
×میلاد با سعادت حضرت فاطمه(س) و روز مادر و زن را به تمامی شما مهربانان تبریک می گویم×
*به نام خداوند آب و آیینه ها فروزنده عشق در سینه ها*





*سلام،حال و احوالتون چطوره؟تابستون خوش می گذره؟
*امیدوارم روزای تابستون بهترین روزای زندگیتون باشه
*خب دلم می خواد بی مقدمه برم سر اصل مطلب
*عشق یعنی چی؟
*عشق یعنی وقتی شوهرت نیست چشمشو دور ببینیو هر کاری دلت خواست بکنی آره؟
*عشق یعنی وقتی همه در کنار شوهراشون می شینن تو بری جای دیگه بشینی آره؟
*عشق یعنیوقتی همسرت اومد مهمونی حوصله دیدن و اومدنشو نداشته باشی آره؟
*عشق یعنی وقتی یک بچه ۲ ساله داشتی یکدفعه هوای طلاق به سرت زد آره؟
*عشق یعنی اونقدر اوایل لیلی و مجنون بودین که حالا جا زدین آره؟
*عشق یعنی از روی بی علاقگی با هم زندگی کردن آره؟
*عشق یعنی همسرت برات تکراری که شد دیگه حوصلشو نداشته باشی ویا بری سراغ یکی دیگه آره؟
*عشق یعنی همسرت هم مثل خودت دور از چشم خودت با خانوم های دیگه خوش و بش کنه آره؟
*عشق یعنی چی آخه؟من که اصلاْ هیچی نمی فهمم پس اون همه لیلی و مجنون بازی های
*اوایل ازدواج جلوی دیگران چی بود آخه؟
*شما همون ۲ کبوتری بودین که از همسایگی با هم دوست بودینو تصمیم داشتین باهم ازدواج کنین؟
*واقعاْ معنی عشق و عاشقی چیه؟چرا آدما عاشق می شن؟هدفشون از عاشق شدن چیه؟
*آیا عشق یا عاشق شدن یک نوع هوسه؟
*اصلاْ لیلی و مجنون واقعی تو دوره یا دوران یا ادوار ما پیدا می شه؟
آیا لیلی و مجنون فقط مال قصه ها بودن؟
*خیلی دوست دارم نظرات شخصیتونو برام بنویسین حد اقل یکی این معذلو روشن کنه
*راستی لازم به ذکره بگم اون عشق یعنی هایی که ذکر کردم مربوط به یکی از فامیلامون می شد

سلام خدمت بی نامو نشان.حالت خوبه؟درسته و همه می دونن که اون داستانو من ننوشتم ولی متاسفانه حدست اشتباه بود من از تو یک وبلاگ کپی کرده بودم و در وردمم ذخیره کرده بودمو حالا هم پستش کردم خیلی خنگی اگه تا حالا قضیه را نخونده بودی که حالا فکر کردی همه اینقدر مثل خودت بی عقلن که یک نوشته ای که همه جا دیگه رایج شده را نتونن بفهمن نویسندش کی بوده.در مورد پیام نما هم درسته خودم چند روز پیش دیدم ولی اینقدر بیکار نیستم سه ساعت چشممو بدوزم به صفحه مشکی و قصه را بنویسم خدا را شکر دست دارم و می تونم کپی کنم(ضایع)
در ضمن خیلی خوشحال می شم با هر بار اومدنت به کلبم با مشخصاتت آشنا بشم.از یک سیستم دیگه استفاده می کنم حالا برو فکر کن چجوری می تونم لوت بدم
اما مطمئن باش اگر اسمتو می نوشتی و ترس نداشتی حتماَ بهتر باهات صحبت می کردم در هر صورت خود آدم رفتارش جوریه که دیگران هم باهاش اونطور رفتار می کنن

×عشق بورزید تا به شما عشق بورزند×

×شهادت فاطمه (س) دختر پیامبر(ص)،همسر علی (ع) بر تمامی شما عاشقان و شیعیان تسلیت باد×
*سلام به تک تک شما دوستای عزیزم!
*شهادت بانو فاطمه زهرا (س) را به شما شیعیان و
*عاشقانش تسلیت عرض می کنم و امیدوارم همه ما دخترا و خانوما بتونیم حضرت فاطمه (س)
*را الگوی خود قرار بدیم.
*و امیدواریم تمامی آقایان و پسرها هم بتونند حضرت علی (ع) را الگوی خود قرار بدهند!

