تبليغاتX
×الله رمز وجودی من×

*به نام خدا*


سلام به تک تک شما دوستای مهربونم.حال و احوالتون چطوره؟

اگر از حال و احوال من می پرسین می گم خوب خوبم البته مکه هم که برم یک تقویت روحیه هم می کنم

راستی 3 روز دیگه به مکمون بیشتر نمونده پروازمونم 10:30 شبه که تقریباً اگر خدا بخواد 2 می رسیم مدینه

بعدشم 2:30 می برنمون قبرستان بقیع ،بعدش مثل این که موقع نماز می شه که به جماعت تو مسجد النبی

*می خونیم(راستی می دونستین شرطه هاش مهر را ببینن شرک می دونن؟)خلاصه مهر نباید برای نماز همراه

*داشته باشیم بلکه باید رو جایی نماز بخونیم که سرمونو رو سنگ بزاریمو نماز را بخونیم!

از بس که این شرطه هاش احمقن واقعاً خیلی کارهای مسخره ای انجام می دن این یک نمونش بود که گفتم

نمونه دیگش اینه که توالت فرنگی ها رو رو به خانه کعبه ساختن(یعنی اینقدر آدم احمق!)

*حالا بگذریم بعد مکه کلی مطلب می نویسم تا متوجه بشین چجور بوده البته اگر بتونم به سبک دست نوشته

هام می نویسم تا بهتر و قشنگ تر باشه اما داشتم می گفتم نماز جماعت صبح را هم که خوندیم میارنمون هتل

*صبحانه می خوریم بعدشم می ریم تو اتاقمونو استراحت می کنیم و ظهرشم ناهار می خوریمو

*دیگه عصرش هم با کاروان می ریم گردش!

*همتونو دعا می کنم اگر بشه قول نمی دم ولی اگر بتونم دو رکعت نماز هم به نیت همه شماها می خونم!

*دعا کردن هم واستون سر جاشه حتماً همتونو دعا می کنم و به یادتونم هستم!

*حالا دیگه هر خوبی و بدی که دیدین حلالم کنین !راستی از تک تکتونم معذرت می خوام که این مدته به وبلاگاتون

نیومدم کلی کار داشتم که فکر کنم تقریباً 5 یا 6 روز نیومدم به کل اینترنت!الانم فقط 2 ساعت کارت دارم

*که مطمئناً با این 2 ساعت نمی شه به هیچ کدومتون سر زد ولی از همین جا از تک تکتون خداحافظی

*می کنمو به همتون می گم تا 17 روز دیگه خدانگهدار !ولی قبلش این نوشتهرا هم تو کتاب کلوخهای بلور

پیدا کردم و به نظرم قشنگ بود حالت مقدمه اول کتابی بود که برای مکه داشتم می خوندم!

*****ناز آغاز*****

سال ها عشوه کردی و بارها طعنه زدی*مدید ایام ناز فروختی و قدم در قدم بر درب خانه هایم کشاندی*

هستی ام را به تاراج بردی و رونق زندگانیم را گرفتی.

بارها شکایتت را به هر جا بردم و قلب سوخته ام را در میدان شهر به تماشای مردمان گذاشتم*آن دل

بی نظیرت لب های مرا به آتش سوزاند.

اینک به سوی کوی معطّرت میآیم اما از هم اینک همسفر منی *به کوی تو می آیم اما مدت هاست تو در کوی

منی*به سوی تو می آیم*اما تو همیشه در قلب منی*((کیف انساک ولم تزل ذاکری:چگونه فراموشت کنم که تو

همیشه در یاد منی))غلغله ی وجودم را نمی بینی؟پریشانیم را چه؟شیداییم*آشفتگی ام*اضطرارم*این ها همه

را نمی بینی؟خود می دانی که همه از توست...بی انصاف.

دیر ایامی است می اندیشیدم این سوزش درون *که مرا این چنین گداخته* بی شکیب ترین آتش عالم است

و این نصیبی از آتش توست*اما اینک که بوی کوی تو می آید*ای گرمای دل من !هستی من!تمام وجود من!

دل بی نصیبم اقرار می کند که آن جان سوزی*فلفلی بیش نبود*و اینک این جان سوزی ماه رویِ سیه خالِ

پرآشوب است که روح و قلب و جانم را سراسر به آتش کشانیده است.

دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه

هر دو جان سوزند اما این کجا و آن کجا!

آتش افروخته ای ! مرا مترسان! مانند متهمی که این بار به پای اختیار و قلب طلب به سوی آتش جرم افروخته ی

خود می رود هم اینک به سوی آتش عظیمت می آیم.

دعای آخر من :خدایا همه اسرائیلی ها را نابود کن!خدایا همه دنیا را از جنگ و جدال پاک کن!(الهی آمین)

*ظهور آقامونو نزدیک کن!



********یا علی*******


+ تاريخ شنبه 1385/04/31ساعت 2:48 PM نويسنده ایرسا |

به نام خداوند بخشنده و مهربان*

*اول از همه سلام و حال و احوالتون چطوره؟(حالا جواب سلام واجبه اول جوابشو بده بعدش نخواستی

*از حال و هوات نگو خب!)

*دوم هم بگمراسیتش من اصلاً غرورم اجازه نداد که امروز که شب تولد حضرت فاطمه است

*آپدیت نکنم .


* خلاصه این روز را به همتون تبریک می گم


روز مادر

روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود

روز مادر يعنی بهانه بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد

روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری

روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....








تقریباً یک 10 روزی مونده به مکمون!

*همتونو تو مکه دعا می کنم راستی یک دعا هم از طرف خودم اونم این که دعا می کنم به این مکان قشنگ

*(مکه و مدینه) مشرف بشین!


*راستی در آخر بگم با هزار مکافات اینجا رو آپدیت کردم.نه شکلکام بود نه رنگ متن!

*در آخر هم یک دعا می کنم واسه مامانا و خانوما: اونم این که امیدوارم همه عاقبت بخیر بشن

*راستی یک کارهایی می خوام انجام بدم البته اگر خدا بخواد!

*ولی متاسفانه گاهی اوقات افسوس می خورم چرا دوست پایه ای مثل فائزه(گلیجان) در کنارم نیست

*اون نیشابوره و من تهران(ببینین چقدر فاصلس!)

*البته بچه ها این یک مثال بود چون من با فائزه و خیلی از دوستام جورم ولی هر کسی به اون خواسته من

*زیاد اهمیت نمی ده ولی فائزه چون مدرک کارگردانی مستند داره (همچین چیزایی) بهتر می تونه

*منو درک کنه و بهم خط بده!

*دیگه ببخشید مختونو خردم.دوستون دارم. روز مادر و میلاد حضرت فاطمه باز هم بر تمامی شما مهربونا مبارک!

http://i1.tinypic.com/2007238.jpg


+ تاريخ شنبه 1385/04/24ساعت 3:0 PM نويسنده ایرسا |

سلام دوستای گلم.این پستم مشکلی واسش پیش اومده در هر حال ببخشید!
+ تاريخ شنبه 1385/04/17ساعت 6:53 PM نويسنده ایرسا |

*به نام خداوند آب و آیینه ها فروزنده عشق در سینه ها*

*سلام،حال و احوالتون چطوره؟تابستون خوش می گذره؟

*امیدوارم روزای تابستون بهترین روزای زندگیتون باشه

*خب دلم می خواد بی مقدمه برم سر اصل مطلب

 

*عشق یعنی چی؟

*عشق یعنی وقتی شوهرت نیست چشمشو دور ببینیو هر کاری دلت خواست بکنی آره؟

*عشق یعنی وقتی همه در کنار شوهراشون می شینن تو بری جای دیگه بشینی آره؟

*عشق یعنیوقتی همسرت اومد مهمونی حوصله دیدن و اومدنشو نداشته باشی آره؟

*عشق یعنی وقتی یک بچه ۲ ساله داشتی یکدفعه هوای طلاق به سرت زد آره؟

*عشق یعنی اونقدر اوایل لیلی و مجنون بودین که حالا جا زدین آره؟

*عشق یعنی از روی بی علاقگی با هم زندگی کردن آره؟

*عشق یعنی همسرت برات تکراری که شد دیگه حوصلشو نداشته باشی ویا بری سراغ یکی دیگه آره؟

