرت کن ببین اصلاْ چجوریه؟

گفتم:باشه پس بگو بیاره.بعد گفت:تو کدومو می گی؟گفتم همین که دستتو گذاشتی روش

شونزه و نیم تومنیهگفت:تو می خوای اینقدر پول بدی واسه این؟

بعد گفتم:اصلاْ بیا  نخواستم.گفت:ایرسا تو حالت خوبه؟می فهمی چی کار می کنی؟

با این پول می شه یک شلوارلی خرید.گفتم

با ۱۶ تومن شلوارلی بهت نمی دن برو تو نرخ ۲۰ به بالا.بعد گفتم:

پس چرا منو آوردی تو مغازه!

گفت:من فکر کردم تو اون سیزده و نیمیه را می خوای.گفتم:نه خیر خلاصه  هی جرو بحث

کردیم تا این که خسته شدیمو گفتم:بریم یک کفش دیدم طبقه بالا

دیگه رفتیم این طبقه ،اون طبقه تا این که کفش فروشیرو پیدا کردم.

به مامانم گفتم  اینه.(دقیقاْ مدل کفش محسن که از پاساژ پروانه گرفته بود نه تومن)

گفت ۳۵۰۰۰ تومان اصله خانوم مال فلان کشوره .گفت :ما تازه اینجا ارزون می دیم برین جاهای

دیگه ۵۸۰۰۰  تومن گذاشتن باور کنین.

تو دلم گفتم:باور می کنیم.هالو گیر آورده.

خلاصه گفتیم :ممنون و بعد گفت خانوم گیرتون نمیاد گفتم :حالا یک دور می زنیم ببینیم چیا

هست بعد مزاحم می شیم.گفت جاهای دیگه میندازن بهتون بیاین همینجا

که دیگه ما رفتیمو آخرشم کلافه شدیمو  رفتیم  بیرون پاساژ

اومدیم بیرون پاساژ بابام گفت:چقدر خرید کردین واییییییی

گفتم:این مامان که نذاشت من چیزی که می خواستمو بخرم

گفت:چی؟مامانم گفت:هیچی خانوم روسری ۵/۱۶ تومنی دیده می گه می خوام

بابام نیشخند می زد .دیگه حرفو عوض کردیم گفتم بابا کفش محسن ۳۵۰۰۰ تومن

شاخ درآورد

حالا شما بگین من چی کار کنم؟نه کفش دارم نه شلوارلی نه روسری

۳ فروردینم عقد پسر داییمهمن حالا باید گری گوری بگردم

این کفش محسنه:اینو می خواستم بخرم  که ۳۵۰۰۰ تومن بود

 

اینم مانتوی تابستونمه

 

 

اینم کفشیه که از پاساژ پروانه خریدم ۵/۵(چند روز پیش واسه یک مهمونی)

 

 

 

اینم شلوارلیه که ۳ سال پیش خریدم (ترکه)

 

 

 

 

 

 

 

 


لينك | نوشته شده در جمعه 1385/12/25ساعت 5:11 PM توسط ایرسا|
×چهار شنبه سوری×
*به نام خدای مهربون*

سلامممممممم به همه گلا

حالتون خوبه؟

امروز چهارشنبه سوریه و خدا به داد همه برسه  فقط بالاغیرتاْ بیرون میرین

یک وقت کاری دست خودتون ندینا!

مواظب باشین.اگر بتونم  امروز  میرمو چند تا عکس می گیرمو فردا یا تا شب عکسا رو

براتون میزارم فقط قول بدین اتیش سوزی می کونین به حدش باشه

راستی امروز فیلم های تلویزیون از ۵ به بعد شروع می شه.

از اون قشنگا هم هست جای شما بودم ۵ دقیقه می رفتم بیرون بعد میومدم خونه

حالشو می بردم.