*وصیت نامه حضرت فاطمه سلام الله علیها:
بسم الله الرحمن الرحيم
هذا ما اوصت به فاطمه بنت رسول الله اوصت و هى تشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله و ان الجنة حق والنار حق و ان الساعة آتية لاريب فيها و ان الله يبعث من فى القبور. يا على انا فاطمة بنت محمد (ص ) زوجنى الله منك لاكون لك فى الدنيا والاخره انت اولى بى من غيرى حنوطى و غسلنى و كفنى بالليل وصل ولدى السلام الى يوم القيامه .

بنام خداوند بخشنده مهربان
اين وصيت نامه دختر رسول خداست در حالى وصيت مى كند كه شهادت مي دهد خدايى جز خداى يگانه نيست و محمد (ص) بنده و رسول اوست و بهشت حق است و آتش جهنم حق است و روز قيامت كه هيچ شكى در آن نيست فرا خواهد رسيد و ذات الهى جميع مردگان را از قبور برانگيزاند و زنده گرداند و همه را وارد محشر فرمايد.
اى على من فاطمه دختر حضرت محمد هستم خدا مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنيا و آخرت براى تو باشم و تو از ديگران بر من سزاوارترى .على جان حنوط و غسل و كفن كردن مرا در شب به انجام رسان و شب بر من نماز بگذار و شب مرا دفن كن و هيچ كس را اطلاع نده. اينك با شما وداع مي كنم و بر فرزندانم تا روز قيامت سلام و درود مي فرستم.
اين بود كيفيت رحلت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها دخت گرامى حضرت خاتم الانبياء محمد مصطفى عليهما آلاف التحية والثناء كه پدر بزرگوارش هنگام رخت بربستن از دنيا به او بشارت داده و فاطمه عليهاالسلام بعد از رحلت پدر با اشتياق فراوان به انتظار مرگ خود بود و پيوسته زبان حالش به نغمه الهى«عجل وفاتى سريعا» مترنم بود.
درود بي پايان ما بر او و فرزندان پاکش باد.

منبع:
بحارالانوار، جلد 43، ص 214.


به نام خدا
*سلام به همه شما دوستای گلم.حال و احوالتون چطوره؟امیدوارم این ایّام تابستان
*بهتون خوش بگذره.و اما امروز!
*امروز هم مثل هر یکشنبه کلاس پیانو داشتم.معلمم کلی حرف زد تا من را قانع کنه که
* چه رشته ای برم.آخه امروز کارناممو گرفتم مامانم دیروز رفته بود کارناممو بگیره منتها
*بهش ندادن و گفته بودن دخترتونم باید باشه تا مشاور(مشاورای نفهمشون)با من در مورد
*انتخاب رشتم صحبت کنن


*اصلاْ از هیچ کدوم از آدمای مدرسمون خوشم نمیاد منتها یک استثنا توشون هست که سرکار خانم
*داورزنیه که یک دختر جوونو محجبس که تو این مدت بعد از عید با من ریاضی کار می کرد!

*و الا از مابقی دل خوشی ندارم.بگذریم مشاور بعد از دیدن معدلم همچین باریکلایی گفت
*که انگاری خیلی بیچاره ها وضع مدرسشون خرابه
!باورتون می شه از تو کلاسمون فقط ۹ نفر
*ممتاز شدن؟مابقی دیگه یا تجدید یا از ۱۷ پایین تر!
*دیگه باهام صحبت کرد و گفت:همه رشته ها را شما آوردی ی برو انسانی یا ریاضی یا تجربی
*حالا این بستگی به علاقت داره که چی انتخاب کنی .منم گفتم من اینقدر مغزم مغشوشه که
*فعلاْ نمی تونم تصمیم بگیرم.خلاصه گفت:حالا رشته انسانی خیلی خوبه تو حفظیاتت هم از همه
*بهتره و برو انسانی!من هم گفتم:از انسانی خوشم نمیاد(به کسی برنخوره ها خب هر کسی به یک
*چیزی علاقه داره
)ولی من به هیچی علاقه ندارم
*نه این که علاقه نداشته باشما نه!از اون دسته آدمایی هستم که تا چیزی می بینم زودی هوس
*می کنم مثلاْ نقاش بشم،نقشه کش ساختمان بشم،دکتر بشم،مهندس کامپیوتر بشم و....
*متأسفانه مثل بوقلمون هی رنگ عوض می کنم(به گفته خواهرم
)
*نمی دونم یعنی واقعآْ بی ارادم یا این که فعلاْ خستمو تنبل شدم؟
*از تنبلیم نپرسین که بدجوری اوضام قمر در عقربه!
تنبل شدم بدجور!بیحوصلگیمو که فبها!
*اینقدر فکر تو ذهنمه که نمی دونم چجور دست به کار بشم!
*واسه خوندن کتابای احکام واسه حج تنبلم،واسه حرف زدن اصلاْ حوصلشو ندارم،گوش شنوا واسه
*شنیدن حرف ندارمو زودی عکس العمل نشون میدم،حوصله پیاده روی ندارم،حوصله رفتن به استخرو
*ندارم،حوصله حتی خودمم ندارم
(خیلی باحالم نه
)
*فقط حوصله تلویزیون اونم برنامه های مخصوصشو دارم!