*عشق یعنی همسرت هم مثل خودت دور از چشم خودت با خانوم های دیگه خوش و بش کنه آره؟

*عشق یعنی چی آخه؟من که اصلاْ هیچی نمی فهمم پس اون همه لیلی و مجنون بازی های

*اوایل ازدواج جلوی دیگران چی بود آخه؟  

*شما همون ۲ کبوتری بودین که از همسایگی با هم دوست بودینو تصمیم داشتین باهم ازدواج کنین؟

*واقعاْ معنی عشق و عاشقی چیه؟چرا آدما عاشق می شن؟هدفشون از عاشق شدن چیه؟

*آیا عشق  یا عاشق شدن یک نوع هوسه؟     

*اصلاْ لیلی و مجنون واقعی  تو دوره یا دوران یا ادوار ما پیدا می شه؟     

آیا لیلی و مجنون فقط مال قصه ها بودن؟

*خیلی دوست دارم نظرات شخصیتونو برام بنویسین حد اقل یکی این معذلو روشن کنه

*راستی لازم به ذکره بگم اون عشق یعنی هایی که ذکر کردم مربوط به یکی از فامیلامون می شد

 

 

 

 سلام خدمت بی نامو نشان.حالت خوبه؟درسته و همه می دونن که اون داستانو من ننوشتم ولی متاسفانه حدست اشتباه بود من  از تو یک وبلاگ کپی کرده بودم و در وردمم ذخیره کرده بودمو حالا هم  پستش کردم خیلی خنگی اگه تا حالا قضیه را نخونده بودی که حالا فکر کردی همه اینقدر مثل خودت بی عقلن که یک نوشته ای که همه جا دیگه رایج شده را نتونن بفهمن نویسندش کی بوده.در مورد پیام نما هم درسته خودم چند روز پیش دیدم ولی اینقدر بیکار نیستم سه ساعت چشممو بدوزم به صفحه مشکی و قصه را بنویسم خدا را شکر دست دارم و می تونم کپی کنم(ضایع)در ضمن خیلی خوشحال می شم با هر بار اومدنت به کلبم با مشخصاتت آشنا بشم.از یک سیستم دیگه استفاده می کنم حالا برو فکر کن چجوری می تونم لوت بدماما مطمئن باش اگر اسمتو می نوشتی و ترس نداشتی حتماَ بهتر باهات صحبت می کردم در هر صورت خود آدم رفتارش جوریه که دیگران هم باهاش اونطور رفتار می کنن

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه 1385/04/13ساعت 3:33 PM نويسنده ایرسا |

* به نام خدا *

*سلام به تک تک شما دوستای گلم!

*حال و احوالتون چطوره؟امیدوارم تابستان بهتون خوش بگذره  !

*راسیتش مطلب قبلم پاک شد (بگم خدا ذلیلش کنه این بلاگ فا را)چقدر هم جالب بود  

*حتماْقسمتی بوده در هر حال  مجبور شدم این داستانو قرار بدم تا بعد دوباره پستی که قرار بود

*امروز بزارمو دوباره از نو بنویسم در هر حال ببخشید دیگه!  

 

       روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

       دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي،  ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»

       سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

      دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

       سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

       آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

       زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

       «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

+ تاريخ شنبه 1385/04/10ساعت 4:11 PM نويسنده ایرسا |

*سلام به تک تک شما دوستای عزیزم!

*شهادت بانو فاطمه زهرا  (س) را به شما  شیعیان و

*عاشقانش تسلیت عرض می کنم و امیدوارم همه ما دخترا و خانوما بتونیم  حضرت فاطمه (س)

*را الگوی خود قرار بدیم.

*و امیدواریم  تمامی آقایان و پسرها هم  بتونند حضرت علی (ع) را الگوی خود قرار بدهند!

*وصیت نامه حضرت فاطمه سلام الله علیها:

 

بسم الله الرحمن الرحيم

هذا ما اوصت به فاطمه بنت رسول الله اوصت و هى تشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله و ان الجنة حق والنار حق و ان الساعة آتية لاريب فيها و ان الله يبعث من فى القبور. يا على انا فاطمة بنت محمد (ص ) زوجنى الله منك لاكون لك فى الدنيا والاخره انت اولى بى من غيرى حنوطى و غسلنى و كفنى بالليل وصل ولدى السلام الى يوم القيامه .

