تبليغاتX
×الله رمز وجودی من×

×الله رمز وجودی من×
×منهم وارد بازی یلدا شدم×
*به نام خدای مهربون*

سلام به همگی!

بدون مقدمه میگم :شاید این ناشکری باشه آدم بگه از چی خوشش میاد

یا از چی بدش میاد ولی یک مواقعی آدم احساس می کنه باید باور کنه همه چیزو!

۱.من ادم خنده روییم  و موقع خندیدن اگر موضوع خیلی جالب باشه صدای خندم مثل جیغ

بنفش به اصطلاح بلند می شه اونم بدجور!

۲.خیلی مهمون نوازم و عاشق مهمونم ولی  ملاحظه مادر بنده خدامو نمی کنم که اون میفته تو زحمت!

۳.تقریباْ به گفته مادرم از همه غذاها بدت میاد به جز پیتزا و لازانیا و الویه ،قرمه سبزی

ساندویچ کالباس،قیمه .غذایی که واقعاْ ازش متنفرم کباب بشقابیه!(خاطرش باشه واسه بعد)

۴.از تنها بیماری که میرنجم گلاب به روتون یبوسته!

۵.عاشق خانوادمم و دوری از اونا منو می کشه.

۶.احساساتیم مخصوصاْ از طبقه بالاش!(منظورم اینه که خیلی شدیدم)

۷.عاشق مجری گری،اخبار گویی ،دوبلوری،و کلاْ صدا و سیما هستم.

۸.خیلی پیله ام اگر به چیزی گیر بدم تا بدست نیارمش ولکن نیستم.

۹.عاشق لواشک و آلوچه و... ام.

۱۰.از مدرسه بیزارم.

۱۱.عاشق وقت گذرونی اونم از نوع درستشم.

۱۲.عاشق تفریح و مسافرت و غیره ام.(که اونم از ۳ ماه تعطیلی ۱۵ روزش بهم خوش میگذره)

۱۳.عاشق نویسندگی هستم و با نوشتن ۱ داستان قشنگ انرژی می گیرم.

۱۴. عاشق به نمایش گذاشتن و خواندن داستان هام برای خانواده ام هستم.

۱۵. عاشق رانندگی و یک همسر خوب و  رویایی هستم.

۱۶.عاشق فیلم های عاشقانه و گریه آور هستم.

۱۷.عاشق اینم که یک روزی خدا بهم لطف کنه و خودم همت کنم و آودم بشم.

۱۸.دلم می خواد اول کسی باشم که بمیرم و مرگ عزیزانمو نبینم.

۱۹.عاشق خدا هستم اما راه رسیدن بهش واسم سخته و فقط یک همت و ایمان خالص میخوام!

۲۰.عاشق  برآورده شدن تمام آرزوهام هستم.

در آخر از کوثر عزیزم ممنونم که منو به بازی دعوت کرد و طبق قرار و بازی:

۵ نفر را به  بازی دعوت می کنم:

۱.عاطفه عزیزم.۲.ننه ملیحه  مهربونم.۳.فائزه عزیزم.کدخدا.۵.آقا مهدی

 

آدرس جدیدم:

 

http://iresa1369.coo.ir

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/25ساعت 4:25 PM توسط ایرسا|
چیزی که زیاده حرف مفته!
*به نام خدای مهربون*

سلام به همگیییی .عزاداریهاتون قبول.

*عمه و دختر عمه بابام  تازه چند روز پیش از کانادا اومدن

و همه فامیل در تدارک مهمانی دادن هستن

زن عموم بنده خدا که روماتیسم گرفته و مامانمم که می گه منم زانوم درد می کنه

فکر کنم آرتوروز دارم.

خلاصه امروز اولین روز مهمونی بود خونه زن عموم.

مامان منم یکی از اخلاقاش  اینه که هم بدون دعوت جایی نمیره هم این که ملاحظه طرف

مقابلو می کنه!

و به خاطر همینم بعضی ها فکر می کنن  مامانم از روی مشکل و قصدیه که 

جایی نمیره،دیگه واسه مادر بنده خدای من حرف در میارن

از اینا بگذریم  امروز مهمونی زن عموم بودیم و مهمونی را زنونه گرفت تا زنا همه راحت

باشن .این فرزانه(دختر عمه بابام)خیلی ماهههههههه  

حالا من هرچی تعریف کنم باز تا باهاش روبه رو نشین متوجه نمی شین

(البته من اون موقع که از ایران رفت

اصلاْ به دنیا نیومده بودم)ولی عاشقش شدیم از بس که مهربون و خانومه!

خلاصه که من و زهرا زیاد از فامیلای  طرفای بابام خوشمون نمیاد(سر بعضی مسائل)

ولی این فرزانه را دوست داریم مدام ببینیم و مثل این معشوقا شدیم

خلاصه توی این مهمونی کلی متلک  شنیدیم از دختر خاله پدر جان

می خوام اینو بگم  بعضی ها  هر چی از دهنشون در میاد با شوخی و خنده می گن

و  ادعای مسلمونی می کنن.