*مشکل من اینه که دلم می خواد مجری بشم،همین مجری گری هم راه تفکرمو برای تصمیم گیری
*رشتم گرفته نمی دونم والا دیگه باید چیکار کنم ؟!
*فعلاْ هینجوری ریاضی فیزیک را تو برگه انتخاب کردم ولی گفتن می تونی اگر نظرت عوض شد
*تغییرش بدی!از طرفی دیگه دودلم مدرسه خودمون بمونم یا برم غیر انتفاهی؟
*از طرفی تحمل ریخت مدرسه و کارکنانشو ندارم و خاطرات بدی را ازشون دارم!
*اما حالا هم دوست دارم مجری بشم،هم دکتر،هم مهندس کامپیوتر!
*مجری گری که فعلاْ رشته نمی شه مگر برم هنرستان صدا و سیما که اون هم فقط رشته گرافیکو
*گریمو موسیقی را داره و اصلاْ به درد هم نمی خوره!
*ریاضی فیزیک هم اصلاْ با روحیم سازگار نیست اصلاٌ تحمل جبر و این چرت و پرتاشو ندارم
* علوم تجربی هم که ای بدم نمیاد ولی باز زیاد دوسش ندارم
*می مونه انسانی که امروز معلم پیانوم کلی در موردش حرف زد ولی باز من ...
(دوسش ندارم)
*خب سرکارین من هیچ رشته نمیرم می شینم ور دل مامانم آشپزی یاد می گیرم


*شوخی کردم شماها یک راه حل بدین من بیچاره موندم بلاتکلیف!البته وقت دارم ولی...

*به نام خدای مهربون*


باز و باز و باز هم سلام! حالتون خوبه؟خسته نباشید.
یک مطلبی را یکی از دوستانم برام فرستادن که به نظرم جالب بود مطلب نیستا
یک خونوادس که به نظرم جالبن!حالا می خوام تکتکشونو اینجا براتون معرفی کنم
پس قشنگ بخونین تا متوجه بشین
*یک مطلبی را هم قبلش بگم :می دونم این مدته که اومدم شاید نوشته هام زیاد جالب نیستن
*ولی به بزرگی خودتون ببخشید چون این وبلاگ زیاد باب طبعم نیست و می خوام باز به همون
*پرشین بلاگ نقل مکان کنم منتها این مدته مشغول ساخت وبلاگیم !
برای همین ببخشید اگر
*با خوندن نوشته هام و پست هام خسته شدین پس منتظر باشین تا وبلاگ قبلی درست بشه
* تا باب طبعتون بشه انشاء الله!
*از اولش هم من ساختنه شده واسه بلاگ فا نبودم