بنام خداوند بخشنده مهربان

اين وصيت نامه دختر رسول خداست در حالى وصيت مى كند كه شهادت مي دهد خدايى جز خداى يگانه نيست و محمد (ص) بنده و رسول اوست و بهشت حق است و آتش جهنم حق است و روز قيامت كه هيچ شكى در آن نيست فرا خواهد رسيد و ذات الهى جميع مردگان را از قبور برانگيزاند و زنده گرداند و همه را وارد محشر فرمايد.

اى على من فاطمه دختر حضرت محمد هستم خدا مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنيا و آخرت براى تو باشم و تو از ديگران بر من سزاوارترى .على جان حنوط و غسل و كفن كردن مرا در شب به انجام رسان و شب بر من نماز بگذار و شب مرا دفن كن و هيچ كس را اطلاع نده. اينك با شما وداع مي كنم و بر فرزندانم تا روز قيامت سلام و درود مي فرستم.

اين بود كيفيت رحلت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها دخت گرامى حضرت خاتم الانبياء محمد مصطفى عليهما آلاف التحية والثناء كه پدر بزرگوارش هنگام رخت بربستن از دنيا به او بشارت داده و فاطمه عليهاالسلام بعد از رحلت پدر با اشتياق فراوان به انتظار مرگ خود بود و پيوسته زبان حالش به نغمه الهى«عجل وفاتى سريعا» مترنم بود.

درود بي پايان ما بر او و فرزندان پاکش باد.

منبع:

بحارالانوار، جلد 43، ص 214.

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه 1385/04/07ساعت 11:20 PM نويسنده ایرسا |

به نام خدا

*سلام به همه شما دوستای گلم.حال و احوالتون چطوره؟امیدوارم این ایّام تابستان

*بهتون خوش بگذره.و اما  امروز!

*امروز هم مثل هر یکشنبه کلاس پیانو داشتم.معلمم کلی حرف زد تا من را قانع کنه که

* چه رشته ای برم.آخه امروز کارناممو گرفتم مامانم دیروز رفته بود کارناممو بگیره منتها

*بهش ندادن و گفته بودن دخترتونم باید باشه تا مشاور(مشاورای نفهمشون)با من در مورد

*انتخاب رشتم صحبت کنن

*اصلاْ از هیچ کدوم از آدمای مدرسمون خوشم نمیاد  منتها یک استثنا توشون هست که سرکار خانم

*داورزنیه که یک دختر جوونو محجبس که تو این مدت بعد از عید با من ریاضی کار می کرد!

*و الا از مابقی دل خوشی ندارم.بگذریم مشاور بعد از دیدن معدلم همچین باریکلایی گفت

*که انگاری خیلی بیچاره ها  وضع مدرسشون خرابه!باورتون می شه از تو کلاسمون فقط ۹ نفر

*ممتاز شدن؟مابقی دیگه یا تجدید یا از ۱۷ پایین تر!

*دیگه باهام صحبت کرد و گفت:همه رشته ها را شما آوردی  ی برو انسانی یا ریاضی یا تجربی

*حالا این بستگی به علاقت داره که چی انتخاب کنی .منم گفتم من اینقدر مغزم مغشوشه که

*فعلاْ نمی تونم تصمیم بگیرم.خلاصه گفت:حالا رشته انسانی خیلی خوبه تو حفظیاتت هم از همه

*بهتره و برو انسانی!من هم گفتم:از انسانی خوشم نمیاد(به کسی برنخوره ها خب هر کسی به یک

*چیزی علاقه داره)ولی من به هیچی علاقه ندارم

*نه این که علاقه نداشته باشما نه!از اون دسته آدمایی هستم که تا  چیزی می بینم زودی  هوس

*می کنم مثلاْ نقاش بشم،نقشه کش ساختمان بشم،دکتر بشم،مهندس کامپیوتر بشم و....

*متأسفانه مثل بوقلمون هی رنگ عوض می کنم(به گفته خواهرم)

*نمی دونم یعنی واقعآْ بی ارادم یا این که فعلاْ خستمو تنبل شدم؟

*از تنبلیم نپرسین که بدجوری اوضام قمر در عقربه!تنبل شدم بدجور!بیحوصلگیمو که فبها!