(برگرفته از نصیحت های مادربزرگی)

 البته بنده باید با درس حالشو ببرم(فردا امتحان دارم)

نخندمیزنم شل و پلت می کنما!قاطیه قاطیم

 

 

 

 نرفتم بیرون عکس از اینترنت گرفتم


لينك | نوشته شده در سه شنبه 1385/12/22ساعت 5:0 PM توسط ایرسا|
"اربعین حسینی را تسلیت می گویم"

 


لينك | نوشته شده در شنبه 1385/12/19ساعت 0:53 AM توسط ایرسا|

اينجا چراغي روشن است

گزارشي از سكونت خانواده اي در گوشه خيابان


خبرگزاري مهر- گروه اجتماعي: «دلم مي خواد يه سقف بالا سر داشته باشيم. از در به دري خسته شدم. الان چند شبه كه صاحب خونه بيرونمون كرده. سردمونه، من و 7 تا ديگه؛ از برادر و خواهر و پدر و مادرم حالا ديگه سقف نداريم. پياده رو خونمون شده...».

اينجا چراغي روشن است، نبش پارك دانشجوي خيابان انقلاب تهران. «صاحب خونه بيرونمان كرده است. با امشب مي شه 3 شب. خونمون فلكه دوم تهرانپارس بود اما 3 روز پيش اسباب و اثاثيه مان را بار زديم و اومديم اين جا تا نزديك كميته امداد باشيم.»

علي اين را مي گويد. او زير سقف كوتاهي از پلاستيك و زميني از جنس سنگ فرش خيابان درس و مشق را رها كرده و دلش براي كتاب فارسي دوم دبستان لك مي زند. باد آخرين اميدها را با خود مي برد.

كفش هاي وصله پينه شان جلوي دري از پلاستيك است. سقف كوتاه خانه خياباني را كه پس بزني 8 بچه قد و نيم قد مي بيني. علي كوچولو با عينك ته استكاني خود را پشت چادر تنها دختر خانواده پنهان مي كند.

صداي سرفه مي آيد، همه سرفه مي كنند. پيك نيك خاموش جلوي در است. بوي دربدري از لحاف و تشك پهن بر زمين، به مشام مي رسد. مادر خانه گوشه چشمانش را با چادر نيمه افتاده بر دوش پاك مي كند، همان طور كه چادر را مي چلاند مي گويد: «رويت را بكش مادر، بدتر مي شي.»

يكي از پسران خانه، كارگر آشپزخانه است، بايد برود، زنش قهر كرده حالا او هم با خانواده زندگي مي كند. پسر ديگر خانه سر از زير لحاف نارنجي بيرون مي آورد، سري تكان مي دهد و مي گويد: «بدبختي از در و ديوار مي آيد بعد به آدم مي گن شما داريد فيلم بازي مي كنيد. ما 29 ساله تو اين تهرونيم. 20 سال پيش مشهد بوديم. هي رفتيم پاكدشت و هي برگشتيم تهرون اما هر روز وضعمان بدتر از قبل شد. آقام (پدرش را مي گويد) چند بار رفت پيش آقاي... نامه نوشت گفت ما بدبختيم. انگار شوخي بود آن قدر صدايمان را نشنيدند كه آخر آواره خيابان شديم. الان بايد به فكر خودم باشم اما دو زار پس انداز ندارم. هر چي داشتم خرج خواهر و برادرم كردم. آينده من به جهنم...، نمي دونم تا كي بايد ور دل بابام دست فروشي كنم و آخرش هم هيچ... .

دختر تازه ديپلم گرفته دهانش باز نمي شود حرف بزند. چشمانش اما همه چيز را مي گويند. مثل چراغ بالا سر خانه اي كه ديگر نيست... پسر ديگر خانه مجله اي ورق مي زند تا كاري كرده باشد. عابران تير و تخته ها و تمام اسرار زندگي شان را ورانداز مي كنند. بوي گرم خاك و يخ زدگي نفسها با زمستان درهم مي آميزد. چراغي بالاي سر سقف نايلوني خانه خياباني اين خانواده 10 نفره پهن است.