اینم از پستم:
خانواده من...!
سلام، اين تصوير منه... مادرم میگه که من خيلی خوش تيپ هستم. در ضمن زخم معده هم دارم.
مادرم. دوست پسرای زيادی داره که یکيشون شاغله. مادرم ميگه که من با يه کم خوش شانسی یه روزی می تونم سوپور بشم.
برادرم
هنک. اون الان توی زندانه. وقتی آزاد بشه، اجازه نزديک شدن به حيوانات و وسايل آشپزخونه رو نداره.
مادربزرگم با ما توی تريلر زندگی میکنه. او همیشه بوی بدی میده و دوست داره که مشروب بنوشه. مادربزرگم بداخلاقه و ترسناک.
پدرم. اون الان دور از ما و در ندامتگاه ايالتی زندگی میکنه. وقتی که 55 سالش بشه قول داده بریم ماهيگيری.
خواهر کوچيکترم
جيل. همه دندوناش ريخته. او داشته همزن برقی رو وقتی که مادرم کيک میپخته لیس میزده، که ناگهان پسر دايي
جیم اونو روشن میکنه و ...
ما واقعا به برادر بزرگمون افتخار میکنيم. 27 سالشه و میخواد دکتر بشه! او الان میتونه اسمش رو بنويسه.
خواهر بزرگم
الن. اون 15 تا بچه داره که هيچکدومشون شبيه هم نيستن. دچار بيماریه که همش بدنش میخواره.
جترو پسرخاله بزرگمه. اون یکبار به مدت 53 روز حمام نرفت.
این
باک پسرخاله کوچيکمه. اون تا حدی باهوشه. بعضی وقتا میخواد که دندونپزشک بشه. او همش داره رو دندونای ما کار میکنه.
این دوست پسر خواهرمه. اسمش
لاریه. او ماشينهای چمنزنی شهر رو تعمير میکنه. خواهرم ميگه که اون پشتش خيلی مو داره!
مايکل. اون ميتونست بهترين دوست من باشه اما بوسيله يه اتوبوس کشته شد. من هنوز زيرپوش اونو میپوشم.
جک رکوردار پرش با موتور. اون يه بار از روی 7 تا تريلر پريد.
جک خيلی تصادف کرده و صدمه ديده و حالا واقعا یواش میره.
عموم
مارک هنوزم مشکل داره. نميدونه که توی زندگی چی میخواد. اون قهرمان جنگ ويتنام بوده و الان توی يک فروشگاه عطر فروشی کار ميکنه.
برادرم
فيل. سالها پيش توی شکار، گوش راستش صدمه ديده. به سختی چيزی رو ميشنوه و هميشه خيلی بدبو مثل پنیر گندیدهاس.
برادر دوقلوی من
برت. اون 4 دقيقه از من بزرگتره. من ازش متنفرم.
مادر مادربزرگم. خیلی بامزه اس. هنوز تنباکو میجوه و دوچرخه سوار ميشه. اون با مردای جوونتر که دندون داشته باشن قرار ميزاره.
يکی از دوست پسرای مامانم. یه مشکل معدهای داره که همش صدا از خودش در میکنه! من فکر ميکنم که اون باعث مرگ سگمون بود.
خواهرم
مولی. یه مدتی نامه رسون بوده. خيلی دوست داره از کاسه توالت آب بخوره. سيگار هم میکشه.
دایی
ادی، تابستون رفت یه شهر ديگه. یه تکه از مجسمه آزادی افتاد و خورد توی سرش. اون از نظر I.Q در حد مرغه!
ما
ويلی رو يه شب زير تريلرمون پيدا کرديم. مادرم داره بهش طرز استفاده از دستمال توالت رو ياد ميده.
برادرم
بومر. ميخواد يه روزی پليس بشه. اون الان در بين ايالات گشت زنی ميکنه و به آدمای بد، گير ميده.
والت با مادربزرگم قرار گذاشته. اون توی یه زمين 7 هکتاری کدو تنبل پرورش ميده. اون دوست داره تو مزرغه دنبال مادربزرگم بکنه.
اسميت پسرداییم.
اسميت در يک کارخونه ساخت قلاده سگ کار میکنه. روزی 10 ساعت و 6 روز در هفته کار ميکنه. هر قلاده الکتريکی قبل از اينکه به بازار عرضه بشه روی
اسميت تست ميشه.
عمو
مت، تازه از زندان آزاد شده. هميشه دوست داشت که يه راهب توی کليسای محلی باشه.
اين
پل، دوست پسر خواهرمه. پادوی شهرداره. او از بچهها و آدمای پير متنفره. همسايمون خانوم
دات از اون بخاطر اينکه روی بچهاش تف انداخته بوده، شکايت کرد.
برادرم
جيمبو و همسرش. من فکر میکنم که خيلی خوشگله (همسرش البته) . اونا اجازه بچهدار شدن رو ندارن.