*اینقدر فکر تو ذهنمه که نمی دونم  چجور دست به کار بشم!

*واسه خوندن کتابای احکام واسه حج تنبلم،واسه حرف زدن اصلاْ حوصلشو ندارم،گوش شنوا واسه

*شنیدن حرف ندارمو زودی عکس العمل نشون میدم،حوصله پیاده روی ندارم،حوصله رفتن به استخرو

*ندارم،حوصله حتی خودمم ندارم(خیلی باحالم نه)

*فقط حوصله تلویزیون اونم برنامه های مخصوصشو دارم!

*مشکل من اینه که دلم می خواد مجری بشم،همین مجری گری هم راه تفکرمو برای تصمیم گیری

*رشتم گرفته نمی دونم والا دیگه باید چیکار کنم ؟!

*فعلاْ هینجوری ریاضی فیزیک را تو برگه انتخاب  کردم ولی گفتن می تونی اگر نظرت عوض شد

*تغییرش بدی!از طرفی دیگه  دودلم مدرسه خودمون بمونم یا برم غیر انتفاهی؟

*از طرفی تحمل ریخت مدرسه و کارکنانشو ندارم و خاطرات بدی را ازشون دارم!

*اما حالا هم دوست دارم مجری بشم،هم دکتر،هم مهندس کامپیوتر!

*مجری گری که فعلاْ رشته نمی شه مگر برم  هنرستان صدا و سیما که اون هم فقط رشته  گرافیکو

*گریمو موسیقی را داره و اصلاْ به درد هم نمی خوره!

*ریاضی فیزیک هم اصلاْ با روحیم سازگار نیست اصلاٌ تحمل جبر و این چرت و پرتاشو ندارم

* علوم تجربی هم که ای بدم نمیاد ولی باز  زیاد دوسش ندارم

*می مونه انسانی که امروز  معلم پیانوم کلی در موردش حرف زد ولی باز من ...(دوسش ندارم)

*خب سرکارین من  هیچ رشته نمیرم می شینم ور دل مامانم  آشپزی یاد می گیرم

*شوخی کردم   شماها  یک راه حل بدین من بیچاره  موندم  بلاتکلیف!البته وقت دارم ولی...

 

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه 1385/04/04ساعت 6:57 PM نويسنده ایرسا |

*به نام خدای مهربون*

باز و باز و باز هم سلام! حالتون خوبه؟خسته نباشید.

یک مطلبی را یکی از دوستانم برام فرستادن که به نظرم جالب بود مطلب نیستا

یک خونوادس که به نظرم جالبن!حالا می خوام تکتکشونو  اینجا براتون معرفی کنم

پس قشنگ بخونین تا متوجه بشین

*یک مطلبی را هم قبلش بگم :می دونم این مدته که اومدم شاید نوشته هام زیاد  جالب نیستن

*ولی به بزرگی خودتون ببخشید چون این وبلاگ زیاد باب طبعم نیست و می خوام باز به همون

*پرشین بلاگ نقل مکان کنم منتها این مدته  مشغول ساخت وبلاگیم ! برای همین ببخشید اگر

*با خوندن نوشته هام و پست هام خسته شدین پس منتظر باشین تا وبلاگ  قبلی درست بشه

* تا باب طبعتون بشه انشاء الله!

*از اولش هم من ساختنه شده واسه  بلاگ فا نبودم

اینم از پستم:

خانواده من...!



سلام، اين تصوير منه... مادرم میگه که من خيلی خوش تيپ هستم. در ضمن زخم معده هم دارم.


مادرم. دوست پسرای زيادی داره که یکيشون شاغله. مادرم ميگه که من با يه کم خوش شانسی یه روزی می تونم سوپور بشم.


برادرم هنک. اون الان توی زندانه. وقتی آزاد بشه، اجازه نزديک شدن به حيوانات و وسايل آشپزخونه رو نداره.


مادربزرگم با ما توی تريلر زندگی می‏کنه. او همیشه بوی بدی می‏ده و دوست داره که مشروب بنوشه. مادربزرگم بداخلاقه و ترسناک.


پدرم. اون الان دور از ما و در ندامتگاه ايالتی زندگی می‏کنه. وقتی که 55 سالش بشه قول داده بریم ماهيگيری.