حالا آنها اخطاريه و شكايت صاحب خانه، چهار ديواري قديمي 72 متري اجاره اي ماهي 150 هزار تومان با پيش پرداخت 500 هزار تومان را به اجبار رها كرده اند و با كلي نامه مچاله چند ساله درخواست كمك به پياده رو پناه آورده اند.

سن و سال دقيق بچه ها را نمي دانند. پدر خانواده شناسنامه اي درمي آورد و با انگشت اشاره مي گويد: «نگاه كنيد ببينيد چند سالشونه. به ما مي گن مهاجريد. بابا به خدا الان 20 ساله كه اينجاييم. به تعداد موهاي سرم رفتم استانداري گفتم يه انباري هم بدن راضي ايم. گفتن حالا بريد مسافرخونه تا جايي پيدا كنيم بهتون بديم، اما خبري نيست. با كاميون وسايلمون رو آورديم اينجا. مي گن شما كه پول كاميون داشتيد حتماً پول اجاره يه خونه رو هم داريد....».

آهي مي كشد و ادامه مي دهد: «آخه كدام پدري حاضره زن و بچه اش را بندازه گوشه خيابان! همه در قلب يخ زده زمين لانه كرده اند. اضطراب از صداي نفسهاي خواب آلود بچه اي كه سر در زير بالش پنهان كرده موج مي زند.

عابران بي اختيار اسباب اثاثيه رها شده در خيابان را لمس مي كنند.

خونه تكونيه؟ اين را عابران مي پرسند. آخر دم عيد است. بچه هاي ديگر براي خريد عيد، خيابان چهارراه وليعصر«عج» را تندتند بالا مي روند اما چشم علي پشت عينكش نمناك است.

«نه آقا جون خونه تكوني نيست. دل آدم تكون مي خوره وقتي مي بينه...» عابري زير لب اين را مي گويد.

كاش يه سقفي داشتيم، بزرگترين آرزوي ما همينه...


لينك | نوشته شده در پنجشنبه 1385/12/17ساعت 11:33 PM توسط ایرسا|
 

*به نام خدای بخشنده و مهربون*

سلامممممممم

رجبعلی خیاط(نکو گویان) که یادتونه؟

        

اینم یکی از خاطراتشونه:

*پینه دوزی در شهر ری*

یکی از شاگردان شیخ می گوید:روزی در خدمتشان بودم و راجع به فرج مولا امام زمان

(ع)و خصوصیات انتظار صحبت بود،فرمود:

« پینه دوزی بود در شهر ری-ظاهراْ به نام امامعلی، ترک زبان ،عیال و اولادی نداشت،

مسکن او هم-ظاهراً- در همان دکانش بود،

حالات فوق العاده ای از او نقل نموده اند.خواسته ای جز فرج آقا در وجودش نبود.وصیت کرد

بعد از مرگ او را در ای کوه بی بی شهر بانو-در حوالی شهر ری- دفن کنند.هر وقت به قبر ایشان

توجه کردم امام(ع) را دیدم »

 

   


لينك | نوشته شده در پنجشنبه 1385/12/10ساعت 5:57 PM توسط ایرسا|
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر مادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.
بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به دارو خانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر رفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جاخورد و گفت چه ميخواهي؟ دخترک جواب داد برادرم خيلي مريضِ مي خوام معجزه بخرم قيمتش چقدر است؟
دارو ساز با تعجب پرسيد چي بخري عزيزم!!؟ دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزي در سرش رفته و بابام مي گويد فقط معجزه ميتواند او را نجات دهد من هم مي خواهم معجزه بخرم قيمتش چقدر است.داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجره نمي فروشيم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريض ِ و بابام پول ندارد و اين همهء پول من است. من از کـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترک پرسيد :چقدر پول داري؟ دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مد لبخندي زد وگفت: آه چه جالب!!!فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست اورا گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم فکر ميکنم معجزهء برادرت پيش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،مي خواهم بدانم بابت هزينهء عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟ دکتر لبخندي زد و گفت فقط 5 دلار.

منبع:مجهول الهویه


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/02ساعت 3:41 PM توسط ایرسا|

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