مثلاْ کلی حرف بار مامان ما کرد  مامانمم ساکت بود (به قول خودش چون سیده نمی تونم

حرف بزنم آهش می گیره دیگه از بس شورشو در آورد که زهرا(خواهرم)قاطی کرد

و بهش گفت این طرز حرف زدن اصلاْ صحیح نیستو..

اونم  پررو پررو  گفت بشین سر جات!

*بعضی ها اخلاقشون اینجوریه که مدام از طرف مقابل ایراد می گیرن و آخر سر هم نتیجه

ان می شه که یا همه مسخرشون می کنن یا این که زیاد تحویلشون نمی گیرن

یا این که  باید جوابشونو داد و به قول معروف بشوریمش بزاریمش کنار!

جدیداْ (البته امروز فهمیدم)که خیلی خجالتی شدم.

یکی که تعریف می کنه یا ...اصلاْ انگار دارم آب میشم میرم زیر زمین

خب  همین دیگه!

فقط  نتیجه اخلاقی یادتون نره

کسی یک مومن واقعیه که ظاهر و باطنش درست باشه

خیلی ها فکر می کنن تا یکی چادر سرش می کنه ته تهمومنه در صورتی که

مسلمونی و مومنی به چادر سر کردن نیست و این  طرز تفکر کاملاْ غلط است

نمی خواستم آپ کنم ولی نشد.

حالا فکر نکنین مامان بنده خدای من مظلومه ها

* به وقتش آمرش بره بالا حال طرفو جا میاره!

راستی اهنگ جدید گذاشتما بزارین دانلود بشه

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه 1385/11/15ساعت 10:55 PM توسط ایرسا|
ایام عاشورا و تاسوعای حسینی را تسلیت می گویم.
 

شخصي از بزرگان هند به قصد مجاورت کربلاي معلّي به اين شهر آمد و مدت شش ماه در آنجا ساکن شد و در اين مدت داخل حرم مطهر نشده بود و هر وقت زيارت حضرت امام حسين عليه السلام را اراده مي‌کرد، بر بام منزل خود رفته، به آن حضرت سلام مي کرد و او را زيارت مي‌نمود؛ تا اين که سرگذشت او را به «سيد مرتضي»که از بزرگان آن عصر و مرسوم به «نقيب الاشراف» بود رساندند.

سيد مرتضي به منزل او رفت و در اين خصوص او را سرزنش نمود و گفت: «از آداب زيارت در مذهب اهل‌بيت عليه السلام اين است که داخل حرم شوي و عقبه و ضريح را ببوسي. اين روشي را که تو داري، براي کساني است که در شهرهاي دور مي‌باشند و دستشان به حرم مطهر نمي‌رسد.»

آن مرد چون اين سخن را شنيد گفت: «اي نقيب الاشرف» از مال دنيا هر چه بخواهي از من بگير و مرا از رفتن معذور دار.

هنگامي که سيد مرتضي سخن او را شنيد بسيار ناراحت شد و گفت: «من که براي مال دنيا اين سخن را نگفتم؛ بلکه اين روش را بدعت و زشت مي‌دانم و نهي از منکر واجب است.»

وقتي آن مرد اين سخن را شنيد، آه سردي از جگر پر دردش کشيد. سپس از جا برخاست و غسل زيارت کرد و بهترين لباسش را پوشيد و پا برهنه و با وقار از خانه خارج شد و با خشوع و خضوع تمام، نالان و گريان متوجه حرم حسيني گرديد تا اين که به در صحن مطهر رسيد .

نخست سجده شکر کرد و عتبه صحن شريف را بوسيد. سپس برخاست و لرزان، مانند جوجه گنجشکي که آن را در هواي سرد در آب انداخته باشند، بر خود مي‌لرزيد و با رنگ و روي زرد، همانند کسي که يک سوم روحش خارج گشته باشد، حرکت مي‌کرد تا اين که وارد کفش کن شد. دوباره سجده شکر به جا آورد و زمين را بوسيد و برخاست و مانند کسي که در حال احتضار باشد داخل ايوان مقدس گرديد و با سختي تمام خود را به در رواق رسانيد.

چون چشمش به قبر مطهر افتاد، نفسي اندوهناک بر آورد و مانند زن بچه مرده، ناله جانسوزي کشيد. سپس به آوازي دلگداز گفت: «اَهَذا مَصرَعُِِِ سيدُالشهداء؟ اَهَذا مَقتَلُ سيدُالشهداء؟ ؛ آيا اينجا جاي افتادن امام حسين عليه السلام است؟ آيا اينجا جاي کشته شدن حضرت سيدالشهداء است؟»

پس فرياد کشيد و نقش زمين شد و جان به جان آفرين تسليم نمود و به شهيدان راه حق پيوست.»

((تبیان))


لينك | نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/05ساعت 6:49 PM توسط ایرسا|

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