خواهر کوچيکترم جيل. همه دندوناش ريخته. او داشته همزن برقی رو وقتی که مادرم کيک می‏پخته لیس میزده، که ناگهان پسر دايي جیم اونو روشن می‏کنه و ...


ما واقعا به برادر بزرگمون افتخار می‏کنيم. 27 سالشه و می‏خواد دکتر بشه! او الان می‏تونه اسمش رو بنويسه.


خواهر بزرگم الن. اون 15 تا بچه داره که هيچکدومشون شبيه هم نيستن. دچار بيماریه که همش بدنش می‏خواره.


جترو پسرخاله بزرگمه. اون یکبار به مدت 53 روز حمام نرفت.


این باک پسرخاله کوچيکمه. اون تا حدی باهوشه. بعضی وقتا می‏خواد که دندونپزشک بشه. او همش داره رو دندونای ما کار می‏کنه.


این دوست پسر خواهرمه. اسمش لاریه. او ماشينهای چمنزنی شهر رو تعمير می‏کنه. خواهرم ميگه که اون پشتش خيلی مو داره!


مايکل. اون مي‏تونست بهترين دوست من باشه اما بوسيله يه اتوبوس کشته شد. من هنوز زيرپوش اونو می‏پوشم.


جک رکوردار پرش با موتور. اون يه بار از روی 7 تا تريلر پريد. جک خيلی تصادف کرده و صدمه ديده و حالا واقعا یواش می‏ره.


عموم مارک هنوزم مشکل داره. نمي‏دونه که توی زندگی چی می‏خواد. اون قهرمان جنگ ويتنام بوده و الان توی يک فروشگاه عطر فروشی کار مي‏کنه.


برادرم فيل. سالها پيش توی شکار، گوش راستش صدمه ديده. به سختی چيزی رو ميشنوه و هميشه خيلی بدبو مثل پنیر گندیده‏اس.


برادر دوقلوی من برت. اون 4 دقيقه از من بزرگتره. من ازش متنفرم.


مادر مادربزرگم. خیلی بامزه اس. هنوز تنباکو می‏جوه و دوچرخه سوار ميشه. اون با مردای جوونتر که دندون داشته باشن قرار ميزاره.


يکی از دوست پسرای مامانم. یه مشکل معده‏ای داره که همش صدا از خودش در می‏کنه! من فکر مي‏کنم که اون باعث مرگ سگمون بود.


خواهرم مولی. یه مدتی نامه رسون بوده. خيلی دوست داره از کاسه توالت آب بخوره. سيگار هم می‏کشه.


دایی ادی، تابستون رفت یه شهر ديگه. یه تکه از مجسمه آزادی افتاد و خورد توی سرش. اون از نظر I.Q در حد مرغه!


ما ويلی رو يه شب زير تريلرمون پيدا کرديم. مادرم داره بهش طرز استفاده از دستمال توالت رو ياد ميده.


برادرم بومر. مي‏خواد يه روزی پليس بشه. اون الان در بين ايالات گشت زنی مي‏کنه و به آدمای بد، گير مي‏ده.


والت با مادربزرگم قرار گذاشته. اون توی یه زمين 7 هکتاری کدو تنبل پرورش ميده. اون دوست داره تو مزرغه دنبال مادربزرگم بکنه.


اسميت پسرداییم. اسميت در يک کارخونه ساخت قلاده سگ کار می‏کنه. روزی 10 ساعت و 6 روز در هفته کار مي‏کنه. هر قلاده الکتريکی قبل از اينکه به بازار عرضه بشه روی اسميت تست ميشه.


عمو مت، تازه از زندان آزاد شده. هميشه دوست داشت که يه راهب توی کليسای محلی باشه.


اين پل، دوست پسر خواهرمه. پادوی شهرداره. او از بچه‏ها و آدمای پير متنفره. همسايمون خانوم دات از اون بخاطر اينکه روی بچه‏اش تف انداخته بوده، شکايت کرد.


برادرم جيمبو و همسرش. من فکر می‏کنم که خيلی خوشگله (همسرش البته) . اونا اجازه بچه‏دار شدن رو ندارن.

+ تاريخ پنجشنبه 1385/04/01ساعت 6:44 PM نويسنده ایرسا |