سلام بچه ها .حالتون خوبه؟![]()
این مدته که نیومدم بنویسم خدایی اینقدر دلم واستون تنگ شده بود که نگو
خیلی دلم می خواست می تونستم زودتر از این ها بیامو این وبلاگ را آپدیت کنم ولی خب
*مثل این که مشکلات باعث می شه خیلی آرزوهای آدم به وقوع نپیونده(زیاد ادبی نشد؟)
*نه اشتباه نکنین امتحان ادبیاتمو دادم مثل این که جو گرفته شدم حالا بعد عمری اومدم
بنویسم دیگه هی نشو ملا غلط خان!(لفظ جدیده یاد بگیر)![]()
خب حالا از مزه پراکنی و ... بیایم بیرون بریم سر اصل مطلب.
*روز تولدمو تبریک می گم به خودم و امیدوارم که تو زندگیم خوشبخت و تو آخرتم عاقبت بخیر بشم.
خب اگه شک کردی خل شدم باید بگم اشتباه فکر کردی!داری می پرسی چرا؟خب واسه اینکه
*مگه نشنیدی روانشناسا می گن به خودتون تبریک بگین؟یا هر روز که گناه نکردین اون روز
*روز عیده و به خودتون تبریک بگین هااااااان؟؟
*خب دیگه از چی بگم؟این مدته که نبودم احساس کردم خیلی از همه چیز عقب افتادم.
حتی ممکنه دوستی هایی که با دوستام داشتم کمرنگ شده باشه و...
*البته فکر می کنم ولی امیدوارم اینجوری نباشه
*یک داستان کوچولوی دیگه هم می نویسم با این تفاوت که این داستان را از
*کتابی می نویسم که فرناز عزیزم واسه تولدم امروز فرستاده است با ۲ روز زودتر.![]()
*چقدر داستاناش قشنگه فرناز جون دست گلت درد نکنه!(البته تا حالا ۲ تاشو خوندم زیاد وقت نکردم)
*یک ساعت ویژه*
مردی،دیروقت،خسته و عصبانی۷از سر کار به خانه بازگشت.دم در،پسر ۵ ساله اش را دید که
*در انتظار او بود.
ـ بابا!یک سؤال از شما بپرسم؟
ـ بله حتماْ.چه سؤالی؟
ـ بابا،شما برای هر ساعت کار،چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد:((این به تو ربطی ندارد.چرا چنین سؤالی می کنی؟))
ـ فقط می خواهم بدانم.بگویید برای هر ساعت کار،چقدر پول می گیرید؟
ـ اگر باید بدانی خوب می گویم۲۰ دلار.
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود،آه کشید.سپس به مرد نگاه کرد و گفت:((می شود
لطفاْ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟))
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:((اگر دلیلت برای پرسیدن این سؤال،فقط این بود که پولی برای خریدن
*یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری،سریع به اتاقت برو،فکر کن و ببین که
چرا این قدر خودخواه هستی من هر روز،سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای
کودکانه ای وقت ندارم.))
پسر کوچک،آرام به اتاقش رفت و در رابست.
مرد نشست و باز عصبانی تر شد:((چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین
*سؤالی بپرسد؟))بعد از حدود یک ساعت،مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش
خیلی تند و خشن رفتار کرده است.شاید واقعاْ چیزی بوده که او برای خریدش به ۱۰ دلار نیاز
*داشته است.به خصوص این که خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در راباز کرد.
- خواب هستی پسرم؟
- نه پدر،بیدارم.
ـ فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام.امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ی ناراحتی هایم
را سر تو خالی کردم.بیا،این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچک نشست۷خندید و فریاد زد:((متشکرم بابا!))بعد دستش را زیر بالشش برد و چند
*اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است،دوباره عصبانی شد و غرولندکنان
گفت:((با این که خودت پول داشتی،چرا باز پول خواستی؟))
پسر کوچولو پاسخ داد:((برای این که پولم کافی نبود ولی الان هست.
حالا من ۲۰ دلار دارم.می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟
دوست دارم با شما شام بخورم...))
*از کتاب هفده داستان کوتاه از نویسندگان ناشناس*


*اینم دوچرخه عموپورنگ تو برنامشون*![]()
